The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

2 ـ نجات اسلام

مهمترين نتيجه قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ نجات اسلام از چنگال نقشه‎هاي بني‎اميه است1.

براي اينكه تأثير نهضت حسيني معلوم شود و بدانيم كه چگونه حيات اسلام و بقاي شريعت، و قرآن رهين فداكاري ابي عبدالله ـ‎عليه السّلام‎ـ است، توجه به خطراتي كه از ناحيه بني‎اميه اسلام را صريحاً تهديد مي‎كرد، و مطالعه اجمالي سوابق پرونده بني‎اميه لازم است.

هركس تاريخ اسلام، و حركات بني‎اميه را در جاهليت و اسلام مطالعه كند به وضع خطرناكي كه از جانب آنها اسلام را تهديد بزوال، و انقراض مي‎نمود آگاه مي‎شود.

از آغاز بعثت تا دار الندوه2 و هجرت، و تا جنگ احد و غزوه احزاب، و فتح مكه، بني اميه در هر خطري كه متوجه جان پيغمبر و آئين توحيد و دين اسلام شد يا آن را مستقيماً خودشان ايجاد كرده بودند و يا در آن، شركت و دخالت داشته و تحريك مي‎كردند.

ريشه تمام مخاطرات و تحريكات ضد اسلام، خانه ابي‎سفيان بود.

ابوسفيان خودش و زنش هند و خواهرش حمالة الحطب، پسرهايش حنظله و يزيد و معاويه، پدر زنش عتبه، عموي زنش شيبه، برادر زنش وليد، پسر عمويش حكم و مروان و فرزندان او، و نوه‎اش يزيد; در جاهليت و اسلام در كار ايجاد خطر براي دين خدا تلاش داشتند و كينه‎هاي جاهليت را در اسلام از دل بيرون نساختند.

پيغمبر عظيم الشأن اسلام علاوه بر آنچه از آنها در دوران زندگي و دعوت مردم به خدا ديد در روشنائي وحي خطراتي را نيز كه در آينده از آنها متوجه به اسلام بود مي‎ديد و مكرر از آنها خبر مي‎داد، و خداوند اين طائفه خبيثه را در قرآن مجيد «شجره ملعونه» ناميد.

پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ با ياري خدا تمام تحريكات و دسائس و لشكركشيها و دسته بنديهاي ابي سفيان را نقش بر آب نمود و طولي نكشيد كه قلاع استوار بت پرستي، مسخر اسلام و خداپرستان شد و جنود الهي بر سپاه اهريمن كفر و شرك پيروز گرديد، فتوحات پي در پي اسلام، ابوسفيان و حزب اموي را به پيشرفت كلمه توحيد مطمئن ساخت و طليعه درخشان نفوذ شريعت محمدي در قلوب مردم جهان هر روز ظاهرتر مي‎گشت.

بني‎اميه از اينكه بتوانند با مبارزه علني و علمداري شرك و بت‎پرستي از رشد آئين نو جلوگيري نمايند نااميد شده و دانستند كه دوران بت پرستي سپري گرديده و دعوت به توحيد و آزادي و برابري و برادري و عدالت دنيا را دلباخته پيغمبر اسلام خواهد نمود، و صرف دلها از توحيد به شرك، و از برادري و آزادي و مساوات و عدالت به امتياز قبيله‎اي و سلطه مطلق زمامداران و بي‎عدالتي، ممكن نيست. و فهميدند كه يگانه راه براي جلوگيري از پيشرفت اسلام و حفظ عادات جاهليت، وارد شدن در جبهه مسلمين و پيشه كردن نفاق است.

مخالفت صريح با اسلام و دعوت پيغمبر، مثل آغاز بعثت طرفداري نداشت، و مردم مزه شيرين ميوه‎هاي درخت توحيد را چشيده و هرگز حاضر نبودند آن را با حنظل كفر و اختلافات طبقاتي عوض كنند و همه از هيولاي زندگي عصر جاهليت وحشت داشتند.

