1 ـ اطاعت فرمان خدا و اداي تكليف
محرك انسان به كار و قيام و نهضت، گاه امور مادي و منافع دنيائي و اغراض شخصي، و به عبارت ديگر خودبيني و كام گيريهاي نفساني است و گاه حبّ به خير و فضيلت و انجام تكليف و وظيفه است.
محتاج به توضيح نيست كه اگر محرك شخصي عوامل مادي و شخصي باشد، درجه عمل پست بوده و عامل آن شايان تقدير نيست، و كار او با كار حيوانات، تفاوت ندارد و همان گونه كه آنها به دنبال علف و كاه و دانه به حركت ميآيند، بيشتر انسانها هم مقصدشان برتر از هدف حيوان نميباشد.1
بلي، اين انسانها اگر از راه مشروع براي تأمين منافع مادي كوشش كنند و خيانت و تجاوز به حقوق ديگران ننمايند و فزوني طلبي آنها را كور و كر نسازد و آداب اخلاقي و شرعي را رعايت كنند، ملامتي بر آنان نيست، و ميتوان گفت كه عالم انسانيت را پشت سر گذارده، و در كلاس اول انسانيت قدم نهاده بلكه مثاب و مأجور و مصداق آيه شريفه:
(وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً)2
ميباشند.
و اگر از طرق نامشروع غرائز خود را سير نمايند، مستحق سرزنش و كيفر بوده و ستمكار و طاغي و ياغي، دزد، قمار باز و ربا خوار و آدم كش و بيعفت و بيناموس و... از آب در ميآيند.
بنابراين، اكثريت خوبان جامعه و افراد سر براه كساني هستند كه از راههاي حلال و مشروع، منافع مادي و مقاصد شخصي خود را تحصيل ميكنند و عموم كساني كه از راه مستقيم منحرف شدهاند كساني هستند كه در مقام اشباع غرائز به هر كار و به هر وسيله دست ميزنند و حلال و حرام، در قاموس آنان مترادف بوده و فزوني طلبي آنها از هر جهت حد و اندازه ندارد.
و اگر محرك بشر حب به خير و نيكي و اداي تكليف باشد، و در آن شائبه غرض شخصي نباشد، عمل بسيار عالي و صادر از جنبه انسانيت خالص و صاحب آن شايسته همه گونه تحسين و تقدير است، و همانطور كه حسن خير و فضيلت و عدالت بالذات درك ميشود، صاحب چنين عملي نيز بالذات محبوب و شرافتمند است.
يكي از هدفهاي تربيت صحيح و دعوت انبياء اينست كه حب به خير، و دوستي علم و عدالت براي ذات خير در آدميان كامل شود و همه به سوي اين نقطه، هدايت شوند تا هم غرضها و مقاصد در يك نقطه متمركز و سير و حركت همه به سوي يك مقصد و به هواي يك چيز باشد و هم به كمال انسانيت نايل شوند.
آنچه گفته شد اشارهاي در اين موضوع بيش نيست، و شرح و تفصيل آن موجب اطاله كلام و دوري از مقصد كتاب ميشود.
يك صنف ديگر هستند كه محرك و مؤثر در وجودشان مافوق تمام اين عوامل و برتر از تمام اين مقاصد است.
اينها بندگان حقيقي و خاص خدا هستند كه غير از بندگي و فرمانبري، كار و مقصد و هدفي ندارند. كار اين بار يافتگان را به هيچ علت و سببي جز فرمانبري خدا و بندگي و امتثال امر و اطاعت فرمان نميتوان استناد داد. آنها نه از مصلحت مأمور به، و نه از مفسده منهي عنه ميپرسند و نه از فلسفه و فائده; زيرا در مقام امتثال و فرمان بري سخن از اين مطالب به ميان آوردن فضولي و تجاوز از حد و گستاخي به مولا است.
بنده آن باشد كه بند خويش نيست *** جز رضاي خواجهاش در پيش نيست
نه ز خدمت مزد خواهد نه عوض *** نه سبب جويد ز امرش نه غرض
مؤثر در وجود و متصرف در امورشان خدا است و آن چيزي كه داعي آنها به كار و قيام ميشود امر خدا است، و آيه:
«عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرهِ يَعمَلُونَ3»
همه بندگان مقرب خدايند كه هرگز پيش از امر خدا كاري نخواهند كرد و هرچه كنند به فرمان او كنند.
در حق ايشان هم صادق است.
هرچه مرتبه توحيد عاليتر و خالصتر شود، خلوص نيت و تسليم در برابر فرمان حق كاملتر ميگردد و تمام مطالب و مقاصد آنها در جنب مطلوب حقيقي و مقصود بالذات و منتهاي آمال، همه فاني و نيست محض و عدم صرف ميشود. خلوص ايمان و توحيد بي شائبه و پاك از هر رنگ و زنگ، آنها را فقط متوجه به خدا ساخته است.
چشم را از غير و غيرت دوخته *** همچو آتش خشك و تر را سوخته
چنانچه حسين ـعليه السّلامـ در دعاي عرفه بدرگاه او عرضه داشته:
«اَنْتَ الَّذي اَزَلْتَ الاَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبّائِكَ حَتّي لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا اِلي غَيْرِكَ»
تويي كه ديگران را از قلوب دوستانت راندي تا اينكه غير از تو را دوست نداشته باشند و به جز تو به كسي پناه نبرند.
پس علل حركت و اقدام و نهضت ايشان غير از فرمان خدا و محبت خدا و رضاي خدا چيز ديگري نيست. دعايشان:
«اَللّهُمَّ ارْزُقْني حُبَّكَ، وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ، وَ حُبَّ كُلِّ عَمَل يُوصِلُني اِلي قُرْبِكَ»
است.
و شعار و ذكرشان:
«لا اِلهَ اِلاَّ الله وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ، وَ اُفَوِّضُ اَمْري اِلَي اللهِ وَ حَسبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ، وَاللهُ اَكْبَرُ»
است.
نيست در لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه كنم حرف ديگر ياد نداد استادم
ايشان بالاتر از آنند كه از طمع در حور و قصور و ثواب و سود و جنت موعود، و يا ترس از جهنم و عذاب و عقاب يوم النشور، اطاعت امر كنند، در علل حركات اين افراد ممتاز و بندگان خاص خدا چيزي جز فرمان خدا جستن اشتباه است.
