The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

1 ـ اطاعت فرمان خدا و اداي تكليف

محرك انسان به كار و قيام و نهضت، گاه امور مادي و منافع دنيائي و اغراض شخصي، و به عبارت ديگر خودبيني و كام گيريهاي نفساني است و گاه حبّ به خير و فضيلت و انجام تكليف و وظيفه است.

محتاج به توضيح نيست كه اگر محرك شخصي عوامل مادي و شخصي باشد، درجه عمل پست بوده و عامل آن شايان تقدير نيست، و كار او با كار حيوانات، تفاوت ندارد و همان گونه كه آنها به دنبال علف و كاه و دانه به حركت مي‎آيند، بيشتر انسانها هم مقصدشان برتر از هدف حيوان نمي‎باشد.1

بلي، اين انسانها اگر از راه مشروع براي تأمين منافع مادي كوشش كنند و خيانت و تجاوز به حقوق ديگران ننمايند و فزوني طلبي آنها را كور و كر نسازد و آداب اخلاقي و شرعي را رعايت كنند، ملامتي بر آنان نيست، و مي‎توان گفت كه عالم انسانيت را پشت سر گذارده، و در كلاس اول انسانيت قدم نهاده بلكه مثاب و مأجور و مصداق آيه شريفه:

(وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً)2

مي‎باشند.

و اگر از طرق نامشروع غرائز خود را سير نمايند، مستحق سرزنش و كيفر بوده و ستمكار و طاغي و ياغي، دزد، قمار باز و ربا خوار و آدم كش و بي‎عفت و بي‎ناموس و... از آب در مي‎آيند.

بنابراين، اكثريت خوبان جامعه و افراد سر براه كساني هستند كه از راههاي حلال و مشروع، منافع مادي و مقاصد شخصي خود را تحصيل مي‎كنند و عموم كساني كه از راه مستقيم منحرف شده‎اند كساني هستند كه در مقام اشباع غرائز به هر كار و به هر وسيله دست مي‎زنند و حلال و حرام، در قاموس آنان مترادف بوده و فزوني طلبي آنها از هر جهت حد و اندازه ندارد.

و اگر محرك بشر حب به خير و نيكي و اداي تكليف باشد، و در آن شائبه غرض شخصي نباشد، عمل بسيار عالي و صادر از جنبه انسانيت خالص و صاحب آن شايسته همه گونه تحسين و تقدير است، و همانطور كه حسن خير و فضيلت و عدالت بالذات درك مي‎شود، صاحب چنين عملي نيز بالذات محبوب و شرافتمند است.

يكي از هدفهاي تربيت صحيح و دعوت انبياء اينست كه حب به خير، و دوستي علم و عدالت براي ذات خير در آدميان كامل شود و همه به سوي اين نقطه، هدايت شوند تا هم غرضها و مقاصد در يك نقطه متمركز و سير و حركت همه به سوي يك مقصد و به هواي يك چيز باشد و هم به كمال انسانيت نايل شوند.

آنچه گفته شد اشاره‎اي در اين موضوع بيش نيست، و شرح و تفصيل آن موجب اطاله كلام و دوري از مقصد كتاب مي‎شود.

يك صنف ديگر هستند كه محرك و مؤثر در وجودشان مافوق تمام اين عوامل و برتر از تمام اين مقاصد است.

اينها بندگان حقيقي و خاص خدا هستند كه غير از بندگي و فرمانبري، كار و مقصد و هدفي ندارند. كار اين بار يافتگان را به هيچ علت و سببي جز فرمانبري خدا و بندگي و امتثال امر و اطاعت فرمان نمي‎توان استناد داد. آنها نه از مصلحت مأمور به، و نه از مفسده منهي عنه مي‎پرسند و نه از فلسفه و فائده; زيرا در مقام امتثال و فرمان بري سخن از اين مطالب به ميان آوردن فضولي و تجاوز از حد و گستاخي به مولا است.

بنده آن باشد كه بند خويش نيست *** جز رضاي خواجه‎اش در پيش نيست

نه ز خدمت مزد خواهد نه عوض *** نه سبب جويد ز امرش نه غرض

مؤثر در وجود و متصرف در امورشان خدا است و آن چيزي كه داعي آنها به كار و قيام مي‎شود امر خدا است، و آيه:

«عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرهِ يَعمَلُونَ3»

همه بندگان مقرب خدايند كه هرگز پيش از امر خدا كاري نخواهند كرد و هرچه كنند به فرمان او كنند.

در حق ايشان هم صادق است.

هرچه مرتبه توحيد عاليتر و خالصتر شود، خلوص نيت و تسليم در برابر فرمان حق كاملتر مي‎گردد و تمام مطالب و مقاصد آنها در جنب مطلوب حقيقي و مقصود بالذات و منتهاي آمال، همه فاني و نيست محض و عدم صرف مي‎شود. خلوص ايمان و توحيد بي شائبه و پاك از هر رنگ و زنگ، آنها را فقط متوجه به خدا ساخته است.