زمامدار الهي، متواضع، فروتن، آزاد و بي‎تشريفات، مهربان، با وضع ساده و زندگي مختصر مادي، مثل يك فرد عادي زندگي مي‎كرد.

قوانين آسماني دين جديد در حقّ همه يكنواخت اجرا مي‎شد.

پيغمبر اعظم با فقرا، رفاقت و مجالست داشت، اخلاق و روش او چنان مردم را شيفته او و قرآنش كرده بود كه ديگر كسي حاضر نبود اسم شرك و بت پرستي و زمامداري سران مشركين مثل ابي‎سفيان و ابي جهل را بشنود.

بني‎اميه اين حقايق را دريافتند و ابوسفيان و كسانش دانستند كه ديگر فكر و روش آنها محكوم شده و افكار نو و آئين توحيد، آنها را كنار گذاشته است.

متوجه شدند كه هرچه تأخير كنند، بيشتر عقب مي‎مانند، لذا با اكراه تمام از روي ناچاري اظهار اسلام كردند و در داخل جبهه اسلام مشغول دسايس، و فتنه انگيزي شده و منتظر فرصت بودند كه از پشت به اسلام خنجر زده و نهال دين توحيد را كه تازه شروع به رشد كرده بود از ريشه در آورند.

طولي نكشيد كه رحلت پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ عالم اسلام را داغدار و يك تشنج فكري بر جامعه سايه انداخت، و پاره‎اي را مايل به ارتجاع نمود و اختلاف بر سر خلافت پيش آمد، و بني هاشم كه علي ـ‎عليه السّلام‎ـ خليفه منصوص و معرفي شده از طرف پيغمبر، از آنها بود از دخالت در حكومت اسلامي بر كنار و ديگران روي كار آمدند. در اين موقع چنانچه پيش از اين هم به آن اشاره كرديم ابوسفيان به تكاپو و تلاش افتاد تا با يك جنگ داخلي جامعه اسلامي را متلاشي و سرتاسر شبه جزيره عربستان را به ارتجاع وادار نمايد، و بطور يقين اگر آن روز يك جنگ داخلي ميان مسلمين شروع مي‎شد و مسلمانان در مدينه شمشير بروي هم مي‎كشيدند، ارتجاع به بدترين صورت آشكار مي‎شد، زيرا مردم، تازه وارد به اسلام بودند و در شهرها و قبائل و عشائر، آنگونه كه بايد آئين نو، محكم و استوار نشده بود، رحلت پيغمبر دلها را تكان داد و ضعفا را نسبت به آينده اسلام و بقاي دين آن حضرت به ترديد انداخته بود.

در مكه وضع طوري شد كه عتاب ابن اسيد، حاكم مكه متواري شد. افرادي هم به فكر تحصيل امارت و زمامداري افتاده بودند كه خوف تجزيه كشور اسلام و انهدام وحدت مسلمين و عقب گرد جامعه به وضع ناهنجار جاهليت، مانع كار آنها نبود.

در چنين وقتي، دست به شمشير بردن با سقوط قطعي اسلام فاصله‎اي نداشت و درهاي فتنه و امتحان به سوي مسلمانان باز شده بود.

ابوسفيان كه خوب به اوضاع آشنا بود، مشغول زمينه سازي براي يك جنگ داخلي شد و معلوم است كه در اين موقع بايد سراغ بني‎هاشم و طرفداران آنها مخصوصاً علي ـ‎عليه السّلام‎ـ رفت زيرا آنها هم فاميل پيغمبر و هم محبوبيت و شهرت داشتند. و هم خلافت، حقّ شرعي آنها بود و از اوضاع آن روز ناراضي بودند، و علاوه فاطمه زهرا سيدة نساء العالمين يگانه فرزند پيغمبر و يادگار آن سرور، حكومت ابي بكر را شرعي نمي‎دانست و بني‎هاشم از بيعت با او خودداري كرده و تحت رهبري علي خليفه منصوص، بطور آرام و دور از دست زدن به شمشير، ابوبكر و طرفدارانش را دعوت به رجوع به علي ـ‎عليه السّلام‎ـ مي‎كردند و در مسجد احتجاج و مناشده مي‎نمودند.