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور *** با خيال تو اگر با ديگري پردازم
انبيا و پيغمبران و پيشوايان ديني و ائمه طاهرين كه راهنمايان توحيد خالص و پيشتازان كاروان خدا پرستانند، در اين ميدان سرآمد تمام خلق خدايند و مطالعه تواريخ زندگي آنها عاليترين درس توحيد است.
ابراهيم خليل ميگفت:
(اِنِّي ذاهِبُ اِلي رَبّي سَيَهْدينِ4)
من (با كمال اخلاص) به سوي خدا ميروم كه البته هدايتم خواهم كرد
و
(اِنَّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ حَنيفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ5)
من با ايمان خالص رو به سوي خدائي آوردم كه آفريننده آسمانها و زمين است و من هرگز با مشركان (در عقايد انحرافي) موافق نخواهم بود.
حضرت خاتم الانبياء ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ ميفرمود:
«اِنَّ صَلوتي وَ نُسُكي وَ مَحْياي وَ مَماتي للهِِ رَبِّ الْعالَمينَ لا شَريكَ لَهُ6»
نماز و طاعت و مرگ و زندگيم همه براي خداست كه پروردگار جهان است و شريكي ندارد.
بعد از پيغمبر اعظم خاندان بزرگوار آن حضرت، علي و فرزندانش نمونههاي عالي توجه خالص به مبدأ و يكتاپرستي بودند.
علي كسي بود كه پيغمبر ـصلّي الله عليه و آلهـ چنانچه در روايت است در وصف ايمانش فرمود: اگر آسمان و زمين در يك كف ميزان و ايمان علي در كف ديگر گذارده شود، ايمان علي سنگينتر خواهد بود.
حق پرستي و عدالت خواهي و آزادمنشي، و زهد; تقوي، شجاعت، صراحت و همه صفات انساني كه در علي و خاندانش بروز كرد، ميوه درخت توحيد و خداپرستي و تسليم و توجه خالص به مبدأ بود. هرگاه دو كار برايشان پيش ميآمد آن را اختيار ميكردند كه رضاي خدا در آن بيشتر باشد.
بزرگترين مظهر خلوص و پاكبازي و جلوه واقعيت و حقيقت و حق پرستي اين خاندان، قيام حسين ـعليه السّلامـ بر ضد يزيد و حكومت بني اميّه بود كه يك قيام خالص الهي و نهضت ديني بود.
حسين ـعليه السّلامـ در اين قيام، نه حكومت و مقام ظاهري و دنيوي ميخواست و نه بسط نفوذ و مال وثروت، براي اطاعت خدا از بيعت يزيد خودداري كرد و براي اطاعت امر خدا از حرمين شريفين هجرت نمود و براي اطاعت خدا جهاد كرد و براي برانگيخته شدن آن حضرت به اين قيام باعثي جز امر خدا و اداي تكليف نبود.
بنابراين بهترين تعبيرات و واقعيترين تفاسير براي علت قيام و نهضت حسين ـعليه السّلامـ همين است كه بگوئيم علّت قيام، امر خدا بود و اين يك حقيقتي است كه تاريخ و دين و سوابق زندگي حسين ـعليه السّلامـ آن را تأييد و تصديق ميكند و غير از اين هم نيست.
تاريخ، شاهدي آشكارتر براي خلوص نيت و خودگذشتگي و تسليم محض در برابر فرمان خدا از فداكاري حسين ـعليه السّلامـ نشان نميدهد.
كدام شاهد براي اخلاص و پاكي نيت، و صفاي باطن و توحيد خالص، بهتر از اينست كه شخص در راه خدا تصميم به مرگ بگيرد و دل به مرگ سپارد و شهادت را با آغوش باز استقبال و آماده مصيبات جانكاهي چون داغ جوانان عزيز و برادران و اصحاب و اطفال و اسيري بانوان و آه جانسوز لب تشنگان گردد.
پس بسيار خطا است كه اگر كسي عوامل سياسي و منافع مادي و مصالح شخصي يا اختلافات قبيلهاي و خانوادگي را در اينجا به حساب آورد و تصور كند كه قيام حسين ـعليه السّلامـ مستند به آن گونه علل بوده است، زيرا حسين مرد خدا و بنده خاص خدا بود. بندهاي كه حقيقت معناي بندگي را دريافته بود و خواستههاي خود را در جنب خواسته خدا نميديد و به حساب نميآورد. حسين، خدا را رقيب و نگهبان خود ميدانست و با چشم معرفت و ديده ايمان، او را ميديد و خطاب و كلامش با خدا اين بود:
«عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً، وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْد لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً»
كور باد آن چشمي كه تو را مراقب خود نبيند و زيانبار باد معامله بندهاي كه بهرهاي از دوستيت ندارد.
دعاي عرفه و ادعيه ديگر كه از آن حضرت در روز عاشورا و مواقع ديگر روايت شده، نمايش احساسات روحاني و ذوق و درك وجداني حسين و جلوه ارتباط او با خدا است. كسي كه در معرفت و خداشناسي داراي چنان مرتبه بلندي باشد، جز به داعي الهي قدمي برنخواهد داشت و سخني نخواهد گفت.
تاريخ اسلام، احاديث و روايات، سوابق زندگي شخصي حسين، سوابق زندگي دودمان او، همه دليل اينست كه قيام آن حضرت يك مأموريت الهي بوده كه در آن فتح و پيروزي ظاهري و زودگذر منظور نبوده و مطلوب حسين در اين نهضت و قيام، سياست و رياست و بسط نفوذ، نبوده است.
همانطور كه ظهور جدش پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ، ظهور هدايت الهي و نهضت آسماني بود و به سياستهاي روز و اغراض سياسي بستگي و ارتباط نداشت و دعوت آن حضرت قدم به قدم در تمام مراحل به فرمان خدا بود، قيام و حركت حسين نيز كه وجودش امتداد هدايت جدش بود منزه از غرضهاي سياسي، و طلب ملك و سلطنت بود.