چشم را از غير و غيرت دوخته *** همچو آتش خشك و تر را سوخته

چنانچه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در دعاي عرفه بدرگاه او عرضه داشته:

«اَنْتَ الَّذي اَزَلْتَ الاَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبّائِكَ حَتّي لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا اِلي غَيْرِكَ»

تويي كه ديگران را از قلوب دوستانت راندي تا اينكه غير از تو را دوست نداشته باشند و به جز تو به كسي پناه نبرند.

پس علل حركت و اقدام و نهضت ايشان غير از فرمان خدا و محبت خدا و رضاي خدا چيز ديگري نيست. دعايشان:

«اَللّهُمَّ ارْزُقْني حُبَّكَ، وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ، وَ حُبَّ كُلِّ عَمَل يُوصِلُني اِلي قُرْبِكَ»

است.

و شعار و ذكرشان:

«لا اِلهَ اِلاَّ الله وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ، وَ اُفَوِّضُ اَمْري اِلَي اللهِ وَ حَسبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ، وَاللهُ اَكْبَرُ»

است.

نيست در لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه كنم حرف ديگر ياد نداد استادم

ايشان بالاتر از آنند كه از طمع در حور و قصور و ثواب و سود و جنت موعود، و يا ترس از جهنم و عذاب و عقاب يوم النشور، اطاعت امر كنند، در علل حركات اين افراد ممتاز و بندگان خاص خدا چيزي جز فرمان خدا جستن اشتباه است.

صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور *** با خيال تو اگر با ديگري پردازم

انبيا و پيغمبران و پيشوايان ديني و ائمه طاهرين كه راهنمايان توحيد خالص و پيشتازان كاروان خدا پرستانند، در اين ميدان سرآمد تمام خلق خدايند و مطالعه تواريخ زندگي آنها عاليترين درس توحيد است.

ابراهيم خليل مي‎گفت:

(اِنِّي ذاهِبُ اِلي رَبّي سَيَهْدينِ4)

من (با كمال اخلاص) به سوي خدا مي‎روم كه البته هدايتم خواهم كرد

و

(اِنَّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ حَنيفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ5)

من با ايمان خالص رو به سوي خدائي آوردم كه آفريننده آسمانها و زمين است و من هرگز با مشركان (در عقايد انحرافي) موافق نخواهم بود.

حضرت خاتم الانبياء ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ مي‎فرمود:

«اِنَّ صَلوتي وَ نُسُكي وَ مَحْياي وَ مَماتي للهِِ رَبِّ الْعالَمينَ لا شَريكَ لَهُ6»

نماز و طاعت و مرگ و زندگيم همه براي خداست كه پروردگار جهان است و شريكي ندارد.

بعد از پيغمبر اعظم خاندان بزرگوار آن حضرت، علي و فرزندانش نمونه‎هاي عالي توجه خالص به مبدأ و يكتاپرستي بودند.

علي كسي بود كه پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله‎ـ چنانچه در روايت است در وصف ايمانش فرمود: اگر آسمان و زمين در يك كف ميزان و ايمان علي در كف ديگر گذارده شود، ايمان علي سنگين‎تر خواهد بود.

حق پرستي و عدالت خواهي و آزادمنشي، و زهد; تقوي، شجاعت، صراحت و همه صفات انساني كه در علي و خاندانش بروز كرد، ميوه درخت توحيد و خداپرستي و تسليم و توجه خالص به مبدأ بود. هرگاه دو كار برايشان پيش مي‎آمد آن را اختيار مي‎كردند كه رضاي خدا در آن بيشتر باشد.

بزرگترين مظهر خلوص و پاكبازي و جلوه واقعيت و حقيقت و حق پرستي اين خاندان، قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ بر ضد يزيد و حكومت بني اميّه بود كه يك قيام خالص الهي و نهضت ديني بود.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در اين قيام، نه حكومت و مقام ظاهري و دنيوي مي‎خواست و نه بسط نفوذ و مال وثروت، براي اطاعت خدا از بيعت يزيد خودداري كرد و براي اطاعت امر خدا از حرمين شريفين هجرت نمود و براي اطاعت خدا جهاد كرد و براي برانگيخته شدن آن حضرت به اين قيام باعثي جز امر خدا و اداي تكليف نبود.

بنابراين بهترين تعبيرات و واقعي‎ترين تفاسير براي علت قيام و نهضت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ همين است كه بگوئيم علّت قيام، امر خدا بود و اين يك حقيقتي است كه تاريخ و دين و سوابق زندگي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ آن را تأييد و تصديق مي‎كند و غير از اين هم نيست.