ابوسفيان نزد علي ـ‎عليه السّلام‎ـ آمد گفت: «دستت را بده تا با تو بيعت كنم، به خدا سوگند! اگر بخواهي مدينه را پر از سوار و پياده سازم».

علي ـ‎عليه السّلام‎ـ درپاسخش فرمود: تو از اين سخنان غير از فتنه انگيزي قصدي نداري، همانا به خدا سوگند، تو همواره بدخواه اسلام هستي ما را حاجت به نصيحت تو نيست پيغمبر خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ وصيتي به من فرموده است كه من بر آن وصيت كار مي‎كنم3 شايد ابوسفيان در اين دعوي كه مدينه را از سوار و پياده پر كند زياد گزاف گوئي نمي‎كرد; زيرا شخصي مانند ابي‎سفيان فتنه گر مي‎توانست براي علي كه داراي آن همه سوابق درخشان در اسلام بود، قشون و سپاه تهيه ببيند ولي علي ـ‎عليه السّلام‎ـ نمي‎توانست با همكاري و بيعت ابي سفيان، و سپاهي كه او جمع آوري كند قيام نمايد، و مطالبه حق كند.

ابوسفيان همان كسي است كه احزاب را جمع آوري كرد و جنگ خندق را بپا نمود، با چنين سپاهي كه طبعاً سپهدار و فرمانده عمده آن، ابوسفيان خواهد بود، وارد كار شدن جز خسارت براي اسلام چيزي عايد نمي‎شد، و در واقع ابوسفيان مي‎خواست جنگ احزاب را به صورتي ديگر تجديد كند، اما علي پيشواي حقيقت پرستان است و در وجودش يك ذرّه ميل به دنيا و حب و جاه و ملاحظه سود شخصي نبود، آب نااميدي بر روي دست او ريخت.

علي بر حسب وصيت پيغمبر، وظايفي داشت كه از آن وظايف بقدر سر موئي تجاوز نمي‎كرد.

علي مي‎دانست كه اگر دست به شمشير ببرد، مخالفان كساني نيستند كه براي پرهيز از يك جنگ داخلي و حفظ مصلحت اسلام تسليم شوند و جنگ نكنند، و مي‎دانست كه آنها سرسختانه و لجوجانه جنگ مي‎كنند، و به هر نحو كه خاتمه يابد در اين موقع حساس، اسلام در خطر مي‎افتد; لذا چون از روحيه ديگران و حرصشان به رياست و حكومت با خبر بود، خودش حلم ورزيد و شمشير در غلاف كرد و خانه نشيني گزيد و ابوسفيان را طرد نمود.

با اين كيفيت، ابوسفيان در اينجا از اينكه بتواند ضربتي به اسلام بزند نااميد شد، و به انتظار فرصت بود، تا وقتي عثمان حكومت يافت و بني اميه (قبيله‎اي كه دشمن پيغمبر بودند) رسماً زمامدار امور شدند.

اين پيشامد ابوسفيان را فوق العاده اميدوار ساخت، وارد مجلس عثمان شد و آن سخنان كفر آميز معروف را گفت.

عثمان هم در دوران خلافت خود هرچه كرد در جهت موافق مقاصد ابي سفيان بود: دست بني اميه را در دخالت در كارها بازگذاشت و به آنها زور و قدرت داد و پولهاي كلان از بيت المال مسلمين به آنها بخشيد، و آنها را به فرمانداري و استانداري ولايت برگزيد، و كسي مانند مروان را وزير خود قرار داد، و وليد خمار را والي كوفه ساخت، و معاويه را در شام مستقل و متنفذ كرد.