هركس و هر دستهاي، بحسب ذوق و معرفت خود هر تعبيري از آن بنمايند و هر اسمي روي اين قيام بگذارند; آن را امتحان خدائي بدانند كه براي مصالح بزرگي از انبيا و اوليا ميشود يا كوشش براي تأسيس و تجديد حكومت اسلامي بشمارند يا مأموريت و تعهدي بدانند كه در عوالم ديگر حسين آن را پذيرفته بود، يا آن را بزرگترين صحنههاي نمايش خلوص بشر در پيشگاه خدا و حمايت از حق و عدالت و دين خدا بگويند و بارزترين جلوههاي صبر و شكيبائي و قدرت روح و قوت نفس بشر بشناسند، عارف، فيلسوف، مورخ، محدث، شاعر احساساتي و ديگران هر تعبيري از آن بنمايند و با هر لفظي از عظمت اين فداكاري عظيم و بينظير سخن بگويند: همه با هزار بيان مختلف يك حقيقت را ميگويند كه اينهمه تعبيرات و الفاظ هر كدام اشاره به يك جلوه از جلوات آن حقيقت است، آن حقيقت غير از اين نيست كه قيام حسين، يك مأموريت فوق العاده و رمز غيبي و سر الهي بود و آنچه او را آماده اينهمه فداكاري و تحمل اين مصائب جانكاه نمود فرمان خدا بود.
در انقلابات سياسي، رهبران انقلاب براي مغلوب كردن دشمن از تطميع و تهديد، تهيه جمعيت و اسلحه، انواع تشبثات حتي خيانت و دروغ و قتل نفسهاي ناگهاني خودداري نميكنند و آنهائيكه بخواهند در انقلاب خود شرافتمندانه رفتار كنند پيش بينيهاي لازم را نموده و در جلب همكار و جمع افراد، اهتمام و كوشش مينمايند و هرگز از شكست خود و امكان پيروزي دشمن سخن نميگويند، از اينكه يك آينده خطرناك و موحش در انتظارشان باشد حرفي به ميان نميآورند، و سپاه خود را از يك پايان جانسوز و پر از مصائب خبر نميدهند، و لشكر را از دور خود پراكنده نميسازند; هرگز از محل امني كه در نظر همگان محترم و بست است، و هتك آن محل براي دشمن گران تمام ميشود بيرون نميروند.
اگر رهبر قيامي چنين روشي را پيش گرفت و قيامش را به استقبال مرگ و شهادت رفتن، تفسير كرد و دل به مرگ نهاد، همه ميفهمند كه قيام او سياسي و به منظور تصرف حكومت و تصاحب سلطنت نيست. كساني هم كه به طمع مال دنيا و احتمال رسيدن به مقام و جاه با رهبران شورشها و انقلابات همصدا ميشوند، در اين قيامها شركت نميكنند.
اينك قيام حسين ـعليه السّلامـ را از اين ناحيه تماشا كنيد!
الف ـ پيش بيني شهادت
چنانچه ميدانيم و به نقل متواتر ثابت است، رسول اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و علي ـعليه السّلامـ از شهادت سيدالشهداء ـعليه السّلامـ خبر دادند، و اين اخبار در معتبرترين كتابهاي تاريخ و حديث ضبط شده است، و صحابه و همسران و خويشاوندان و نزديكان پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ اين اخبار را بلا واسطه و يا با واسطه شنيده بودند. وقتي حسين ـعليه السّلامـ عازم هجرت از مدينه طيّبه به مكه معظمه شد، و هنگامي كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت، اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند. هم بملاحظه اينكه بطور يقين ميدانستند بر طبق اخبار پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ شهادت در انتظار حسين ـعليه السّلامـ است و هم بملاحظه اوضاع روز و استيلاي بنياميّه بر جهان اسلام، و رعب و هراسي كه از ظلم و ستمشان در دلها افتاده، و خفقاني كه قلوب مسلمين را فراگرفته; از اينكه بتوان با حكومت ستمكار آنها به مبازره برخاست مأيوس و نا اميد بودند و هم با امتحاناتي كه مردم كوفه در عصر حضرت امير المؤمنين، و حضرت مجتبي ـعليهما السّلامـ داده بودند، آينده روشن معلوم بود كه حسين ـعليه السلامـ به سوي مرگ و شهادت سفر ميكند و احتمال اينكه جريان بطور ديگر خاتمه يابد بسيار ضعيف بود.
اگر پنجاه در صد بلكه بيست در صد احتمال پيروزي ظاهري حسين ـعليه السّلامـ داده ميشد، با ايمان مردم به حقيقت آن حضرت وبا محبوبيتي كه در قلوب همه داشت، جمعيت و سپاه آن حضرت خيلي بيش از اينها ميشد و كساني مانند عبيدالله حر جعفي از ميدان قيام و جهاد كنار نميرفتند، اما اين اشخاص چون وارد در سياست روز بودند و ميدانستند راه همراهي با حسين به كجا منتهي ميشود و همت آنكه مانند زهير از سر مال و جاه و جان در راه خدا و ياري پسر پيغمبر بگذرند، نداشتند و وجدانشان هم به آنها اجازه نميداد كه با حزب اموي همكاري كنند و با پسر پيغمبر كه حامي دين و طرفدار حق بود بجنگند، لذا كناره گيري اختيار كردند و از سعادت شهادت و ياري امام وقت محروم شدند.
مسلمانان، مسلمانان زمان پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ نبودند. تجملات دنيا و خوشگذرانيها در آنها اثر كرده و شيريني حكومت و رياست را چشيده بودند ثروتهاي كلان، و مال و زمين و محصول فراوان، غلامان و كنيزان; تعلقاتشان را به دنيا زياد و ايمانشان را ضعيف ساخته بود.
امر به معروف و نهي از منكر و دعوت به زهد و تقوي و فداكاري در راه حق، از بين رفته و حب دنيا و دوستي پول و مقام و شهوت وجدانها را تاريك و آلوده نموده بود. آنهائي كه دستگاههاي رهبري جامعه را اداره ميكردند هم حالشان معلوم بود! عمرشان را با سگ و بوزينه و قمار و شراب و رقص و خوانندگي و غنا، سر كرده و بيت المال مسلمين را ميان طرفداران خود قسمت مينمودند و با حقوقهاي زيادي كه به فرماندهان ميدادند و تمتعاتي كه در اختيارشان گذاشته شده بود شرف و غيرت و دين و توجه به مصالح را از آنها خريده بودند.
