6 ـ نداشتن تأمين جاني
شرعاً و عقلا هركس در برابر صدمات و خطراتي كه متوجه جانش ميشود، حق دفاع دارد، و فطرت او در هنگام توجه خطر او را به مدافعه و حفظ جان وادار ميسازد، و اگر انسان در مقابل دشمن مهاجم، دفاع نكند و تسليم شود مسؤول، و سزاوار توبيخ است.
اگر حيات كسي از طرف حكومت، بدون علت مشروع به خطر افتاد، و مصونيت جان و احترام خونش مراعات نشد، ميتواند براي حفظ جان و دفاع از نفس خويش قيام و انقلاب كند و اين حق، يعني حق دفاع از نفس، حقي است كه براي تمام افراد ثابت و محرز است.
با توجه به اين مقدمه ميگوئيم: حسين ـعليه السّلامـ در اوضاع و احوالي كه امنيت جاني براي آن حضرت وجود نداشت و ميدانست كه بنياميه در مقام كشتن او هستند و آسودهاش نميگذارند تا خونش را بريزند، قيام كرد و براي دفاع از نفس چارهاي جز قيام و خودداري از تسليم نداشت.
اگر كسي بگويد: اين خطر از جهت خودداري امام از بيعت بود، و اگر بيعت ميكرد خطر مرتفع ميشد. پاسخش اينست كه: البته حسين ـعليه السّلامـ از بيعت يزيد امتناع داشت; اما اين امتناع مجوز قتل آن حضرت نبود; زيرا در حكومت باصطلاح اسلامي كه بطور انتخاب و مراجعه به آراء عمومي، خليفه و زمامدار تعيين ميشد، بيعت و رأي دادن به زمامداري كسي كه به حكومت انتخاب شده واجب نبود و به عبارت ديگر بيعت با خليفه انتخابي بر كسي كه در صلاحيت او ترديد دارد يا او را صالح براي زمامداري نشناسد يا در اصل صحت بيعت او حرف و ايراد داشته باشد، واجب نيست. فقط بنابر معمول عامه و اهل سنت، خصوص در اعصار بنياميه و بنيعباس و دورانهاي اختناق و خفقان، قيام
بر ضد حكومت تا خون و مال و آبروي شخص محترم باشد، جايز شمرده نميشد.
حتي امير المؤمنين علي ـعليه السّلامـ با اينكه خلافتش به نصّ و اجماع ثابت بود، متعرض كساني كه از بيعت آن حضرت تقاعد ورزيدند و بظاهر مخالفتي نداشتند يا به عذرهاي جاهلانه و مغرضانه از شركت در جهاد با قاسطين و ناكثين و مارقين، خودداري نمودند، نگرديد و آنان را به جنگ ملزم نفرمود و حق و تقاعد از بيعت خصوص اگر براي روشن شدن وضع باشد براي هركس ثابت بود2 و تعرض به كسي كه كنارهگيري كرده و در رتق و فتق امور و سياست مداخله نميكند، و به اجتهاد خودش زمامدار وقت را صالح براي زمامداري نميشناسد، مادام كه قيام نكرده، جايز نيست، و اين همان پيشنهادي بود كه حسين ـعليه السّلامـ بنا به نقل بعضي از مقاتل به بني اميه داد كه متعرض او نشوند تا در يكي از ثغور و مرزهاي اسلام برود و در آنجا بماند «لَهُ ما لَهمْ وَ عَلَيْهِ ما عَلَيْهِمْ» غرض اينست كه خودداري از بيعت مجوز سلب مصونيت و مباح شدن مال و جان مسلمان نميشود، پس امتناع حسين ـعليه السّلامـ از بيعت، يك حق شرعي و يك نوع آزادي عادي بوده و بعلل و مواد ذيل بجا و مشروع بوده است:
1 ـ نفس امتناع از بيعت در صورتي كه توأم با معارضه عملي با حكومت نباشد، خصوصاً اگر براساس عقيده به عدم صلاحيت نامزد خلافت باشد، جايز است. بلي، بر طبق مذهب شيعه كه امام بنص پيغمبر از جانب خدا نصب ميشود و يك منصب الهي است، هرگونه امتناعي كه حاكي از عدم تسليم فرمان خدا باشد جايز نيست.