وقتي هم در اثر انقلاب و شورش مسلمانان كشته شد، پيراهن عثماني از او به دست معاويه افتاد كه با اينكه معاويه با كشته شدن او موافق بود، و پايان دادن به كارش را به شورشيان واگذاشت، با آن پيراهن بر خليفه به حقّ، خروج كرد و آن فتنه‎هاي بي سابقه را در اسلام بپا ساخت و اصحاب پيغمبر اكرم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ را شهيد كرد و انتقام بدر و غزوات و جاهاي ديگر را از مهاجر و انصار گرفت و وقتي با حيله و نيرنگ خلافت را به غصب متصرف شد، رسماً به احكام شرع و تعاليم اسلام بي اعتنائي مي‎كرد و برنامه‎هاي اسلامي را از اعتبار انداخت و سبّ امير المؤمنين داماد و پسر عم و وصي پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ را بر منابر رايج كرد، و زياد را بر ايالت كوفه مسلط ساخت تا آنچه خواست با مال و جان و عرض مسلمانها انجام داد و براي اين كه حكومت در خاندانش باقي بماند و شريعت، شريعت اموي و روش، روش يزيدي گردد، يزيد را كه مجسمه معاصي و فساد و شرارت بود، وليعهد ساخت و وقتي مُرد، يزيد آنچه را معاويه از مظالم و جنايات و هتك شعائر انجام نداده بود انجام داد.

سرنوشت اسلام و مسلمين ـ وقتي كه جوان بدنام و فاسق و متهتك و مستي مانند يزيد كه صريحاً و علناً پيغمبر اسلام را بازيگر مي‎خواند، بر مسند خلافت آن حضرت بنشيند ـ معلوم بود، خصوص كه در اسلام رهبري ديني و سياسي از هم جدا نيست. روشن بود كه فاتحه همه چيز خوانده مي‎شود.

عكس العمل اين وضع در خارج و داخل كشور اسلام بسيار ناپسند و موجب سوء تعبير و اتهام پيغمبر و ضعف اعتقاد و ايمان مردم مي‎شد.

وقتي خليفه رسماً شراب بنوشد و مجالس لهو و لعب ترتيب دهد و با بوزينه و سگ مأنوس گردد و گناهان كبيره را مرتكب شود، دين خدا ضعيف و احكام در انظار سبك، و اسلام بي اثر مي‎شود.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ تصميم گرفت از تمام آن سوء انعكاسها و انحرافات فكري و ديني مردم جلوگيري كند و معناي دين و خلافت و حكومت اسلامي و هدف دعوت جدش را به مردم بفهماند.

تصميم گرفت دين خدا را تعظيم نمايد، و به مردم اعلام كند كه اسلام مافوق همه چيز است و از جان و مال و فرزند و عائله، عزيزتر و قيمتي تر است.

تصميم گرفت كه عملا مسلمانها را به بزرگداشت واجبات و فرائض ديني دعوت كند و جامعه را به اهميت گناه و معصيت متوجه سازد.

تصميم گرفت مسلمانها را از اينكه تحت تأثير اعمال زشت و تلقينات سوء و تبليغات گمراه كننده يزيد و بني اميه قرار بگيرند مصونيت بخشد.

تصميم گرفت به مسلمانها دينداري، استقامت و مقاومت در برابر ظلم و كفر را درس بدهد.

تصميم گرفت اسلام را نجات دهد و احكام قرآن و سنت پيغمبر را زنده سازد.

براي اينكار وسيله‎اي از اين مؤثرتر نبود كه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ قيام كرد و از بيعت يزيد امتناع نمود و قبح اعمال و سوء رفتار و گناهان و روش ناپسند او را از مواد بطلان زمامداري و حرمت بيعت اعلام كرد و پايداري و ثبات ورزيد تا كشته شد. و خود را فداي دين خدا و احكام خدا كرد.