آنهائي كه با بنياميّه، و مقاصدشان همراه نبودند حداقلِّ مجازاتشان، محروميت از حقوق اجتماعي و قطع مقرري بود.
از چنين جامعهاي توقع آنكه قيام كرده و به گرد يك پيشواي ديني يا رهبر ملي اجتماعي كنند و حكومت خودكامگان را ساقط سازند، بعيد است; لذا پشت پا به سعادت خود زدند و حسين را تنها گذاشتند7.
همه مردم حسين ـعليه السّلامـ را دوست ميداشتند و طرفدار فكر و روش او بودند ولي شجاعت روحي و رشد فكري و قوت ايمان و گذشتشان به قدري نبود كه بتوانند مانند حبيب و مسلم و حر و زهير، مقامات و مصالح، و منافع زود گذر و موقت را فداي مصالح عامه و ياري دين كنند.
اين جمله كه فرزدق به حضرت حسين ـعليه السّلامـ عرضه داشت:
«قُلُوبُهُمْ مَعَكَ وَ سُيُوفُهُمْ عَلَيْكَ8»
دلهاي مردم با تو، ولي شمشيرهايشان با بني اميّه است
يك جمله تمامي بود كه وضع مردم را در آن روزگار كاملا شرح ميدهد; هم موقعيت روحاني و ملّي حسين ـعليه السّلامـ را در قلوب معلوم ميسازد، و هم ضعف روحي و فقدان شجاعت اخلاقي مردم را بيان ميكند.
مجمع بن عبدالله بن مجمع عائذي كه از شهداي كربلا است مردم كوفه را بدينگونه معرفي كرد. گفت: به سران مردم رشوههاي بزرگ داده شد، و كيسههايشان پر شد، پس آنها بر ظلم و دشمني با تو همدست شدند، و اما سائر مردم:
«فَاِنَّ أَفئِدَتَهُمْ تَهْوي اِلَيْكَ، وَ سُيُوفَهُمْ غَداً مَشهُورَةٌ عَلَيْكَ9»
دلهاشان به سوي تو مايل است ولي شمشيرهاشان به روي تو كشيده ميشود.
غرض اينست كه معلوم باشد صحابه و بني هاشم و مردمان وارد به جريان روز بودند و ياران حسين ـعليه السّلامـ همه شهادت خود را پيش بيني ميكردند.
از ابن عباس نقل است كه ميگفت: ما اهل بيت كه جمع بسياري بوديم، شك نداشتيم كه حسين ـعليه السّلامـ در طف كشته ميشود10.
ابن عباس، ابن عمر، محمد بن حنفيه و عبدالله بن جعفر كه اصرار در انصراف آن حضرت داشتند و تقاضاي خود را از آن سيّد شهيدان تكرار ميكردند، از اين جهت بود كه شهادت آن امام مجاهد مظلوم را پيشبيني مينمودند; عرض ميكردند: اگر تو كشته شوي نور خدا خاموش ميشود، تو نشانه راه يافتگان،و اميد مؤمنان هستي11.
از همه بيشتر شخص حسين ـعليه السّلامـ از خبرهاي جد و پدرش با اطلاع و از روحيات مردم آگاه بود! او بهتر از همه كس آنها را ميشناخت، و اين كلام از آن حضرت است:
«اَلنّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا، وَالدّينُ لَعْقٌ عَلي اَلْسِنَتِهِمْ فَاِذا مُحِّصُوا بِالْبِلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ»
لذا وقتي در بين راه يك نفر از بني عكرمه از آن حضرت تقاضا كرد به كوفه نرود، و عرض كرد: شما وارد نميشويد مگر بر نيزه و شمشير، حضرت فرمود:
«يا عَبْدَاللهِ اِنَّهُ لَيْسَ بِخَفِي عَلَي الرَّأْي وَ لكِنَّ اللهَ لا يُغْلَبُ عَلي اَمْرِهِ12
اي بنده خدا! آنچه گفتي بر من پوشيده نيست و پايان كار همان است كه تو ميبيني; ولي بر امر و قضا و حكم خدا نميتوان غالب شد.
ب ـ خبر امام حسين از شهادت خود
هركس بخواهد يك انقلاب سياسي را رهبري كند و مسند زمامداري را تصرف نمايد، همواره براي تقويت روحيه اطرافيان خود و تضعيف روحيه دشمن، خود را برنده و فاتح و طرف را بازنده و مغلوب معرفي ميكند، حماسه سرائي مينمايد، از شجاعت خود و جمعيت و امتيازات و شرايطي كه او را بر دشمن غالب ميكند ميگويد: خطابه ميخواند، سخنراني ميكند تا طرفدارانش قويدل دنبال هدف او باشند.
ليكن اگر سخن از كشته شدن خود و كسانش به ميان آورد و در سخنرانيها گاهي به كنايه، و گاهي به صراحت از سرنوشت دردناك خود سخن به ميان آورد و مرگ و شهادت خود را اعلام كند كه طبعاً موجب ضعف قلب و بيم و وحشت مردم ناآزموده ميگردد، معلوم ميشود در نهضتي كه پيش گرفته مقصدش سياست و رياست نيست، زيرا علاوه بر آنكه اسباب و وسايل آن را تدارك نميبيند، وسايل موجود و حاصل را نيز از ميان ميبرد و از اينكه نهضتش منتهي به حكومت و رياست شود مردم را مأيوس ميكند.
اين سخنان با تأمين اغراض سياسي سازگار نيست. و چنان كسي لابد هدف ديگر دارد و محرك او را در قيام و نهضت در ماوراء امور سياسي بايد پيدا كرد.
حسين ـعليه السّلامـ مكرر از قتل خود خبر ميداد، و از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامي و تشكيل حكومت به كسي خبر نداد،هر چند همه را موظّف و مكلف ميدانست كه با آن حضرت همكاري كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و به ضد او شورش و انقلاب بر پا نمايند ولي ميدانست كه چنين قيامي نخواهد شد، و خودش با جمعي قليل بايد قيام نمايند و كشته شوند. لذا شهادت خود را به مردم اعلام ميكرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت ميخواستند سفر نكند و به عراق نرود ميفرمود:
من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است. عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟
فرمود: آن را به كسي نگفتهام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم13.
