حدیث روز
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله: کسی‌که قائم از فرزندان مرا انکار کند، پس همانا مرا انکار کرده است - مصدر کتاب منتخب الاثر تألیف آیت الله العظمی صافی قدس سره

دوشنبه, ۱۲ مرداد , ۱۴۰۵ Monday, 3 August , 2026 ساعت ×
روش زمامداری امیر المؤمنین علی علیه السلام
23 اسفند 1404 - 10:24
رمضان در تاریخ ـ سلسله نوشتارهای مرجع ولائی آیت الله العظمی صافی گلپایگانی قدس سره ـ شماره 13ـ قسمت دوم ـ روش زمامداری امیرالمومنین علیه السلام
پ
پ

رمضان در تاریخ – سلسله نوشتارهای مرجع ولائی آیت الله العظمی صافی گلپایگانی قدس سره – شماره 13- قسمت دوم – روش زمامداری امیرالمومنین علیه السلام

 

سیره شیخین اعتبار ندارد

مردان صریح و آزاد و حق پرست، همواره غرامت آزادی خواهی و صداقت و حقیقت خود را می پردازند و از طریق حقیقت منحرف نمی شوند و بابت حقّ و درستی و راستی، بهای سنگینی را متحمّل می شوند.

اینان برای اینكه دروغ نگویند و مردم را فریب ندهند و از مسیر تقوای سیاسی بیرون نروند یا به خُلف وعده ای ناچار نشوند، بسا می شود كه از فرصت ها و موقعیت های حسّاس و پست های بزرگ و مقام هایی كه به آنها پیشنهاد می شود، صرف نظر كنند.

اسلام، دین حقیقت و عدالت و صداقت است؛ چنانچه در قرآن آمده است:

﴿كُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَینِ وَالأَقْرَبِینَ﴾؛

«در به پا داشتن عدل و داد، استوار باشید و برای خدا گواه باشید، هرچند که بر علیه خود یا پدر و مادر و نزدیکانتان باشد».

امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز می فرماید:

«عَلامَه الْإِیمانِ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیثُ یضُرُّكَ عَلی الْکِذْبَ حَیثُ ینْفَعُكَ»؛

«علامت ایمان، این است که راستی را در هنگامی که به تو ضرر می زند، بر دروغ هنگامی که به تو سود می دهد برگزینی».

یكی از عللِ عمده غلبه ظاهری اهل باطل، بر اهل حق این است كه آنان به هر نیرنگی دست می زنند؛ مردم را فریب می دهند؛ دروغ می گویند؛ وعده های پوچ و دروغین می دهند؛ افراد را با رشوه و مقام می خرند؛ هر حقّی را پایمال می كنند؛ افراد حقّه باز وخائن و جنایت كار را به مزدوری می گیرند و به هر كار ننگ و خلاف شرافتی تن درمی دهند. همه این اعمال را انجام می دهند، برای اینكه حریف را شكست دهند، و به هدف خویش دست یابند.

این كارها در منطقشان جایز است؛ چون مقصدشان ریاست، حكومت و غلبه بر حریف است. امّا اهل حق كه مردمانی آزاده و صادق هستند، از به كار بردن این اعمال شیطانی خودداری می نمایند و برای اینان، نتیجه ای كه با اعمال نیرنگ و فریب و كلاهبرداری به دست می آید، نه تنها پیروزی نیست، بلكه عین مغلوبیت است.

اگر اهل حق ظاهراً شكست بخورند، مغلوبیت شان نه به علّت ضعفِ روش و سوء سیاست آنها، و نه به علّت قوّت روش و حُسن سیاستِ اهل باطل است؛ بلكه به شرایط محیط و موقعیت و اوضاع و احوال اجتماعی و رشد فكری و تربیتی جامعه بستگی دارد.

در جوامعی كه مردم آن غافل هستند و از نظر فكری چندان رشد نیافته اند، اهل باطل می توانند با دَغل بازی و حیله گری و تزویر و ریا جلو بیفتند و مردم ساده و بی خبر را به دام اندازند.