تاريخ، شاهدي آشكارتر براي خلوص نيت و خودگذشتگي و تسليم محض در برابر فرمان خدا از فداكاري حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ نشان نمي‎دهد.

كدام شاهد براي اخلاص و پاكي نيت، و صفاي باطن و توحيد خالص، بهتر از اينست كه شخص در راه خدا تصميم به مرگ بگيرد و دل به مرگ سپارد و شهادت را با آغوش باز استقبال و آماده مصيبات جانكاهي چون داغ جوانان عزيز و برادران و اصحاب و اطفال و اسيري بانوان و آه جانسوز لب تشنگان گردد.

پس بسيار خطا است كه اگر كسي عوامل سياسي و منافع مادي و مصالح شخصي يا اختلافات قبيله‎اي و خانوادگي را در اينجا به حساب آورد و تصور كند كه قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مستند به آن گونه علل بوده است، زيرا حسين مرد خدا و بنده خاص خدا بود. بنده‎اي كه حقيقت معناي بندگي را دريافته بود و خواسته‎هاي خود را در جنب خواسته خدا نمي‎ديد و به حساب نمي‎آورد. حسين، خدا را رقيب و نگهبان خود مي‎دانست و با چشم معرفت و ديده ايمان، او را مي‎ديد و خطاب و كلامش با خدا اين بود:

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً، وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْد لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً»

كور باد آن چشمي كه تو را مراقب خود نبيند و زيانبار باد معامله بنده‎اي كه بهره‎اي از دوستيت ندارد.

دعاي عرفه و ادعيه ديگر كه از آن حضرت در روز عاشورا و مواقع ديگر روايت شده، نمايش احساسات روحاني و ذوق و درك وجداني حسين و جلوه ارتباط او با خدا است. كسي كه در معرفت و خداشناسي داراي چنان مرتبه بلندي باشد، جز به داعي الهي قدمي برنخواهد داشت و سخني نخواهد گفت.

تاريخ اسلام، احاديث و روايات، سوابق زندگي شخصي حسين، سوابق زندگي دودمان او، همه دليل اينست كه قيام آن حضرت يك مأموريت الهي بوده كه در آن فتح و پيروزي ظاهري و زودگذر منظور نبوده و مطلوب حسين در اين نهضت و قيام، سياست و رياست و بسط نفوذ، نبوده است.

همانطور كه ظهور جدش پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ، ظهور هدايت الهي و نهضت آسماني بود و به سياست‎هاي روز و اغراض سياسي بستگي و ارتباط نداشت و دعوت آن حضرت قدم به قدم در تمام مراحل به فرمان خدا بود، قيام و حركت حسين نيز كه وجودش امتداد هدايت جدش بود منزه از غرض‎هاي سياسي، و طلب ملك و سلطنت بود.

هركس و هر دسته‎اي، بحسب ذوق و معرفت خود هر تعبيري از آن بنمايند و هر اسمي روي اين قيام بگذارند; آن را امتحان خدائي بدانند كه براي مصالح بزرگي از انبيا و اوليا مي‎شود يا كوشش براي تأسيس و تجديد حكومت اسلامي بشمارند يا مأموريت و تعهدي بدانند كه در عوالم ديگر حسين آن را پذيرفته بود، يا آن را بزرگترين صحنه‎هاي نمايش خلوص بشر در پيشگاه خدا و حمايت از حق و عدالت و دين خدا بگويند و بارزترين جلوه‎هاي صبر و شكيبائي و قدرت روح و قوت نفس بشر بشناسند، عارف، فيلسوف، مورخ، محدث، شاعر احساساتي و ديگران هر تعبيري از آن بنمايند و با هر لفظي از عظمت اين فداكاري عظيم و بي‎نظير سخن بگويند: همه با هزار بيان مختلف يك حقيقت را مي‎گويند كه اينهمه تعبيرات و الفاظ هر كدام اشاره به يك جلوه از جلوات آن حقيقت است، آن حقيقت غير از اين نيست كه قيام حسين، يك مأموريت فوق العاده و رمز غيبي و سر الهي بود و آنچه او را آماده اينهمه فداكاري و تحمل اين مصائب جانكاه نمود فرمان خدا بود.

در انقلابات سياسي، رهبران انقلاب براي مغلوب كردن دشمن از تطميع و تهديد، تهيه جمعيت و اسلحه، انواع تشبثات حتي خيانت و دروغ و قتل نفسهاي ناگهاني خودداري نمي‎كنند و آنهائيكه بخواهند در انقلاب خود شرافتمندانه رفتار كنند پيش بيني‎هاي لازم را نموده و در جلب همكار و جمع افراد، اهتمام و كوشش مي‎نمايند و هرگز از شكست خود و امكان پيروزي دشمن سخن نمي‎گويند، از اينكه يك آينده خطرناك و موحش در انتظارشان باشد حرفي به ميان نمي‎آورند، و سپاه خود را از يك پايان جانسوز و پر از مصائب خبر نمي‎دهند، و لشكر را از دور خود پراكنده نمي‎سازند; هرگز از محل امني كه در نظر همگان محترم و بست است، و هتك آن محل براي دشمن گران تمام مي‎شود بيرون نمي‎روند.

