The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل ششم: موضوع شيعه در برابر زمام‌داران غاصب

 

 
با توجه به اين كه مديريت جامعه جز در يك زمان كوتاه پنج ساله عصر اميرالمؤمنين عليه‌السلام در اختيار ائمه عليهم السلام ‌قرار نگرفت، برنامه حكومت ديني بر اساس ديدگاه شيعي تا چه حدّ از قابليت عملي بودن برخوردار و پياده كردن آن در جامعه امكان پذير است؟
تفكر شيعي يك تفكر منطقي است كه زمينه و امكان پياده شدن را در متن تعليمات خود داشته و دارد.
ديدگاه شيعه در مسأله امامت اين است كه پس از پيامبر صلّي الله عليه وآله و سلّم بايد زمامدار ديني و سياسي جامعه كسي باشد كه به تمام احكام و اصولي كه پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم آنها را از جانب خدا به مردم آورده است داناتر باشد؛ كه بي‌ترديد در عصر پيامبرصلّي الله عليه و آله وسلّم غير از علي عليه‌السلام كسي اين ويژگي را نداشت، لذا پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم او را به جانشيني خود برگزيد، سپس ساير ائمه شيعه را كه در كل دوازده نفرند به ترتيب براي مردم معرفي كرد و آنها را به جانشيني خود منصوب نمود.
البته اين كار بخاطر نسبت سببي آنها با پيامبر نبود بلكه ويژگي‌هاي معنوي و توانايي‌هاي علمي و... آنها باعث شد كه خداوند از ميان مردم فقط آنها را براي جانشيني پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم برگزيند. چنانكه دربارة جانشينان انبيا هم قرآن مي‌فرمايد:
اِنّ اللهَ اصْطفي ‎آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلَي العالَمينَ[1]
خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد.
مردم اگر بخواهند در همه امور در راه راست قدم بردارند، بايد از آنها پيروي نمايند و آنها را ولي امر و واجب الاطاعه بدانند و اوامرشان را مثل اوامر پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم محترم بشمارند، در عين حال احكام و برنامه‌هايي كه در تفكر شيعي مطرح شده است امور خيالي و غير واقعي نيستند كه گفته شود امكان پياده شدن آنها وجود ندارد، بلكه آنها اصيل‌ترين تعليمات اسلامي‌اند كه اگر شرائط فراهم شود در هر جامعه‌اي قابل اجرا هستند.
اگر مي‌بينيم در يك بخش از تاريخ كساني از تحقق پيدا كردن بعد سياسي آن جلوگيري به عمل آوردند اين به معناي غير قابل تحقق بودن آنها نيست، بلكه چون اين احكام با در نظر گرفتن واقعيت‌هاي وجود انسان طراحي شده‌اند. لذا همه جوامع بشري به دنبال آن هستند ـ و بر طبق اعتقاد شيعه ـ در نهايت هم به آن خواهند رسيد و اين كار در آخر الزمان به وسيله آخرين حجت الهي انجام مي‌گيرد و جامعه بشري با يك نظام و قانون واحد اداره خواهد شد.
علاوه بر اين كه در دعوت انبيا آن چه اصل است بيان حقايق و راه نجات و راه منتهي به رستگاري است كه حتي با علم به نپذيرفتن مردم بايد به آنها اعلام شود كه:
اِنّا هَدَيناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كفُوراً[2]
ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد ـ و پذيرا گردد ـ يا ناسپاس!
زيرا وظيفه پيغمبر تبليغ احكام الهي است كه از جمله آنها است اصل امامت، اين مردم‌اند كه بايد دعوت انبيا را بپذيرند و در اجراي آن با انبيا و ائمه عليهم‌السلام همكاري كنند تا زمينه تحقق آنها فراهم گردد.