امّا اهل حق، هرگز برای رسیدن به پیروزی، به نیرنگ و حقّه بازی و دروغ متوسّل نمی شوند و مردم را اغفال و گمراه نمی كنند و خلاف حقیقت نمی گویند، چون هدفشان بنیان حكومت حق و تربیت مردم بر آیین حقیقت است.

این حكومتی است كه رهبر آن می فرماید:

«لَوْ اُعْطیتُ الْأَقالیمَ السَّبْعَه بِما تَحْتَ أَفْلاکِها عَلی أَنْ اَعْصِی اللهَ فی نَمْلَه أَسْلُبُها جِلْبَ شَعیره ما فَعَلْتُ»؛

«اگر هفت اقلیم جهان را با آنچه در زیر آسمان های آن است به من ببخشند تا اینکه خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از دهان مورچه بیرون بکشم، این کار را نمی کنم».

در تاریخ پر از عبرت اسلام، یكی از مظاهر این دو روش، موقعیت و جایگاهی بود كه برای دو فرد سرشناس یعنی علی (علیه السلام) و عثمان پیش آمد؛ كه یكی برای نپذیرفتن یك بدعت و صراحت و ترك مُسامحه و مجامله، از حقّ مسلّم خود بركنار شد و دیگری با قبول رسمی آن بدعت و تعهّدی كه به آن وفا نكرد، به اجبار، والی مردم شد.

چنان كه می دانیم، وقتی عُمَر متوجّه شد كه ضربت «ابولؤلؤ» او را رهسپار عالم جزا كرده است، بدعت تازه ای به كار بست و روش بی سابقه ای را مقرّر كرد كه نه زمامداری خود و نه زمامداری سلفش ابوبكر، بر آن اصل استوار بود.

توضیح آنكه چنان كه می دانیم، ابوبكر به اسم انتخاب و اجماعِ (واقع نشده) روی كار آمد! ولی خودش در هنگام مرگ، از اجماع و حقّ انتخاب امّت جلوگیری كرد و عُمَر را به خلافت تعیین نمود. عُمَر هم موقع مرگ بدعت دیگری به كار بست؛ و آن این بود كه تعیین خلافت را به شورای شش نفری واگذار كرد و سایر امّت را از اظهار رأی محروم نمود.

بدیهی است كه هر سه روش به این دلیل بود كه خلیفه منصوب و معین شده ازجانب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را كنار بگذارند.

آنها نخست، مسئله بیعت و اجماع امّت را مطرح كردند؛ زیرا مشخّص بود كه اگر براین اساس موضوع با حضور علی (علیه السلام) به مشورت گذارده شود و علی (علیه السلام) مداخله نماید، نمی توانند به سرعت، ابوبكر را انتخاب كنند و با وجود علی (علیه السلام) و راهنمایی هایی كه آن حضرت می فرمود، ابوبكر انتخاب نمی شد. ازاین رو آنها موضوع را در غیاب علی (علیه السلام) و سایر بنی هاشم، یك طرفه خاتمه دادند، و چون ابوبكر می دانست كه با اجماعِ امّت، عُمَر انتخاب نمی شود و علی (علیه السلام) روی كار خواهد آمد، حقِّ انتخاب و اجماعی را كه خودش براساس آن زمان دار شده بود، از تمام امّت سلب كرد و شخصاً عُمَر را به ولایتعهدی خود معین نمود.

عُمَر نیز هنگام مرگ چون می دانست اگر تصمیم در مورد خلافت به مردم واگذار شود، انتخاب علی (علیه السلام) قطعی است، شورای شش نفره ای را پیشنهاد كرد؛ تا علی (علیه السلام) در آن شورا بركنار شود؛ و با این عمل، ضربه جبران ناپذیری را به اسلام و اهداف اسلامی وارد ساخت؛ به طوری كه سید قطب از این مسئله اظهار تأسّف می كند كه رهبر لایق و شایسته و نمونه ای مثل علی (علیه السلام) خانه نشین شد و مرد نالایق و ضعیف و بی شخصیتی مانند عثمان زمامدار مسلمانان گردید.

اقدام عُمَر و دستوراتی كه در این مورد صادر كرد، به چندین علّت، عملی غیرشرعی و جرم بود كه ما در مقامِ بیانِ نقاط ضعف و تخلّفات شرعی او نیستیم.