اگر رهبر قيامي چنين روشي را پيش گرفت و قيامش را به استقبال مرگ و شهادت رفتن، تفسير كرد و دل به مرگ نهاد، همه مي‎فهمند كه قيام او سياسي و به منظور تصرف حكومت و تصاحب سلطنت نيست. كساني هم كه به طمع مال دنيا و احتمال رسيدن به مقام و جاه با رهبران شورشها و انقلابات همصدا مي‎شوند، در اين قيامها شركت نمي‎كنند.

اينك قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ را از اين ناحيه تماشا كنيد!

الف ـ پيش بيني شهادت

چنانچه مي‎دانيم و به نقل متواتر ثابت است، رسول اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و علي ـ‎عليه السّلام‎ـ از شهادت سيدالشهداء ـ‎عليه السّلام‎ـ خبر دادند، و اين اخبار در معتبرترين كتابهاي تاريخ و حديث ضبط شده است، و صحابه و همسران و خويشاوندان و نزديكان پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ اين اخبار را بلا واسطه و يا با واسطه شنيده بودند. وقتي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ عازم هجرت از مدينه طيّبه به مكه معظمه شد، و هنگامي كه در مكه تصميم به سفر عراق گرفت، اعيان و رجال اسلام در بيم و تشويش افتاده و سخت نگران شدند. هم بملاحظه اينكه بطور يقين ميدانستند بر طبق اخبار پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ شهادت در انتظار حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ است و هم بملاحظه اوضاع روز و استيلاي بني‎اميّه بر جهان اسلام، و رعب و هراسي كه از ظلم و ستمشان در دلها افتاده، و خفقاني كه قلوب مسلمين را فراگرفته; از اينكه بتوان با حكومت ستمكار آنها به مبازره برخاست مأيوس و نا اميد بودند و هم با امتحاناتي كه مردم كوفه در عصر حضرت امير المؤمنين، و حضرت مجتبي ـ‎عليهما السّلام‎ـ داده بودند، آينده روشن معلوم بود كه حسين  ـ‎عليه السلام‎ـ به سوي مرگ و شهادت سفر مي‎كند و احتمال اينكه جريان بطور ديگر خاتمه يابد بسيار ضعيف بود.

اگر پنجاه در صد بلكه بيست در صد احتمال پيروزي ظاهري حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ داده مي‎شد، با ايمان مردم به حقيقت آن حضرت وبا محبوبيتي كه در قلوب همه داشت، جمعيت و سپاه آن حضرت خيلي بيش از اينها مي‎شد و كساني مانند عبيدالله حر جعفي از ميدان قيام و جهاد كنار نمي‎رفتند، اما اين اشخاص چون وارد در سياست روز بودند و مي‎دانستند راه همراهي با حسين به كجا منتهي مي‎شود و همت آنكه مانند زهير از سر مال و جاه و جان در راه خدا و ياري پسر پيغمبر بگذرند، نداشتند و وجدانشان هم به آنها اجازه نمي‎داد كه با حزب اموي همكاري كنند و با پسر پيغمبر كه حامي دين و طرفدار حق بود بجنگند، لذا كناره گيري اختيار كردند و از سعادت شهادت و ياري امام وقت محروم شدند.

مسلمانان، مسلمانان زمان پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ نبودند. تجملات دنيا و خوش‎گذرانيها در آنها اثر كرده و شيريني حكومت و رياست را چشيده بودند ثروت‎هاي كلان، و مال و زمين و محصول فراوان، غلامان و كنيزان; تعلقاتشان را به دنيا زياد و ايمانشان را ضعيف ساخته بود.

امر به معروف و نهي از منكر و دعوت به زهد و تقوي و فداكاري در راه حق، از بين رفته و حب دنيا و دوستي پول و مقام و شهوت وجدان‎ها را تاريك و آلوده نموده بود. آنهائي كه دستگاههاي رهبري جامعه را اداره مي‎كردند هم حالشان معلوم بود! عمرشان را با سگ و بوزينه و قمار و شراب و رقص و خوانندگي و غنا، سر كرده و بيت المال مسلمين را ميان طرفداران خود قسمت مي‎نمودند و با حقوقهاي زيادي كه به فرماندهان مي‎دادند و تمتعاتي كه در اختيارشان گذاشته شده بود شرف و غيرت و دين و توجه به مصالح را از آنها خريده بودند.