هنگاميكه ابن عباس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن ميگفتند تا بلكه امام از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو گفتار حسين ـعليه السّلامـ را تصديق كردند در پايان آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:
تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفتهام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اينست نظر خودت را اظهار كن.
ابن عمر گفت: خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نميدهد. مانند تو كسي در طهارت و قرابت با پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود با ما به مدينه باز گرد، و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن.
حسين ـعليه السّلامـ فرمود: هيهات! (يعني دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم، اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بيابند تا اين كه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند.
آيا نميداني كه از خواري دنيا اينست كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بني اسرائيل بردند و سر به سخن در آمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقائي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهداء است؟
آيا نميداني كه بني اسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريد و فروش مشغول گشتند. مثل اينكه جنايتي انجام ندادهاند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، و سپس بر آنها به سختي گرفت؟14.
سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسه گاه حضرت رسول ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: تو را به خدا ميسپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد15.
ابن اعثم كوفي روايت كرده كه حسين ـعليه السّلامـ شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:
خدا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده ميداني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست ميدارم و منكر و كار بد را زشت و منكر ميشمارم من از تو به حق اين قبر و آنكس كه در آن است ميخواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است.
سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ را در ميان جمعي از فرشتگان ديد آمد او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:
حبيب من يا حسين! گويا ميبينم تو را در زمان نزديكي در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنه كامي، و كسي تو را سيراب نسازد، و با اين ستم آن مردم اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست.
حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شدهاند، و مشتاق ديدار تو هستند. و تو را در بهشت درجهاي است كه به آن درجه نميرسي مگر به شهادت.
حسين عرض كرد: يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر.
فرمود: يا حسين! تو بايد به دنيا برگردي تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي; تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور ميشويد تا داخل بهشت شويد.
وقتي حسين ـعليه السّلامـ از خواب بيدار شد آن خواب را براي اهل بيت و فرزندان عبدالمطلب حكايت كرد، غصه و اندوهشان زياد شد به حدي كه در آنروز در شرق و غرب عالم كسي از اهل بيت رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ گريه و غصه و اندوهش بيشتر نبود16.
در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل كرده كه فرمود: به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه از خواري دنيا نزد باريتعالي اينست كه سرمطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيهاي از بني اسرائيل بردند17.
ج ـ هجرت از مكه معظمه
مردان سياسي از تحصن در اماكن مقدسه و مشاهد خودداري نميكنند، و از موقعيت و احترام هر شخصي و مقام و مكان مقدس به نفع خود استفاده نموده و سنگر ميسازند.
متحصن شدن در اماكن مقدسه كه مورد احترام عامه است طرف را در يك بن بست ديني و عرفي ميگذارد; زيرا اگر احترام آن مكان مقدس را هتك نمايد از موقعيت او در نفوس كاسته ميشود و مورد خشم و تنفر عموم قرار ميگيرد و اگر بخواهد از آن مكان احترام كند بايد دست دشمن را باز بگذارد، و بنشيند و ناظر اقدامات خصمانه او باشد.
حسين ـعليه السّلامـ در مقدسترين امكنه كه از نظر تمام ملل مخصوصاً مسلمين، محترم و محل امن بود، يعني حرم خدا و مكه معظمه و مسجد الحرام، منزل گزيده بود. مكان و سرزمين مقدسي كه به حكم «مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» مأمن و محل امن بود. همان مأمني كه مردم جاهليت نيز احترام آن را رعايت ميكردند و با تمام دشمنيها و كينهها كه با يكديگر داشتند در آنجا اسلحه را بر زمين ميگذرادند و به جنگ و نبرد خاتمه ميدادند.
طبعاً اين سرزمين براي حسين بهترين مركز انقلاب و دعوت عليه بنياميّه، و جمع آوري قشون و بهترين فرصت بود.
حسين ـعليه السّلامـ ميتوانست در شهر مكه قيام كند و عامل يزيد را از شهر بيرون نمايد و از همانجا نامهها به اطراف و شهرها بنويسد و مردم را به شورش و انقلاب دعوت كند، نتيجه اين ميشد كه يزيد به مكه قشون ميفرستاد، و مكه را محاصره ميكرد، و كعبه را خراب و اهل مكه را قتل عام مينمود.
اما حسين ـعليه السّلامـ مقصد سياسي نداشت18 و كسي هم نبود كه محرمات و شعائر خدا و مقدسات را سبك بشمارد. او اعتراضش به بني اميّه اين بود كه محرمات را هتك و شعائر و احكام را ضايع كردهاند پس چگونه راضي ميشد جريان كار طوري پيش آيد كه بني اميه احترام حرم خدا را هتك نمايند. او ميدانست كه اعلان قيام در مكه موجب هتك مسجد و تخريب خانه و اسائه ادب به تمام مشاهد و مواقف حرم خواهد شد، اين دور انديشي و متانت رأي حسين، بعدها هنگام قيام زبير، آشكار گرديد، لذا از اينكه حرم را مركز قيام و نهضت قرار دهد جداً خودداري فرمود.
يك راه ديگر نيز مقابل آن حضرت بود كه در مكه بماند و حرفي نزند و بيعت هم نكند، در آنجا بست بنشيند، و از بيعت يزيد امتناع ورزد. اين پيشنهادي بود كه عبدالله بن عمر و ابن عباس و بعضي ديگر به آن حضرت ميدادند، و خواستار شدند كه چون به احترام حرم، كسي متعرض شما نخواهد شد در همين جا بمان، و با يزيد بيعت نكن، و در اين محل امن و جوار خانه خدا، محترم و مكرم اقامت فرما.
امام اين پيشنهاد را هم نپذيرفت زيرا ميدانست بنياميه آن حضرت را خواهند كشت، و در هركجا به او دست يابند اگر چه در زير پرده كعبه يا در خانه باشد از او دست بردار نيستند و به احترام حرم و كعبه توجه ندارند.