عملكرد ائمه عليهم السلام و سياست‌هاي آنها همه عملي و نتيجه بخش و در عين حال واقع بينانه بوده است.
مثلاً‌عملكرد اميرالمؤمنين عليه‌السلام با در نظر گرفتن شرايط واقعيات موجود بود و عملكرد حضرت مجتبي عليه‌السلام و حضرت سيد الشهدا عليه‌‌السلام هم اينگونه بوده است هركاري را با در نظر گرفتن شرايط موجود انجام مي‌دادند مثلاً امام حسن مجتبي‌ عليه‌السلام اگر با معاويه صلح كرد تمام ابعاد مسأله را در نظر گرفت و در آن شرايط كاري بهتر از آن نديد و يا امام حسين عليه‌السلام آگاهانه از بيعت با يزيد امتناع كرد و تا كربلا رفت و آن مصيبت‌هاي جانكاه را پذيرا شد و در نهايت هم به مقصدي كه داشت رسيد.
بلي اگر امام حسين عليه‌السلام در شرايط ديگري بودند يعني مي‌ديدند زمينه و ابزارهاي به دست آوردن زمام حكومت آماده است باز براي كسب حق و دفع نامحرم از خلافت پيامبر صّلي اله عليه و آله و سلّم اقدام مي‌كردند ولي در دورة ايشان شرايط به گونه‌اي بودكه آن حضرت مي‌دانست زمينه مساعد براي نيل به اين مقصد نيست، لذا با يك برنامه عظيم و بي‌مانندي كه به اجرا درآوردند رستاخيزي در جهان اسلام ايجاد كردند كه تا دنيا دنيا است آن رستاخيز احياگرِ اسلام زنده خواهد بود.
او يزيد و يزيديان و همه غاصبان خلافت را كه بعد از او آمدند اگر چه به ظاهر از غصب خلافت باز نداشت ولي در باطن قلب‌هايِ مردم را از آنها منصرف كرد و نقشه‌هاي معاويه را در برانداختن اسلام نقش بر آب نمود و كاري كرد كه در توصيف او بعدها گفته شد: اسلام "محمدي الحدوث و حسيني البقاء" است.
ساير ائمه عليهم‌السلام هم هر يك با توجه به شرايط موجود رسالتي را كه در حفظ اسلام برعهده داشتند به خوبي انجام دادند.
اعتقاد به ظهور منجي و امام دوازدهم و مصلح آخرالزمان عليهما‌السلام تسلّي بخش شيعه و سازندة روح مقاومت و صبر و ايستادگي در مردم بود و مانع از تسلط‌يابي و نوميدي و بي‌اعتنايي به دين شد، و آن يك اعتقادي است كه در متن تعاليم تشيع و احاديث معتبر به آن تصريح شده است و در عصر حضرت باقر و صادق‌ عليه‌السلام اين اصل بيشتر مورد توجه قرار گرفت و گرايش مردم به آن اصل با توجه به جناياتي كه زمامداران غاصب مرتكب مي‌شدند بيشتر شد.
مردم فهميدند كه ـ اگر بعضي از افراد بي‌تفاوت در عصر صحابه يعني پس از رحلت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم گمان مي‌كردند كه ايجاد تغيير در اصل امامت چندان تفاوتي در برنامه‌هاي اسلامي پيش نمي‌آورد ـ چه فاجعه‌اي به بار آورد و اسلام را چگونه از مسير خود منحرف كرد و خلافت غاصبانه وسيله عيّاشي و خوش گذراني عده‌اي و به بند كشيدن مردم و بازگشت رسوم كسري و قيصر و ديگر طاغوت‌ها شده است.
اين امر سبب تقويت ايمان آنها به اصل امامت شد و فهميدند كه فقط اين تفكر است كه مي‌تواند برنامه‌هاي اسلامي را به اجرا درآورد و بر آن وضعيت اسف‌بار پايان دهد.
بنابراين سيره و عملكرد شايسته ائمه عليهم‌السلام از يك طرف و رفتارهاي ستمگرانه غاصبان خلافت از طرف ديگر سبب شد كه تفكر شيعي هر چه بيشتر در دل‌هاي مردم نفوذ پيدا كند و به دنبال آن، گرايش آنها به طرف ائمه عليهم‌السلام رو به فزوني گذاشت و از اين جا است كه مي‌بينيم امام صادق‌ عليه‌السلام در زمان خود عليرغم تلاش سردمداران حكومت چنان محبوبيت عمومي پيدا مي‌كند كه حتي شيعه را به او مي‌شناسند.


[1]. سوره آل عمران (3) ، آيه 33.
[2]. سوره انسان (76) ، آيه 3.