آنهائي كه با بني‎اميّه، و مقاصدشان همراه نبودند حداقلِّ مجازاتشان، محروميت از حقوق اجتماعي و قطع مقرري بود.

از چنين جامعه‎اي توقع آنكه قيام كرده و به گرد يك پيشواي ديني يا رهبر ملي اجتماعي كنند و حكومت خودكامگان را ساقط سازند، بعيد است; لذا پشت پا به سعادت خود زدند و حسين را تنها گذاشتند7.

همه مردم حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ را دوست مي‎داشتند و طرفدار فكر و روش او بودند ولي شجاعت روحي و رشد فكري و قوت ايمان و گذشتشان به قدري نبود كه بتوانند مانند حبيب و مسلم و حر و زهير، مقامات و مصالح، و منافع زود گذر و موقت را فداي مصالح عامه و ياري دين كنند.

اين جمله كه فرزدق به حضرت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ عرضه داشت:

«قُلُوبُهُمْ مَعَكَ وَ سُيُوفُهُمْ عَلَيْكَ8»

دلهاي مردم با تو، ولي شمشيرهايشان با بني اميّه است

يك جمله تمامي بود كه وضع مردم را در آن روزگار كاملا شرح مي‎دهد; هم موقعيت روحاني و ملّي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ را در قلوب معلوم مي‎سازد، و هم ضعف روحي و فقدان شجاعت اخلاقي مردم را بيان مي‎كند.

مجمع بن عبدالله بن مجمع عائذي كه از شهداي كربلا است مردم كوفه را بدينگونه معرفي كرد. گفت: به سران مردم رشوه‎هاي بزرگ داده شد، و كيسه‎هايشان پر شد، پس آنها بر ظلم و دشمني با تو همدست شدند، و اما سائر مردم:

«فَاِنَّ أَفئِدَتَهُمْ تَهْوي اِلَيْكَ، وَ سُيُوفَهُمْ غَداً مَشهُورَةٌ عَلَيْكَ9»

دلهاشان به سوي تو مايل است ولي شمشيرهاشان به روي تو كشيده مي‎شود.

غرض اينست كه معلوم باشد صحابه و بني هاشم و مردمان وارد به جريان روز بودند و ياران حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ همه شهادت خود را پيش بيني مي‎كردند.

از ابن عباس نقل است كه مي‎گفت: ما اهل بيت كه جمع بسياري بوديم، شك نداشتيم كه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در طف كشته مي‎شود10.

ابن عباس، ابن عمر، محمد بن حنفيه و عبدالله بن جعفر كه اصرار در انصراف آن حضرت داشتند و تقاضاي خود را از آن سيّد شهيدان تكرار مي‎كردند، از اين جهت بود كه شهادت آن امام مجاهد مظلوم را پيش‎بيني مي‎نمودند; عرض مي‎كردند: اگر تو كشته شوي نور خدا خاموش مي‎شود، تو نشانه راه يافتگان،و اميد مؤمنان هستي11.

از همه بيشتر شخص حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ از خبرهاي جد و پدرش با اطلاع و از روحيات مردم آگاه بود! او بهتر از همه كس آنها را مي‎شناخت، و اين كلام از آن حضرت است:

«اَلنّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا، وَالدّينُ لَعْقٌ عَلي اَلْسِنَتِهِمْ فَاِذا مُحِّصُوا بِالْبِلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ»

لذا وقتي در بين راه يك نفر از بني عكرمه از آن حضرت تقاضا كرد به كوفه نرود، و عرض كرد: شما وارد نمي‎شويد مگر بر نيزه و شمشير، حضرت فرمود:

«يا عَبْدَاللهِ اِنَّهُ لَيْسَ بِخَفِي عَلَي الرَّأْي وَ لكِنَّ اللهَ لا يُغْلَبُ عَلي اَمْرِهِ12

اي بنده خدا! آنچه گفتي بر من پوشيده نيست و پايان كار همان است كه تو مي‎بيني; ولي بر امر و قضا و حكم خدا نمي‎توان غالب شد.

ب ـ خبر امام حسين از شهادت خود

هركس بخواهد يك انقلاب سياسي را رهبري كند و مسند زمامداري را تصرف نمايد، همواره براي تقويت روحيه اطرافيان خود و تضعيف روحيه دشمن، خود را برنده و فاتح و طرف را بازنده و مغلوب معرفي مي‎كند، حماسه سرائي مي‎نمايد، از شجاعت خود و جمعيت و امتيازات و شرايطي كه او را بر دشمن غالب مي‎كند مي‎گويد: خطابه مي‎خواند، سخنراني مي‎كند تا طرفدارانش قويدل دنبال هدف او باشند.