2 ـ امتناع از بيعت براي كسي كه خود از اهل حل و عقد و مراجع امور مسلمانان باشد جايز است و عدم بيعت او موجب عدم انعقاد اجماع است و بدون بيعت او خلافت بنابر مذهب اهل سنت هم غير شرعي و تحميل بر مسلمين و سلب آزادي است و سرباز زدن از اوامر او تخلف شرعي شمرده نميشود.
3 ـ بيعتي كه بر پايه تطميع و تهويل و تهديد و ارعاب باشد: لغو، و هركس با آن بيعت انتخاب شود، نماينده جامعه نيست و معارضه با حكومتي كه در اين شرايط تعيين شده، جايز است.
پس بنابر اين مواد اگر عمال حكومتي براي فردي مخاطره ايجاد كنند و بخواهند او را بي جهت فقط به جرم اينكه چرا در بيعت شركت نكرده و به كسي كه نامزد آنها بود رأي نداده، دستگير و به قتل برسانند، آن فرد حق دارد براي حفظ جان خود بر حكومت خروج نمايد و از مردم بخواهد تا او را ياري نمايند.
در مورد بيعت با يزيد: اولا حسين ـعليه السّلامـ خود از اهل حلّ و عقد بود يعني اگر بنا باشد امر خلافت با مشورت و مراجعه به آراء عموم و اجماع اهل حل و عقد انجام شود; حسين اولين شخصيتي بود كه نظر و رأي او در شرعي بودن خلافت دخالت داشت; زيرا هم بملاحظه مقام ارجمند معنوي و موقعيت بزرگ روحاني و پرارزشي كه داشت، رأيش بسيار مقدس و محترم بود، و هم از جهت توجه عموم مسلمين به آن حضرت، رأيش ميزان نظر عموم مسلمين باستثناء جمعي از بنياميه و عمال و طرفداران آنها بود. پس بيعت نكردن حسين ـعليه السلامـ مساوي است با غير شرعي بودن حكومت و خلافت، بنابراين خودداري چنين شخصيتي از بيعت بايد محترم باشد; و اگر بنا باشد مثل او را مجبور به بيعت سازند از اجماع و شوري جز لفظ چيزي باقي نميماند، و زور و استبداد جاي هر قاعده و ترتيبي را خواهد گرفت.
و ثانياً فرضاً اگر امام ـعليه السّلامـ يكي از افراد عادي مسلمانان بود باز خودداري از بيعت موجب جواز هتك احترام و تعرض به حريم حرمت و آزادي، و مباح شدن خون او نميشد; زيرا چنانكه گفته شد در صورتي كه بيعت يزيد صحيح بود، بر او بيش از عدم مخالفت و معارضه نكردن تكليفي نبود و خودداري از بيعت باعث هتك حرمت خون كه از هر مسلماني محترم است نميشود.
بيعت با يزيد چنانچه اتفاق تمام تواريخ بر آن است مبني بر تطميع و تهديد و ارعاب بود و چيزي كه در آن ملاحظه نشد، صلاحيت او و مصلحت امت بود و بيشتر كساني كه به او رأي دادند از روي رعب و زير برق شمشير و نيزه بيعت كردند، و آن عده كمي كه با رغبت و ميل موافقت كردند، همانهائي بودند كه چشم طمع به مقامات لشكري و كشوري دوخته، و از بيت المال حقوقهاي كلان ميگرفتند و از جوائز معاويه و يزيد برخوردار بودند، خدا ميداند كه چه مبالغ هنگفتي از بيت المال و حقوق فقرا و خلق گرسنه و برهنه صرف اين كار شد، و چه خونهائي به ناحق ريخته شد، و چه ستمكاراني براي اخذ بيعت بر سر كار آورده شدند كه يكي از آنها مغيره بود.