در این قسمت می خواهیم گوشه ای از شورای شش نفری و مَظهر دو هدف و روش متضادّ آنان را شرح دهیم.

عُمَر، شورا را در اختیارِ عبدالرّحمن بن عوف ـ كه شوهرخواهر عثمان بود ـ گذارد؛ زیرا به ابی طلحه انصاری دستور داد: اگر پنج نفر اتّفاق كردند و یك نفر مخالفت كرد، گردن آن یك نفر را بزن و اگر چهار نفر اتّفاق كردند و دو نفر رأی مخالف دادند، گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر بر یك رأی، و سه نفر دیگر بر رأی دیگر اتّفاق كردند، رأی آن سه نفری را كه عبدالرّحمن بن عوف در بین آنهاست، درنظر بگیر؛ و اگر سه نفر دیگر از رأی خود برنگشتند، گردن آنان را بزن!! (واقعاً عجیب است).

در این شورا معلوم بود چهار یا پنج نفر از این شش نفر ـ كه عُمَر، سوابق آنان را با علی (علیه السلام) خوب می دانست ـ به آن حضرت رأی نمی دهند؛ زیرا طلحه با علی (علیه السلام) دشمن بود و عبدالرّحمن بن عوف، علاوه بر دشمنی با آن حضرت، شوهرخواهر عثمان نیز بود.

سعد وقّاص علاوه بر انحراف از علی (علیه السلام) از قبیله عبدالرّحمن بن عوف و تحت نفوذ رأی او بود.

بالاخره به گونه ای این شش نفر انتخاب شده بودند كه به فرض اگر سه نفر به علی (علیه السلام) رأی می دادند، چون عبدالرّحمن بن عوف در بین آنها نبود، رأی ایشان بی اعتبار بود.

این شورا با این شكل و ترتیب و با این برنامه عجیب و غریب و مغرضانه شروع به كار كرد. طلحه، به عثمان رأی داد و زبیر به علی (علیه السلام) و سعد وقّاص به عبدالرّحمن بن عوف رأی دادند. بنابراین سه نفر كنار رفتند و سه نفر باقی ماندند، علی (علیه السلام) و عبدالرحمن و عثمان و نقشه مرموز عُمَر کار خود را کرد.

بااین همه، عبدالرّحمن چون از وجاهت و آبروی خود می ترسید و می دانست كه اگر بدون عذر و دلیل، شخص نالایق و بی علم و بی كفایتی را از بنی امیه ـ كه همواره قبیله ای ضدّاسلام و پیغمبر | بودند ـ بر كسی چون علی (علیه السلام) كه برادر و وصی و پسرعموی پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم و یگانه وارث علوم آن حضرت و فاتح غزوات و صاحب آن همه مناقب و فضایل بود برگزیند، مورد طعن و لعن و تنفّر عمومی واقع می شود و احساسات را علیه خود تحریك می كند و همه می فهمند كه در این انتخاب، غیر از رعایت خویشاوندی، مصلحتی از مصالح اسلام و مسلمین درنظر گرفته نشده و خیانتش آشكار می شود، سرانجام برای جلب نظر قبیله «تَیم» و «عدی» و طرف دارانِ ابوبكر و عُمَر، دست به نیرنگ عجیبی زد تا بهانه ای به دست آورد و علی (علیه السلام) را كنار بگذارد.

عبدالرّحمن و گروهش كه می دانستند علی (علیه السلام) مرد حق است و غیر از كلمه حق، چیز دیگری بر زبانش جاری نمی شود و روشی را كه دین اسلام نیاورده باشد، نمی پذیرد و هیچ گونه بدعتی را امضا نمی كند و می خواهد اسلام، بی پیرایه و خالص و پاك باقی بماند. بنابراین طرحی ریختند و شرطی برای بیعت عبدالرّحمن معین كردند كه برای علی (علیه السلام) به هیچ وجه قابل قبول نبود.

آنها علاوه بر شرط عمل به كتاب خدا و سنّت پیغمبر صل الله علیه و‌اله وسلم عمل به سیره ابوبكر و عُمَر را نیز افزودند و همین شرط بود كه برای علی (علیه السلام) قابل قبول نبود؛ زیرا اوّلاً، عمل به كتاب خدا و سنّت پیغمبر صل الله علیه و آله وسلم كافیست و در آن نقصی نیست كه با سیره این دو نفر تكمیل شود.