ليكن اگر سخن از كشته شدن خود و كسانش به ميان آورد و در سخنرانيها گاهي به كنايه، و گاهي به صراحت از سرنوشت دردناك خود سخن به ميان آورد و مرگ و شهادت خود را اعلام كند كه طبعاً موجب ضعف قلب و بيم و وحشت مردم ناآزموده مي‎گردد، معلوم مي‎شود در نهضتي كه پيش گرفته مقصدش سياست و رياست نيست، زيرا علاوه بر آنكه اسباب و وسايل آن را تدارك نمي‎بيند، وسايل موجود و حاصل را نيز از ميان مي‎برد و از اينكه نهضتش منتهي به حكومت و رياست شود مردم را مأيوس مي‎كند.

اين سخنان با تأمين اغراض سياسي سازگار نيست. و چنان كسي لابد هدف ديگر دارد و محرك او را در قيام و نهضت در ماوراء امور سياسي بايد پيدا كرد.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مكرر از قتل خود خبر مي‎داد، و از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامي و تشكيل حكومت به كسي خبر نداد،هر چند همه را موظّف و مكلف مي‎دانست كه با آن حضرت همكاري كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و به ضد او شورش و انقلاب بر پا نمايند ولي مي‎دانست كه چنين قيامي نخواهد شد، و خودش با جمعي قليل بايد قيام نمايند و كشته شوند. لذا شهادت خود را به مردم اعلام مي‎كرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت مي‎خواستند سفر نكند و به عراق نرود مي‎فرمود:

من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است. عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟

فرمود: آن را به كسي نگفته‎ام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم13.

هنگاميكه ابن عباس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن مي‎گفتند تا بلكه امام از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو گفتار حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ را تصديق كردند در پايان آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:

تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفته‎ام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اينست نظر خودت را اظهار كن.

ابن عمر گفت: خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نمي‎دهد. مانند تو كسي در طهارت و قرابت با پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود با ما به مدينه باز گرد، و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ فرمود: هيهات! (يعني دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم، اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بيابند تا اين كه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند.

آيا نمي‎داني كه از خواري دنيا اينست كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بني اسرائيل بردند و سر به سخن در آمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقائي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهداء است؟

آيا نمي‎داني كه بني اسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريد و فروش مشغول گشتند. مثل اينكه جنايتي انجام نداده‎اند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، و سپس بر آنها به سختي گرفت؟14.

سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسه گاه حضرت رسول ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: تو را به خدا مي‎سپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد15.

ابن اعثم كوفي روايت كرده كه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:

خدا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده مي‎داني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست مي‎دارم و منكر و كار بد را زشت و منكر مي‎شمارم من از تو به حق اين قبر و آنكس كه در آن است مي‎خواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است.

سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ را در ميان جمعي از فرشتگان ديد آمد او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:

حبيب من يا حسين! گويا مي‎بينم تو را در زمان نزديكي در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنه كامي، و كسي تو را سيراب نسازد، و با اين ستم آن مردم اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست.

حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده‎اند، و مشتاق ديدار تو هستند. و تو را در بهشت درجه‎اي است كه به آن درجه نمي‎رسي مگر به شهادت.

حسين عرض كرد: يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر.

فرمود: يا حسين! تو بايد به دنيا برگردي تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي; تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور مي‎شويد تا داخل بهشت شويد.

وقتي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ از خواب بيدار شد آن خواب را براي اهل بيت و فرزندان عبدالمطلب حكايت كرد، غصه و اندوهشان زياد شد به حدي كه در آنروز در شرق و غرب عالم كسي از اهل بيت رسول خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ گريه و غصه و اندوهش بيشتر نبود16.

در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل كرده كه فرمود: به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه از خواري دنيا نزد باريتعالي اينست كه سرمطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‎اي از بني اسرائيل بردند17.

ج ـ هجرت از مكه معظمه

مردان سياسي از تحصن در اماكن مقدسه و مشاهد خودداري نمي‎كنند، و از موقعيت و احترام هر شخصي و مقام و مكان مقدس به نفع خود استفاده نموده و سنگر مي‎سازند.

متحصن شدن در اماكن مقدسه كه مورد احترام عامه است طرف را در يك بن بست ديني و عرفي مي‎گذارد; زيرا اگر احترام آن مكان مقدس را هتك نمايد از موقعيت او در نفوس كاسته مي‎شود و مورد خشم و تنفر عموم قرار مي‎گيرد و اگر بخواهد از آن مكان احترام كند بايد دست دشمن را باز بگذارد، و بنشيند و ناظر اقدامات خصمانه او باشد.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در مقدسترين امكنه كه از نظر تمام ملل مخصوصاً مسلمين، محترم و محل امن بود، يعني حرم خدا و مكه معظمه و مسجد الحرام، منزل گزيده بود. مكان و سرزمين مقدسي كه به حكم «مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» مأمن و محل امن بود. همان مأمني كه مردم جاهليت نيز احترام آن را رعايت مي‎كردند و با تمام دشمنيها و كينه‎ها كه با يكديگر داشتند در آنجا اسلحه را بر زمين مي‎گذرادند و به جنگ و نبرد خاتمه مي‎دادند.