ميدانست كساني را گماشتهاند كه در همان موسم حج ناگهان بر آن حضرت حمله كنند و خونش را بريزند در اينصورت هم احترام حرم هتك ميشد و هم خونش به هدر ميرفت و شهادتش براي اسلام مثمر ثمري نميشد; زيرا ممكن بود حاكم مكه مردم را به اشتباه بيندازد و جمعي را به اسم شركت و توطئه در قتل آن حضرت دستگير كند.
از اينجهت حسين ـعليه السّلامـ تصميم به خروج از مكه گرفت تا آنكس نباشد كه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ خبر داد بواسطه او حرمت حرم هتك ميشود.
وقتي فرزدق از علت شتاب آن حضرت و خروج از مكّه، پيش از اداي مناسك پرسيد فرمود:
«لَوْ لَمْ اَعْجِلْ لاَُخِذْتُ19»
اگر شتاب نميكردم دستگير ميشدم.
و نيز ميفرمود: به خدا سوگند! تا خونم را نريزند، رهايم نميكنند. و وقتي مرا كشتند خدا بر آنها مسلط سازد كسي را كه آنها را ذليل سازد تا آنكه از خرقه حيض خوارتر شوند20.
به ابن زبير فرمود: پدرم مرا حديث كرد كه رئيسي در مكه، حرمت آن را هتك مينمايد و من دوست ندارم كه آنكس باشم21.
طبري نقل كرد كه ابن زبير با آن حضرت سخني گفت، حضرت فرمود: آيا ميدانيد ابن زبير چه گفت؟ گفتند: خدا ما را فدايت كند نميدانيم.
فرمود: گفت در همين مسجد باش تا از برايت عده و جمعيت فراهم كنم. سپس فرمود: به خدا قسم اگر من يك وجب بيرون از حرم كشته شوم بيشتر دوست دارم تا يك وجب داخل حرم كشته شوم (زيرا اگر داخل حرم كشته ميشد حرمت حرم هتك ميشد)، و سوگند به خدا اگر من در لانه جنبندهاي از جنبندگان هم باشم مرا بيرون ميآورند و به قتل ميرسانند، به خدا قسم، احترام مرا هتك ميكنند، چنانچه يهود احترام شنبه را هتك كردند22.
د ـ حلّ بيعت
معلوم است كه يك انقلاب سياسي محتاج به عدّه و نفرات و جمعيت و افراد است و بدون افراد و سرباز و سپاه انقلاب سياسي نتيجه بخش نميشود.
پس اگر كسي قيام كند و اعلان مخالفت با حكومت بدهد و به جمع قشون و سپاه اهميت ندهد، نميتوان او را طالب رياست دانست. و اگر از اين هم جلوتر رفت و لشكر خود را با اعلام عاقبت حزنانگيز و پايان پر اندوه قيام خويش از دور خود متفرق ساخت و بلكه رسماً به آنها اجازه كناره گيري داد، رهبر اين قيام به فكري كه متهم نميشود فكر سياست، سلطنت طلبي و حكومت است.
حسين ـعليه السّلامـ هنگامي كه از مدينه عازم هجرت به مكه و از مكه عزيمت عراق كرد، همواره به زبانها و بيانهاي مختلف، اطرافيان خود را از شهادت خبر ميداد و از سرنوشت خود آگاه ميساخت.
در خطبهاي كه در مكه، هنگام عزيمت عراق انشاء كرد، و در بين راه مكرر اصحاب خود را از پايان غم انگيز اين نهضت خبر داد.
وقتي به منزل ذوحسم رسيدند اين خطبه را خواند:
«اَمّا بعد اَنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الاَْمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَ اِنَّ الدُّنْيا قَد تَغَيَّرَتْ، وَ تَنَكَّرَتْ وَ اَدْبَرَ مَعْرُوفُها، وَاسْتَمَّرَّتْ جِدّاً حَتّي لَمْ يَبْقِ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الاِْناءِ وَ خَسيسُ عَيْش كَالْمَرْعَي الْوَبيلِ. اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ، وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهي عَنْهُ لِيَرْغِبَ الْمُؤْمِنُ في لِقاءِ اللهِ مُحِقاً فَاِنِّي لا أَرَي الْمَوْتَ اِلاّ سَعادَةً، وَ لاَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ اِلاّ بَرَما»23.
اكنون فرود آمده آنچه كه ميبينيد و دنيا دگرگون و زشت و ناخوش شده، وخوبيهايش پشت كرده، و زندگيش رفته است، و چيزي به جا نمانده مگر اندك آبي كه در ته ظرف آب باشد، و عيش و پستي كه مثل چراگاه بد عاقبت، پايانش وخيم باشد. آيا نميبينيد حق را كه بدان عمل نميشود، و باطل را كه از آن كسي باز نميايستد و پذيراي نهي نميشود؟ بايد مؤمن ديدار خدا را برگزيند براستي كه من مرگ (شهادت) را جز سعادت و زندگي با اين ستمكاران را جز ملالت نميبينم.
در اين هنگام اصحاب با وفاي امام هر يك بنوعي، بزباني اظهار وفاداري، و جان نثاري كردند و گفتند:
اگر دنيا براي ما جاويدان باشد، و مرگي جز شهادت نباشد ما شهادت را بر زندگي برگزينيم و افتخار كنيم كه در برابر تو ما را بكشند و اعضاي ما را پاره پاره نمايند. ما بر نيت و بصيرت خود ثابتيم با دوستان تو دوست، و با دشمنان تو دشمنيم. خدا را به وجود مسعود تو بر ما منتها است24.
وقتي به زمين كربلا رسيد محل شهادت و مقتل خود را به آنها نشان داد. هنگامي كه به منزل زباله رسيد. اصحاب را از شهادت مسلم و عبدالله ابن يقطر آگاهي داد، و فرمود:
«قَدْ خَذَلَنا شيعَتُنا فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الاِْنْصِرافَ فَلْيَنْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنّاذِمامٌ»
شيعه ما، ما را واگذاشتند هر كس از شما دوست ميدارد باز گردد بايد باز گردد كه ما را بر او بيعتي نيست.
در اين وقت آن مردم از چپ و راست متفرق و پراكنده شدند و جز برگزيدگان و آزمودگان كسي باقي نماند»25.