ثانیاً، معتبر شمردن سیره این دو در امور اسلام و شرع، بدعت و تصرّف در حریم دین و مآخذ احكام است.

ثالثاً، سیره این دو از كجا معتبر شده است كه شخصی مانند امیرالمؤمنین علیه السلام ملزم به تبعیت از آنها باشد.

رابعاً، در سیره این دو، روش های ضدّاسلامی صریحی وجود داشت كه نمی توان روش آنها را برای دیگران حجّت و دلیل قرار داد.

خامساً، با اینكه در سیره خودِ این دو نفر، در مواردی تضاد واقع شده است، چگونه برای آیندگان، هر دو سیره معتبر می شود؟!

سادساً، مگر نه عُمَر بن خطّاب و گروهش، رسول خدا | را از نوشتن وصیتی كه امّت پس از آن هرگز گمراه نشوند، مانع شدند (چنانچه در معتبرترین كتب اهل سنّت است) و آن جسارتی را كه قلم از تحریرش شرم دارد، به مقام مقدّس رسالت كرده و عذرشان این بود كه «حَسبُنا كتاب الله؛ كتاب خدا ما را بس است». پس چگونه اینك كتاب و سنّت پیغمبر صل الله علیه و آله وسلم كافی نمی شود و سیره شیخین را هم اضافه می كنند؟!

آیا غیر از این است كه هر شخص عادلی گواهی می دهد كه این افراد، به اسلام و مسلمین خیانت كرده، و اغراض كثیف و ریاست مآبانه خود را بر مصالح عالیه اسلام مقدّم داشته اند؟

آری، قبول این شرط و صدها شرط ناحق و باطل دیگر، برای افرادی مثل عثمان آسان است؛ زیرا چه مانعی دارد؛ امروز قبول می كنند و فردا كه مسلّط بر اوضاع شدند به هیچ كدام عمل نمی كنند!

در نهایت، به این صورت، این بازی سیاسی و نیرنگ آن افراد اغفالگر و عوام فریب و این داستان خیانت و این صفحه سیاه تاریخ پایان پذیرفت. عبدالرّحمن، خطاب به علی (علیه السلام) گفت: به كتاب خدا و سنّت پیامبر صل الله علیه و آله وسلم و سیره شیخین ـ ابوبكر و عُمَر ـ با تو بیعت می كنم.

علی (علیه السلام) فرمود: «بلكه به كتاب خدا و سنّت رسول خدا صل الله علیه و آله وسلم و اجتهاد رأی خودم». عبدالرّحمن روبه سوی عثمان كرد و همان پیشنهاد را به او داد؛ عثمان پذیرفت. عبدالرحمن بار دیگر روبه علی (علیه السلام) كرد، پیشنهاد و شرط عمل به سیره شیخین را تكرار كرد. علی (علیه السلام) آن را ردّ كرد و همان پاسخ اوّل را فرمود. دوباره روبه عثمان كرد و به او پیشنهاد داد و عثمان بدون قیدوشرط پذیرفت. برای سومین بار روبه علی (علیه السلام) كرد و شرط بیعت را عرضه داشت. علی (علیه السلام) بر جواب اول چیزی اضافه نفرمود.

سپس عبدالرّحمن با عثمان بیعت كرد و گفت: اَلسَّلامُ علَیكَ یا اَمیرَ الْمؤمنینَ!

عبدالرّحمن می دانست كه اگر هزارمرتبه آن پیشنهاد تكرار شود، علی (علیه السلام) نخواهد پذیرفت و چنین بدعت بزرگی را كه تصرّف در اساس و مأخذ و متن رسالت اسلام است، قبول نخواهد كرد؛ ولی برای عثمان قبول این پیشنهاد، اشكالی پیش نمی آورد؛ چون نه مقید به حفظ مبانی و اصول و تعالیم اسلام بود و نه به تعهّداتی كه می كرد ملزم و پایبند بود؛ بنابراین، بدعت را امضا كرد و نه تنها به كتاب خدا و سنّت رسول خدا | عمل نكرد، بلكه اعتنایی به روش ابوبكر و عُمَر نیز ننمود. امّا در این میدان و در این جایگاه، بر همگان مسلّم و معلوم شد كه علی (علیه السلام) تا چه حد به حفظ اصول اسلام پایبند است و هرگز پایمال شدن این اصول را وسیله ای برای رسیدن به مقام و زمامداری قرار نخواهد داد.