بنابراين، امام و ساير شخصيتهاي اسلامي حق داشتند از بيعت يزيد امتناع نمايند و خود را از آلوده شدن به شركت در مظالم او حفظ كنند و كسي هم حق نداشت آنها را مجبور و ملزم به بيعت سازد، و دليل بر آنكه آنها اين حق را داشتند، يكي امتناع خود آنها است، و ديگر آنكه احدي از مسلمانان آنها را از جهت ترك اين بيعت ملامت و نكوهش نكرد بلكه همگي اصل جواز خودداري از بيعت و بلكه حرمت بيعت با يزيد را قبول داشتند.
بعد از اين توضيحات و بيان مواد و ادله جواز امتناع از بيعت، مسأله سلب امنيت از حسين ـعليه السّلامـ و توجه خطر به جان آن حضرت كه يك ماده مهم و علت واضح و قانع كنندهاي براي قيام و دفاع است، مطرح ميشود.
تواريخ اسلامي همه نقل كردهاند كه جان حسين در خطر بوده، و بنياميه و حكومت يزيد قصد جانش را كرده بودند و خواه بيعت ميكرد و خواه بيعت نميكرد خون مباركش را ميريختند.
روش حكومت و رفتار يزيد و پدرش و عمال آنها طوري بود كه اگر به آن حضرت هم اطمينانهائي در مورد عدم تعرض به جانش ميدادند، قابل اعتماد نبود. آنها مكرر رجال و شخصيتهاي كشور را كه در خانه نشسته و در كارهاي سياسي دخالت نداشتند، فقط براي اينكه در بين مردم سوابق روشن و طرفداراني دارند كشتند. نه رعايت عهد و پيمان ميكردند و نه اماني را كه به شخص ميدادند محترم ميشمردند. اين بنياميه و معاويه بودند كه سعد وقاص را محرمانه كشتند و اين بنياميه و معاويه بودند كه به دست ابن آثال مسيحي عبدالرحمن بن خالد را كه از هواخواهان سر سخت خودشان بود، براي اينكه شايد معارض سلطنت يزيد شود كشتند و قاتل او را با اينكه مسيحي بود بر مسلمانها در شهر حمص حكومت دادند.
اين معاويه و بنياميه بودند كه حضرت مجتبي و سبط اكبر و نور ديده حضرت رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ را به فجيعترين صورتي شهيد نمودند، براي اينكه معاويه در عهدنامه، با آن حضرت تعهد كرده بود كسي را وليعهد نكند.
معاويه وقتي بعنوان مشورت موضوع ولايتعهدي يزيد را با افراد خبره و سياستمداران مطرح ساخت، احنف بن قيس به او گفت: اين فكر خيانت و تحميل بر مسلمين است; زيرا با وجود شخصي مثل امام حسن مجتبي كه در بين مردم محبوبيت دارد و نفوذش بقدري است كه او را از پدرش علي هم بيشتر دوست ميدارند، انتخاب شخص متهم و مشهور به فسادي مثل يزيد خطا و خيانت است.
معاويه و بنياميه همان كساني بودند كه برخلاف تمام شروط عهد نامه با حضرت مجتبي ـعليه السّلامـ رفتار كردند، و هنوز مركب عهدنامه صلح نخشكيده بود كه وارد كوفه شد، و خطبهاي خواند كه در آن سوء نيت، و هدفهاي خود را آشكار ساخت، و در ضمن آن خطبه گفت:
«كُلُّ شَرْط شَرَطْتُهُ فَتَحْتَ قَدَمَي هاتَيْنِ»
هر شرطي نموده بودم، زير پاهايم گذاردم.