طبعاً اين سرزمين براي حسين بهترين مركز انقلاب و دعوت عليه بني‎اميّه، و جمع آوري قشون و بهترين فرصت بود.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مي‎توانست در شهر مكه قيام كند و عامل يزيد را از شهر بيرون نمايد و از همانجا نامه‎ها به اطراف و شهرها بنويسد و مردم را به شورش و انقلاب دعوت كند، نتيجه اين مي‎شد كه يزيد به مكه قشون مي‎فرستاد، و مكه را محاصره مي‎كرد، و كعبه را خراب و اهل مكه را قتل عام مي‎نمود.

اما حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مقصد سياسي نداشت18 و كسي هم نبود كه محرمات و شعائر خدا و مقدسات را سبك بشمارد. او اعتراضش به بني اميّه اين بود كه محرمات را هتك و شعائر و احكام را ضايع كرده‎اند پس چگونه راضي مي‎شد جريان كار طوري پيش آيد كه بني اميه احترام حرم خدا را هتك نمايند. او مي‎دانست كه اعلان قيام در مكه موجب هتك مسجد و تخريب خانه و اسائه ادب به تمام مشاهد و مواقف حرم خواهد شد، اين دور انديشي و متانت رأي حسين، بعدها هنگام قيام زبير، آشكار گرديد، لذا از اينكه حرم را مركز قيام و نهضت قرار دهد جداً خودداري فرمود.

يك راه ديگر نيز مقابل آن حضرت بود كه در مكه بماند و حرفي نزند و بيعت هم نكند، در آنجا بست بنشيند، و از بيعت يزيد امتناع ورزد. اين پيشنهادي بود كه عبدالله بن عمر و ابن عباس و بعضي ديگر به آن حضرت مي‎دادند، و خواستار شدند كه چون به احترام حرم، كسي متعرض شما نخواهد شد در همين جا بمان، و با يزيد بيعت نكن، و در اين محل امن و جوار خانه خدا، محترم و مكرم اقامت فرما.

امام اين پيشنهاد را هم نپذيرفت زيرا مي‎دانست بني‎اميه آن حضرت را خواهند كشت، و در هركجا به او دست يابند اگر چه در زير پرده كعبه يا در خانه باشد از او دست بردار نيستند و به احترام حرم و كعبه توجه ندارند.

مي‎دانست كساني را گماشته‎اند كه در همان موسم حج ناگهان بر آن حضرت حمله كنند و خونش را بريزند در اينصورت هم احترام حرم هتك مي‎شد و هم خونش به هدر مي‎رفت و شهادتش براي اسلام مثمر ثمري نمي‎شد; زيرا ممكن بود حاكم مكه مردم را به اشتباه بيندازد و جمعي را به اسم شركت و توطئه در قتل آن حضرت دستگير كند.

از اينجهت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ تصميم به خروج از مكه گرفت تا آنكس نباشد كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ خبر داد بواسطه او حرمت حرم هتك مي‎شود.

وقتي فرزدق از علت شتاب آن حضرت و خروج از مكّه، پيش از اداي مناسك پرسيد فرمود:

«لَوْ لَمْ اَعْجِلْ لاَُخِذْتُ19»

اگر شتاب نمي‎كردم دستگير مي‎شدم.

و نيز مي‎فرمود: به خدا سوگند! تا خونم را نريزند، رهايم نمي‎كنند. و وقتي مرا كشتند خدا بر آنها مسلط سازد كسي را كه آنها را ذليل سازد تا آنكه از خرقه حيض خوارتر شوند20.

به ابن زبير فرمود: پدرم مرا حديث كرد كه رئيسي در مكه، حرمت آن را هتك مي‎نمايد و من دوست ندارم كه آنكس باشم21.

طبري نقل كرد كه ابن زبير با آن حضرت سخني گفت، حضرت فرمود: آيا مي‎دانيد ابن زبير چه گفت؟ گفتند: خدا ما را فدايت كند نمي‎دانيم.

فرمود: گفت در همين مسجد باش تا از برايت عده و جمعيت فراهم كنم. سپس فرمود: به خدا قسم اگر من يك وجب بيرون از حرم كشته شوم بيشتر دوست دارم تا يك وجب داخل حرم كشته شوم (زيرا اگر داخل حرم كشته مي‎شد حرمت حرم هتك مي‎شد)، و سوگند به خدا اگر من در لانه جنبنده‎اي از جنبندگان هم باشم مرا بيرون مي‎آورند و به قتل مي‎رسانند، به خدا قسم، احترام مرا هتك مي‎كنند، چنانچه يهود احترام شنبه را هتك كردند22.