در ضمن، علی (علیه السلام) با این عمل، به طوررسمی و آشكارا، به قیمت ترك خلافت و امارت، اعتبار سیره ابوبكر و عُمَر را رد كرد و اسلام را از محدوده افكار و اهوای آنها خارج ساخت.

زمامداری علی (علیه السلام)

روش حكومت و زمامداری در اسلام و رابطه حكومت و جامعه، براساس مساوات، عدالت، احترام، رعایت حقوق همگان، توجّه به آزادی افراد و همكاری های صمیمانه و حذف تشریفات بیهوده قرار دارد.

در اسلام فردی حاكم است كه مسئولیتش از دیگران بیشتر و خطیرتر باشد. حاكم مانند برادری مهربان و خادمی دلسوز و امین، وظیفه خود را انجام می دهد و حكومت را وسیله اشباع غرایز حیوانی و كبر و نخوت قرار نمی دهد. حاكم نمی تواند خود یا خویشانش را بر دیگران ترجیح دهد یا زندگی پرتجمّلی داشته باشد؛ یا الگوی زندگی اش را كسری و قیصر قرار دهد؛ یا بیش از حقّ خود از بیت المال بردارد و با این اعمال، از مردم ساده و محروم فاصله بگیرد. حاكم باید به قدری به مردم نزدیك باشد كه هركس در هررتبه و مقامی كه باشد، ساده و بی پیرایه در مجلس او بنشیند و از جانب دیگران تحقیر نشود.

حكومت در جامعه اسلامی باید سرچشمه درخشان عدالت اسلام بوده و از هرگونه استبداد و استثمار، پاك و منزّه باشد.

حكومت علی (علیه السلام) نشان دهنده تمام این اصول و روشن ترین تجلّی حكومت به تمام معنا انسانی و معرّف حقیقی روح عدالت و مساوات اسلام بود. علی (علیه السلام) تنها كسی بود كه بعد از پیغمبر صل الله علیه واله و سلم به اهداف و تعالیم اسلام آگاه بود. او آیینه تمام نمای نظام اسلام، عدالت اسلام و همه برنامه های اسلام بود. ازاین جهت، حكومتش نیز روشنگر مفاهیم اسلامی در حكومت و سیاست و اداره اجتماع و احترام به اصول آزادی و مساوات بود. او زمامداری بود كه حوایج خود را شخصاً عهده دار می شد.

هرگاه امام علیه السلام به بازار می رفت و كالایی می خرید، خودش آن را به منزل حمل می كرد. گاهی اوقات در حالی كه بیت المال مسلمین در اختیارش بود، شمشیر خود را در معرض فروش می گذارد.

ایشان همواره با ضعیفان و بینوایان مصاحبت داشت و از آنها دلجویی می كرد و به كارها و شكایات و مظالم، شخصاً رسیدگی می نمود. نان جو می خورد و از غذاهای لذیذ تناول نمی كرد، و می فرمود:

«عَلِّلِ النَّفْسَ بِالْقُنُوعِ وَإِلّا

طَلَبَتْ مِنْكَ فَوْقَ ما یكْفیها»؛

«نفست را به صفت قناعت مداوا كن، و الاّ بیشتر از آنچه را که بسش باشد از تو درخواست می کند».

امام علیه السلام لباس خود را وصله می زد و جامه وصله دار می پوشید و می فرمود:

«یخْشَعُ لَهُ الْقَلْبُ وَتَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ وَیقْتَدی بِهِ الْمؤمنون»؛

«قلب انسان به وسیله لباس مندرس، فروتنی می یابد، و نفس انسان رام می شود و دیگر مؤمنین نیز از این روش درس و سرمشق می گیرند».