و رسماً نقض عهد خود را اعلان كرد با اينكه خدا ميفرمايد:
«وَ اُوفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلا»3.
اينان كساني بودند كه به مسلم بن عقيل ـعليه السّلامـ امان دادند و به امان خود وفا نكردند و آن مرد خدا را شهيد نمودند.
لذا وقتي روز عاشورا قيس بن اشعث به امام گفت: آيا به حكم پسران عمويت تسليم نميشوي؟ از آنها جز آنچه دوست داري به تو نميرسد، امام ـعليه السّلامـ در جوابش فرمود: «اَنْتَ اَخُو اَخيكَ» تو برادر برادرت هستي آيا ميخواهي بنيهاشم بيشتر از خون مسلم از تو بخواهند4 يعني تو برادر محمد بن اشعث هستي كه از طرف ابن زياد به مسلم امان داد، و با آن امان او را به آن وضع دردناك شهيد كردند، با آن سابقه چگونه اين سخنان را ميگوئي و ميخواهي مرا فريب دهي؟
اين يك مطلب ساده و روشني بود كه هركس دورنماي اعمال گذشته و تاريخ بني اميه را تماشا ميكرد، ميفهميد، تا چه رسد به كسي كه در روشنائي علم ولايت و امامت، خدا او را از اسرار بزرگ و حوادث آينده با خبر ساخته باشد.
پس حسين ـعليه السّلامـ اگر بيعت هم ميكرد، براي خاطر محبوبيت و موقعيتي كه دارا بود امنيت و مصونيت نداشت و او را شهيد ميكردند. براي اينكه بدانيم حسين ـعليه السّلامـ واقعاً جانش در خطر بوده و چارهاي غير از قيام و دفاع نداشت، همان سخناني كه در مكه معظمه و در بين راه ضمن پاسخ بزرگان و رجال با شخصيت ميفرمود، كافي است; زيرا كسي غير از خود حسين ـعليه السّلامـ بهتر نميتوانست اين موضوع را تشخيص دهد و روشن كند.
دفاع و قيام، تكليف حسين ـعليه السّلامـ بود احراز موضوع و شرط وجوب نيز با خود آن حضرت بود.
حسين ـعليه السّلامـ مكرر ميفرمود: بنياميه تصميم گرفتهاند مرا بكشند، و هيچكس هم در جواب امام نگفت: بني اميه اهل اين كارها نيستند، يا اينكار را انجام نميدهند، از جمله به ابن زبير در مكه فرمود:
«وَاَيْمُ اللهِ لَوْ كُنْتَ في حُجْرِ هامَّة مِنْ هذِهِ الْهَوامِّ لاَسْتَخرَجُوني حَتّي يَقْضُوابي حاجَتَهُمْ وَاللهِ لَيَعْتَدَنَّ عَلَي كَمَا اعْتَدَتِ الْيَهُودُ فِي السَّبْتِ»5.
به ابن عباس فرمود: اي پسر عباس آيا ميداني من پسر دختر پيغمبرم؟ گفت: به خدا قسم آري، غير از تو كسي را پسر دختر پيغمبر نميشناسم و ياري تو بر اين امت واجب است، مثل وجوب روزه و زكات كه خدا يكي از آنها را بدون ديگري نميپذيرد (يعني طاعات و عبادات بدون ياري تو مقبول نيست) حسين ـعليه السّلامـ فرمود: پس چه ميگوئي در حق مردمي كه پسر دختر پيغمبر را از خانه و قرارگاه و زادگاهش و حرم پيغمبر و مجاورت قبر و مسجد و محل هجرت آن حضرت بيرون ساختند و او را بيمناك نمودهاند كه نتواند در نقطهاي قرار بگيرد و در مكاني وطن گزيند و قصد كشتن او را كرده باشند در حاليكه او از راه توحيد و از ولايت خدا و روش پيغمبر و جانشينانش خارج نشده باشد. ابن عباس گفت: نميگويم در حق آنها مگر آنكه آنان به خدا و رسول كافر شدهاند...6.