در شب عاشورا هنگامي كه آن مردان خدا به عبادت، ذكر; نماز، و دعا و تلاوت قرآن مشغول بودند آقايشان حسين ـعليه السّلامـ در ميان جمع آنها آمد، و اين خطبه را خواند، فرمود:
«اُثْني عَلَي اللهِ اَحْسَنَ الثَناءِ، وَ اَحْمَدُهُ عَلَي السَرّاءِ، وَ الضَرّاءِ. اَللّهُمَّ اِنِّي اَحْمَدُكَ عَلَي اَنْ اَكرَمْتَنا بِالْنُبُوَّةِ; وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرآنَ، وَفَقَّهْتَنا فِي الدّينِ، وَجَعَلْتَ لَنا اَسْماعاً، وَأبْصاراً، وَ اَفْئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاكِرينَ اَمّا بَعْد فَاِنِّي لا اَعْلَمُ اَصْحاباً اَوْفي، وَلا خَيْراً مِنْ اَصْحابي، وَلا اَهْلَ بَيْت اَبَرَّ، وَلا اَوْصَلَ مِنْ اَهْلِ بَيْتي فَجَزاكُمُ اللهُ عَنّي خَيْراً (فَقَدْ اَبْرَرْتُمْ وَ عاوَنْتُمْ، اَلا وَ اِنَّهُ لاَُظُنُّ اَنَّ لَنا يَوْماً مِنْ هؤُلاءِ. اَلا وَ اِنِّي قَدْ اَذَنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَميعاً في حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنّي ذِمامٌ، وَ هذَا اللَّيْلُ قَدْ غَسِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا، وَ دَعَوْني وَ هؤُلاءِ الْقَوْمُ، فَاِنَّهُمْ لَيْسَ يُريدُونَ غَيْري»26.
فرمود:
«خدا را به نيكوتر وجهي مدح و ثنا ميكنم، و او را در خوشي و ناخوشي حمد و سپاس ميكنم. خدايا تو را حمد مينمايم كه ما را به نبوت گرامي داشتي و قرآن بما آموختي و فقه دين به ما بخشيدي و براي ما چشم و گوش و دل قرار دادي پس ما را از شكرگزاران قرار بده (اما بعد) من اصحابي را با وفاتر و بهتر از اصحاب خود، و اهل بيتي را نيكوتر و با پيوندتر از اهل بيت خود نميدانم، خدا شما را پاداش نيك دهد. كه شرط نيكي و ياري را بجا آورديد ما را با اينان روزي سخت در پيش است. به شما اذن دادم كه همگي برويد، بيعت خود را از شما باز گشودم، بر شما عهد و بيعتي نيست. اين تاريكي شب را مركب خود قرار دهيد، و مرا با اين مردم بگذاريد زيرا اينان جز من ديگر كسي را
طلب نكنند».
در اينجا نيز برادران و برادرزادگان و اصحاب امام هر يك به نوبت برخاستند، و شرط وفاداري بجا آوردند و سخناني گفتند كه تا جهان باقي است سرمشق اصفيا و اوليا است.
سپس حسين ـعليه السّلامـ آنها را در حال دعا و عبادت گذاشت و به خيمه بازگشت و مشغول رسيدگي به كارها و وصيت به مهمّات خود گرديد27.
چنانچه ميبينيم حسين ـعليه السّلامـ تا شب عاشورا همواره اصحاب و ياران خود را از پايان كار آگاهي ميداد و هرگز از فتح و غنيمت و اعطاء منصب و حكومت سخني به ميان نميآورد و بجز امر خدا و تكليف شرعي و امتثال فرمان باعث و محركي نداشت.
بنابراين چنانچه گفتيم بسيار خطا است اگر كسي قيام امام را تعليل به علل سياسي يا اختلافاتي كه بين بنيهاشم و بنياميه بوده است بنمايد هرچند آن اختلافات نيز بر اساس تباين اخلاقي و منافرات روحي و اختلاف فكر اين دو قبيله بود و از موجبات شدت دشمني يزيد، همان كينههاي ديرينه او و فاميلش نسبت به بني هاشم و اخلاق زشتي بود كه در محيط فاسد تربيت بني اميه كسب كرده بود.
ولي قيام حسين ـعليه السّلامـ بالاتر از اين بود كه از آن اختلافات گذشته سرچشمه بگيرد. چنانچه بعثت پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ ارتباطي به اختلاف بني هاشم و بني اميه نداشت، علت قيام حسين ـعليه السّلامـ نيز اين اختلاف نبود و يگانه كلمهاي كه ميتوانيم در علت قيام آن حضرت بگوئيم اينست كه نهضت حسين ـعليه السّلامـ يك مأموريت الهي و فرمان پذيري واقعي بود كه با سياست و تصرف مسند حكومت و زمامداري و منافع دنيوي هيچ گونه ارتباطي نداشت.
= خضر و موسي است پس ما نميتوانيم علل حركات و اعمال امام را دقيقاً مورد
بررسي قرار دهيم، بنابراين آنچه را در اين موضوع بگوئيم نه به منظور تصويب و توجيه قيام حسين ـعليه السّلامـ است; زيرا قيام آن حضرت عين صواب و حقيقت است، و نه به منظور احاطه به حكم و مصالح اين قيام مقدس است; چون گنجايش بحر در سبو ممكن نيست، بلكه به منظور روشن شدن بعضي از افكار، و تقويت مباني ايمان و اخلاق نسل جوان مسلمان، به مقدار درك ناقص خود توضيحاتي ميدهيم.
2 ـ سوره بقره، آيه 201.
3 ـ سوره انبياء، آيه 27.
4 ـ سوره صافات، آيه 99.
5 ـ سوره انعام، آيه 79.
(*) با الهام از آيات 161 و 162 از سوره انعام: (قُلْ اِنَّ صَلاتي وَ نُسُكي وَ مَحْياي وَ مَماتي للهِِ رَبِّ الْعالَمينَ، لا شَريكَ لَهُ...).