مردم مي‎دانستند، احكام اسلام كه ملعبه و بازيچه يزيد و مسخره او شده است، بقدري با ارزش و عزيز است كه شخصي مثل حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ جان خود را براي رفع توهين و حفظ آنها نثار فرمود.

حسين، يزيد را در افكار مردم چنان كوبيد و رسوا كرد كه در انظار، حساب او از حساب دين و قرآن جدا شد و او بعنوان عنصر شرارت و خباثت و آلوده بفحشاء و غرق در فساد، و دشمن دين و خاندان نبوت شناخته و معروف شد.

بني‎اميه پس از شهادت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ از اينكه بتوانند از پشت به اسلام خنجر بزنند و اسلام را از پا در آورند محروم شدند و در نظر زن و مرد و جامعه مسلمين، و در افكار عموم، گروهي ستمگر و پادشاهاني مستبد معرفي شدند كه به زور سر نيزه و شمشير بر مردم مسلط شده و غاصب حقوق ملت و خائن به اسلام هستند.

مظلوميت سيد الشهداء ـ‎عليه السّلام‎ـ آنچنان احساسات را بر ضدّ آنها به هيجان آورد كه مردم علي رغم سياست آنها التزامشان به سنن و احكام اسلام بيشتر شد.

از اين جهت هيچ گزاف نيست كه ما او را مانند «معين الدين اچميري» شاعر بزرگ هندي، دومين بنا كننده كاخ اسلام بعد از جدش، و مجدد بناي توحيد و يكتاپرستي بخوانيم.

 

1 ـ شايد كسي بگويد: بني‎اميه قادر به محو اسلام نبودند; زيرا بر حسب وعده «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ، وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» خداوند حافظ اين دين است، و نور هدايت آن خاموش نخواهد شد و هرچه دشمنان اسلام سعي كنند: «يَأْبيَ اللهُ اِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ، وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» خداوند دين را حفظ مي‎كند و نور اسلام را تتميم و تأييد مي‎نمايد، بنابراين چگونه دين در معرض اضمحلال و انقراض بود و چطور حسين دين را نجات داد، و اسلام را حفظ كرد؟ جواب اينست كه اين دنيا دار اسباب و مسببات است «أَبي اللهُ اَنْ يَجْرِي الاُْمُورَ اِلاّ بِأَسْبابِها» حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ و كساني كه بر حمايت از دين قيام مي‎كنند، اسباب اجراي مشيت الهيه و قضاي حق هستند، چنانچه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ به فرمان خدا باني اين كاخ توحيد و سازمان عظيم الهي اسلامي بود و علي ـ‎عليه السّلام‎ـ پاسدار و مدافع اسلام و حافظ دين بود و مكرر خطرات بزرگ را از آن دفع كرد و اگر شمشير او نبود اين دين برپا و پايدار نمي‎ماند، حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ با قيام و مظلوميت و تحمل شدائد و مصائب دين، راحفظ كرد.

2 ـ خلاصه حكايت دار الندوه اينست كه: قريش در خانه قصي بن كلاب كه محل شور و اخذ تصميمات مهم سياسي بود و به آن دارالندوه مي‎گفتند، اجتماع كردند و پس از مشاوره، همگان قتل پيغمبر را تصويب كردند. خداوند پيامبر خود را از تصميم و كيد آنها با خبر ساخت و با فداكاري بزرگ علي ـ‎عليه السّلام‎ـ جان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ محفوظ ماند. علي در شبي كه بايد نقشه قريش اجرا شود به جاي پيغمبر خوابيد و كيد و مكر مشركين بي اثر شد. در اين شورا كه نتيجه آن رأي به اعدام پيغمبر خدا بود، ابوسفيان، عتبه و شيبه شركت داشتند (سيره ابن هشام، ج 2، ص 93).

3 ـ الكامل، ج 2، ص 220 ـ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 7.