صاحب درّ النظيم از جعفر بن سليمان از كسي كه مشافهةً7 از حسين ـعليه السّلامـ شنيده، روايتكرده كه در آن سالي كه به حج ميرفتم، از كنار جاده عبور ميكردم كه خيمههاي بسياري را برافراشته ديدم، گفتند خيمههاي حضرت خامس آل عبا است، به خدمت آن حضرت مشرف شدم، ديدم نزد عمود خيمه نشسته، و نامههاي بسيار در پيش داشت و در آنها نظر ميكرد گفتم: يابن رسول الله از چه در اين بيابان بيآب و گياه فرود آمدهاي؟
فرمود: بنياميه اراده قتل من كردهاند، و اينك نامههاي كوفيان است كه مرا دعوت كردهاند و البته مرا به درجه شهادت ميرسانند...8 .
وقتي ابوهره ازدي عرض كرد: «يابن رسول الله چرا حرم خدا و حرم جدت را بگذاشتي؟ فرمود: «واي بر تو! اباهره، بنياميه مالم را گرفتند، صبر ورزيدم... اكنون ميخواهند تا خون پاك من مظلوم را بريزند; البته اين ستمكاران خون من را خواهند ريخت»9.
از اينگونه سخنان كه همه دلالت دارد بر آنكه امام به هيچ وجه تأمين جاني نداشته و بنياميه كمر كشتن آن حضرت را بميان بسته بودند، در كتب تاريخ و مقتل بيش از اينها است10.
1 ـ پوشيده نيست كه علت اساسي قيام امام، همان اطاعت از فرمان خدا و اداي تكليف و دفع خطر از اسلام و آئين توحيد و برنامههاي اسلامي بود چنانچه در زيارت اربعين است: «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فيكَ لِيَسْتَنْقِذُ عِبادَكَ مِنَ الْجِهالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَةِ» او (حسين) خون خود را در راه تو نثار كرد تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهي برهاند، و نگارش مثل اين علت (نداشتن تأمين جاني) براي تشريح شرايط و احوالي است كه با وجود آن، حتي از لحاظ شخصي و فردي نيز قيام موجه و مشروع و نشانه كمال شجاعت روحي و عزت و كرامت نفس و تن ندادن به ذلت و پستي است.
2 ـ يكي از مظالمي كه در آغاز كار و بعد از رحلت پيغمبر، كارگردانان سياست مرتكب شدند همين بود كه وقتي علي ـعليه السّلامـ و سائر بني هاشم و جمعي از مهاجر و انصار از بيعت ابي بكر خودداري نمودند، آنها را مجبور به بيعت كردند و با اينكه از آنها عملي جز اظهار رأي و دعوت به تجديد نظر و بازگشت به سوي حق صادر نشده بود و بر خلاف حكومت رسميت نيافته هم قيامي نكردند، آنها را تحت فشار گذارده و جرائمي مرتكب شدند كه درحكومتي كه مبني بر شورا و احترام از آراء اشخاص باشد جايز نيست.
3 ـ العدالة الاجتماعية، ص 199.
4 ـ الحسن و الحسين، ص 110.
5 ـ الكامل، ج 3، ص 276 ـ ترجمه اين جمله سابقا ذكر شد.
6 ـ مقتل خوارزمي، ف 10 ص 191.
(*)مشافهه: روبروي يكديگر سخن گفتن (شنيدن از راه مشافهه. شنيدن چيزي به طور مستقيم از زبان ديگري).
8 ـ قمقام، ص 345. نظم در رالسمطين، ص 214.
9 ـ قمقام، ص 347.
10 ـ به تاريخ طبري ج 4، ص 289 و 290 و 269 و تذكره ص 251، و كامل ص 276 و مقتل خوارزمي، ص 219; رجوع شود.