The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل بيست و چهارم: دو نوع غيبت

 

    ˜ پرسش بيست و چهارم  ™
بر حسب مضمون روايات موجود غيبتِ حضرت صاحب الامر عليه‌السلام به دو صورت واقع شده است در غيبت اوّلي ارتباط با آن حضرت به وسيله نوّاب و وكلا ايشان ممكن بوده است ولي با تمام شدن اين دوره و شروع غيبت دوم كه غيبت تامّه است دوره مأموريت وكلا و نوّاب خاص هم پايان يافته است.
سؤال اين است كه، آيا تعبير از اين دو غيبت به صغري و كبري از اوّل رايج بوده است يا اين كار در عصرهاي بعدي مثل عصر صفويه رواج پيدا كرده است؟
بحث در مثل اين مطالب نبايد بحث لفظي باشد خواه كسي غيبت نخستين را كه كوتاه‌تر و كم‌تر بوده غيبت صغري و كوچك‌تر يا غيبت قصري و كوتاه‌تر بخواند يا غيبت دوم را كه مدتش طولاني است غيبت كبري و بزرگ‌تر يا غيبت طولي ودرازتر بگويد يا با هر لفظ ديگر از اين دو غيبت ياد كند اين كار واقع و حقيقت امر را تغيير نمي‌دهد در هر حال اين دو غيبت واقع شده است.
مسئله اين است كه اصل دو شكل بودن غيبت حتي قبل از وقوع آن در اصول و كتاب‌هاي حديث مورد تصريح بوده است و نعماني و ديگران كه قبل از پايان غيبت صغري مي‌زيسته‌اند آن را نقل نموده‌اند و اين امر دليل بر مطرح بودن دو شكل از غيبت است. به علاوه با وجود چندين روايت معتبر در اين زمينه هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند كه تعبير غيبت صغري و كبري ساخته صفويان يا غير ايشان مي‌باشد.
در دورة غيبت صغري اگر چه موقعيت شيعه حساس بوده است با اين حال هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند كه اين همه احاديث كه از ائمه عليهم‌السلام در كتاب‌هاي چون غيبت فضل بن شاذان يا نعماني و كمال الدين صدوق؛ روايت شده است. همه مجعول و بعد از وقوع غيبت ساخت شده‌اند.
اين كه مي‌بينيم شيعيان شهرها و نقاط مختلف مراجعه به نوّاب مي‌نمودند، اين‌ها بدون دليل اين كار را نمي‌كردند، حتماً علايم و دلايلي در دست بوده است كه نشان مي‌داده كه اين‌ها با امام ارتباط دارند. و گرنه محال است كه افرادي مانند علي بن بابويه با آن مقام علمي و عظمت فكري از طريق نوّاب در پي ارتباط با امام عليه‌السلام برآيد بي آن كه ارتباط آنها برايش مثل روز روشن شده باشد؛ اين واقعه خود نشان مي‌دهد كه آنها دليل روشني بر حقانيت نواب در دست داشته‌اند.
و مسأله ديگر اين است كه اگر چه ابو جعفر عمروي ـ عثمان بن سعيد ـ و ساير نوّاب وسيله اتحاد شيعه بودند و وكالت‌ آنها از امام در همه محافل و مناطق شيعه نشنين به خصوص در مثل شهر قم مورد قبول كامل همه بوده است، ولي اين اتحاد، به خاطر اعتقاد به امامت امام دوازدهم بوده است، اين مسأله موجب نفوذ معنوي سفرا شده‌ بود نه اين كه آنها بدون در نظر گرفتن مسأله امامت سبب اتحاد شيعه شده‌ باشند.
اتحاد و اتفاق شيعه در اعتقاد به امامت امام دوازدهم سبب اتحاد آنها در پيروي از نواب امام عليه‌السلام بوده است.
چنانكه امروزه هم اعتقاد به امامت آن حضرت سبب نفوذ معنوي علما و فقها به عنوان نايب عام آن حضرت در دل‌هاي مؤمنان مي‌باشد.
در غيبت صغري تعيين نوّاب به طور مستقيم توسط شخص امام عليه‌السلام بوده است و اين كه مي‌بينيم بزرگاني در مقابل نواب سر تسليم فرود مي‌آوردند دليل آن اين است كه اين انتخاب توسط شخص امام عليه‌السلام بر اساس شايستگي نوّاب بوده است و اصل تسليم همه طبقات و شخصيت‌هاي علمي و سياسي دليل بر اين است كه رهبري اصلي در دورة غيبت صغري با شخص امام عليه‌السلام بوده است.
و در اثر وجود شواهد و دلايل قانع كننده بوده است كه رجال علمي شيعه و شخصيت‌هايي نظير "ابوسهل نوبختي" و "ابن متيل" و "حسن بن جنانصيبي" و ديگر بزرگان شيعه به حقانيت نوّاب معتقد بوده‌اند.
چنانكه بعد از درگذشت نايب چهارم ـ علي بن محمد السمري ـ‌نيز اين مسئله كه دوره غيبت و نيابت خاص نوّاب به پايان رسيده است مورد پذيرش همه قرار گرفت و اگر كسي ادعاي نيابت مي‌كرد بر اساس همين اصل او را تكذيب مي‌كردند و ضمناً مي‌توان گفت كه يكي از حكمت‌هاي مهم غيبت كوتاه، آشنا كردن شيعه با مسأله غيبت و زمينه سازي براي عصر غيبت طولاني بوده است، تا شيعه بتواند در دوره‌اي طولاني بدون حضور ظاهري امام عليه‌‌السلام به حيات خود ادامه دهد و اين امتحان بزرگ الهي را با موفقيت پشت سر گذارد.