7 ـ انصاف اينست كه مردم كوفه در پرستش مظاهر فريبنده مادي و ترك حق تنها نيستند و فقط آنها را نبايد به باد توبيخ و لعنت گرفت. در سائر اعصار نيز مردماني بوده و هستند كه به همان روش اهل كوفه ميروند و دين و حاميان دين را تنها ميگذارند، با اين تفاوت كه كساني كه دعوت به حق ميكنند، مقام و شخصيت حسين را ندارند ولي هدف و مقصد حسين باقي است و امروز هم علت عمده گرفتاريهاي مسلمانان وضعف و سستي آنان و تجزيه كشورها و تفرقه و اختلاف و يكي نبودن حرفها، ترس از زوال منافع مادي و حب دنيا و وحشت از مرگ است. چنانچه در روايت است كه پيغمبر اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ فرمود: «كَيفَ بِكُمْ اِذا تَداعي عَلَيْكُم وَالاُْمَمُ كَما تَداعي الآكِلةُ عَلَي القِصاعِ قالُوا اَمْ مِن قِلة يَومئذ يا رَسُولَ الله قالَ: بَلْ مِنْ كَثْرَةِ وَلكِنَّكُمْ غُثاء كَغُثاءِ السَّبيلِ قَد أَوْهَنَ قُلُوبَكُم حُبُّ الدُّنيا وَ كراهيّةُ المَوت».
«چگونه خواهيد بود آن وقتي كه بر شما هجوم آورند دشمنان از هر امت و قبيلهاي؟! مانند هجوم آوردن خورندگان بر كاسهها! عرض كردند: يا رسول الله اين به سبب كمي جمعيت ماست؟ فرمود: بلكه جمعيت شما در آن وقت زياد است، لكن شما همچو گياهان خشكيدهاي هستند كه سيل انباشته كرده، دلهاي شما را دوستي دنيا و ناخوشايند بودن مرگ سست كرده است».
و مخفي نماند كه روايت مذكور به اين متن نيز نقل شده «كَيْفَ بِكُمْ اِذا تَداعي عَلَيْكُم بَنُوالاَصْفَر» و بر اين تقدير ممكن است بنابرآنكه بني اميّه اصلا رومي هستند يا اقلا بني مروان چنانچه عقاد و ديگران نقل كردهاند مراد از بني الاصفر همان بنياميّه و بنيمروان باشند كه براي بلعيدن جوامع اسلامي دهن باز كردند و مسلمانان با آنكه جمعيتشان زياد بود چون از ترس مرگ و حب دنيا دلهايشان سست شده بود از اسلام دفاع نكردند تا= =بنياميّه آنها را از حقوق اسلام محروم نمودند.
8 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 290. تذكرة الخواص، ص 251.
9 ـ ابصار العين، ص 86. ابوالشهداء، ص 75، بطله كربلا، ص 108.
10 ـ مقتل خوارزمي، ف 8 ص 160.
11 ـ مقتل خوارزمي، ف 10، ص 218.
12 ـ طبري، ج 4، ص 31 ـ كامل، ج 3، ص 278.
13 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 292. الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 91 و 92.
14 ـ مقتل خوارزمي، ص 191 و 192.
15 ـ قمقام زخار، ص 333.
16 ـ مقتل خوارزمي، ص 187، ف 9 . قمقام، ص 263 و 264. ترجمه تاريخ ابن= =اعثم، ص 346.
17 ـ قمقام، ص 359 . نظم درر السمطين، ص 215.
18 ـ اشتباه نشود! غرض ما از اينكه ميگوئيم حسين ـعليه السّلامـ مقصد سياسي نداشت اين نيست كه مرد خدا بايد در سياست مداخله ننمايد و در جريان امور عامه بينظر و بي طرف و به صلاح و فساد و عزت و ذلت جامعه مسلمين بي اعتنا و ساكت باشد ـ زيرا اين روش چنانچه بعد هم توضيح ميدهيم، برخلاف تعاليم اسلام است. در احكام اسلام، حتي عبادات از نماز جماعت و حج و روزه و شعائر ديگر دين، سياست به اين معني و مبارزه با اهل باطل و كفر و اظهار عظمت و شوكت اسلام و همكاري براي پيشرفت و ترقي مسلمين وارد است و اسلام و مسلماني در هيچ حال و هيچ مكاني از توجه به حسن جريان امور بر اساس نظام اسلام جدا نيست ـ بلكه غرض اينست كه حسين ـعليه السّلامـ مقصدش از قيام، طلب رياست و تصرف مسند سياست و جاه و مقام نبود.
19 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 290. تذكره ص 251.
20 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 269. كامل، ج 3، ص 276 . قمقام، ص 334.
21 ـ كامل، ج 3، ص 275 ـ طبري، ج 4، ص 289.
22 ـ طبري، ج 4، ص 289 ـ كامل، ج 3، ص 276 ـ نورالابصار، ص 116 ـ پوشيده نماند كه ابن زبير از ماندن و توقف امام در مكه كراهت داشت زيرا با وجود امام كسي به او توجهي نميكرد، آنچه را ميگفت براي آن بود كه خود را ظاهراً تبرئه نمايد (ابوالشهداء ص 100 ـ بطلة كربلا، ص 93 و 94 و 95 و كتابهاي ديگر).
23 ـ قمقام، ص 353 و كتابهاي ديگر با اندك اختلاف لفظي ـ مثل ذخائر العقبي، ص 150 ـ الاتحاف ص 25 ـ درر السمطين ص 316 ـ حلية الاولياء، ج 2، ص 39 ـ الحسن و= =الحسين سبطا رسول الله، ص 160.
24 ـ قمقام، ص 354.
25 ـ ابصار العين، ص 48. بطلة كربلا، ص 104 . كامل، ج 3، ص 278.
26 ـ ابصار العين، ص 9 ـ قمقام، ص 382 ـ ابوالشهداء، ص 156 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 120. طبري، ج 4، ص 217 ـ بطلة كربلا، ص 113.
27 ـ ابصار العين، ص 9 ـ قمقام زخار، ص 383 ـ ابوالشهداء، ص 157 ـ الحسن و الحسين سبطا رسولالله، ص 121 و 122. الحق آن اصحاب با وفا به آنچه گفتند عمل كردند و روز عاشورا فداكاري و ثبات قدم و ايماني از خود نشان دادند كه دوست و دشمن از وفا و پايداري و استقامت و محبتشان به خاندان پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ متحير شدند.