هنگامی كه آن حضرت به سوی شام می رفت، دهقانانِ انبار ایشان را دیدند، پیاده شدند و مراسمی انجام دادند. حضرت فرمود: این چه كاری است كه انجام دادید؟ گفتند: مراسمی است كه با آن به امیران (زمامداران) احترام می كنیم. امام (علیه السلام) فرمود:

«وَاللهِ ما ینْتَفِعُ بِهذا اُمَراؤُكُمْ وإِنّکُم لتشقُّونَ عَلی أنفُسِکُمْ فِی دُنیاکُم وتشقَّونَ بِهِ فی آخِرَتِکُم!»؛

«به خدا سوگند امیران شما از این کار (از این تملقات و تشریفات) سودی نمی برند. شما خود را در دنیا به رنج و زحمت می اندازید و در آخرت به این كار، شقی و بدبخت می شوید».

وقتی یكی از افراد، درحالی كه حضرت، سوار بودند چند قدمی به عنوان احترام، پیاده امیرمؤمنان (علیه السلام) را مشایعت كرد، این عمل بر خاطر مَعدلت مآثِرِ آن حضرت گران آمد، فرمود:

«اِرْجِعْ فَإِنَّ مَشْی مِثْلِكَ مَعَ مِثْلی فِتنَه لِلْوالی وَمَذَلَّه لِلْمُؤْمِنِ»؛

«برگرد که پیاده آمدنِ مثل تو با مثل من، برای والی فتنه و برای مؤمن، خواری و ذلّت است».

یعنی این گونه رفتار و احترام، باد در بینی حاکمان و زمامداران می اندازد و آنان را به نخوت و تكبّر تشویق می كند و كرامت و شرافت و عزّت نفس مؤمن را تباه می سازد.

مدح و ثنای بی مورد

یكی از اصحاب، در مدح و ثنای آن حضرت بسیار سخن گفت مولا آن را از او نپذیرفت و به او و دیگران تذكّر داد كه برنامه حكومتی او، برنامه هایی كه اسلام آن را میرانده است، نیست و از این مدح ها و سپاس ها، ناراحت است و دوست ندارد از كسی این ثناخوانی ها را بشنود؛ زیرا خداوند در حمد و سپاس و نیایش و عظمت و كبریا، از هركس سزاوارتر است.

آری، این ثناخوانی های رودررو، در حضور زمامداران، ادوار «اَكاسِرِه» و «قیاصِره» را كه اسلام پشت سر گذارده، تجدید می كند.

ازجمله، آن حضرت فرمود: با من آن گونه كه با ستمكاران وجبّاران سخن گفته می شود، سخن نگویید و از من آن گونه كه در حضور پادشاهان تحفّظ كرده می شود، تحفّظ نكنید (آنچه را می خواهید با الفاظ و عبارات عادی بیان دارید) و تملّق و چاپلوسی ننمایید و گمان نكنید كه من از شنیدن سخن حق ناراحت می شوم. تا به اینجا كه می فرماید:

«فَإِنَّما أَنَا وأَنْتُمْ عَبیدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَیرُهُ»؛

«جز این نیست که من و شما بندگان مملوکیم از برای پروردگاری كه پروردگاری غیر از او نیست».

به نظر ما تمام حسن روابط حكومت با جامعه در درك همین جمله است كه حاكم به راستی دریابد كه در بندگی، هیچ برتری بر رعایایش ندارد و همه بنده و مملوك پروردگار جهان می باشند. اینجاست كه همه توقّعات بیجا از بین می رود؛ تمام تكبّرها، خودخواهی ها، فرعونیت ها و فخر فروشی ها نابود می شود؛ تمام تشریفات حذف می گردد و وجود حاكم، الگوی تواضع و فروتنی و ادب نسبت به رعایا می شود. و اگر رعیت هم این معنای عالی را درك كند، وجودش سرشار از عزّت نفس و شرافت می شود و از تملّق و نیایش و نسبت دادن عناوین و القاب و مدایح بی معنا، اِبا می ورزد؛ در نتیجه عالی ترین روابط بین جامعه و حكومت برقرار می گردد.

 

مطالب مرتبط را از لینک های زیر پیگیری نمایید:

شهادت امیرالمومنین (علیه السلام)

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وبسایت منتشر خواهد شد.