د ـ حلّ بيعت

معلوم است كه يك انقلاب سياسي محتاج به عدّه و نفرات و جمعيت و افراد است و بدون افراد و سرباز و سپاه انقلاب سياسي نتيجه بخش نمي‎شود.

پس اگر كسي قيام كند و اعلان مخالفت با حكومت بدهد و به جمع قشون و سپاه اهميت ندهد، نمي‎توان او را طالب رياست دانست. و اگر از اين هم جلوتر رفت و لشكر خود را با اعلام عاقبت حزن‎انگيز و پايان پر اندوه قيام خويش از دور خود متفرق ساخت و بلكه رسماً به آنها اجازه كناره گيري داد، رهبر اين قيام به فكري كه متهم نمي‎شود فكر سياست، سلطنت طلبي و حكومت است.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ هنگامي كه از مدينه عازم هجرت به مكه و از مكه عزيمت عراق كرد، همواره به زبانها و بيانهاي مختلف، اطرافيان خود را از شهادت خبر مي‎داد و از سرنوشت خود آگاه مي‎ساخت.

در خطبه‎اي كه در مكه، هنگام عزيمت عراق انشاء كرد، و در بين راه مكرر اصحاب خود را از پايان غم انگيز اين نهضت خبر داد.

وقتي به منزل ذوحسم رسيدند اين خطبه را خواند:

«اَمّا بعد اَنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الاَْمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَ اِنَّ الدُّنْيا قَد تَغَيَّرَتْ، وَ تَنَكَّرَتْ وَ اَدْبَرَ مَعْرُوفُها، وَاسْتَمَّرَّتْ جِدّاً حَتّي لَمْ يَبْقِ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الاِْناءِ وَ خَسيسُ عَيْش كَالْمَرْعَي الْوَبيلِ. اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ، وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهي عَنْهُ لِيَرْغِبَ الْمُؤْمِنُ في لِقاءِ اللهِ مُحِقاً فَاِنِّي لا أَرَي الْمَوْتَ اِلاّ سَعادَةً، وَ لاَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ اِلاّ بَرَما»23.

اكنون فرود آمده آنچه كه مي‎بينيد و دنيا دگرگون و زشت و ناخوش شده، وخوبيهايش پشت كرده، و زندگيش رفته است، و چيزي  به  جا نمانده مگر اندك آبي كه در ته ظرف آب باشد، و عيش و پستي  كه مثل  چراگاه بد عاقبت، پايانش وخيم باشد. آيا نمي‎بينيد حق را كه بدان عمل نمي‎شود، و باطل را كه از آن كسي باز نمي‎ايستد و پذيراي نهي نمي‎شود؟ بايد مؤمن ديدار خدا را برگزيند براستي كه من مرگ (شهادت) را جز سعادت و زندگي با اين ستمكاران را جز ملالت نمي‎بينم.

در اين هنگام اصحاب با وفاي امام هر يك بنوعي، بزباني اظهار وفاداري، و جان نثاري كردند و گفتند:

اگر دنيا براي ما جاويدان باشد، و مرگي جز شهادت نباشد ما شهادت را بر زندگي برگزينيم و افتخار كنيم كه در برابر تو ما را بكشند و اعضاي ما را پاره پاره نمايند. ما بر نيت و بصيرت خود ثابتيم با دوستان تو دوست، و با دشمنان تو دشمنيم. خدا را به وجود مسعود تو بر ما منتها است24.

وقتي به زمين كربلا رسيد محل شهادت و مقتل خود را به آنها نشان داد. هنگامي كه به منزل زباله رسيد. اصحاب را از شهادت مسلم و عبدالله ابن يقطر آگاهي داد، و فرمود:

«قَدْ خَذَلَنا شيعَتُنا فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الاِْنْصِرافَ فَلْيَنْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنّاذِمامٌ»

شيعه ما، ما را واگذاشتند هر كس از شما دوست مي‎دارد باز گردد بايد باز گردد كه ما را بر او بيعتي نيست.

در اين وقت آن مردم از چپ و راست متفرق و پراكنده شدند و جز برگزيدگان و آزمودگان كسي باقي نماند»25.

در شب عاشورا هنگامي كه آن مردان خدا به عبادت، ذكر; نماز، و دعا و تلاوت قرآن مشغول بودند آقايشان حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در ميان جمع آنها آمد، و اين خطبه را خواند، فرمود:

«اُثْني عَلَي اللهِ اَحْسَنَ الثَناءِ، وَ اَحْمَدُهُ عَلَي السَرّاءِ، وَ الضَرّاءِ. اَللّهُمَّ اِنِّي اَحْمَدُكَ عَلَي اَنْ اَكرَمْتَنا بِالْنُبُوَّةِ; وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرآنَ، وَفَقَّهْتَنا فِي الدّينِ، وَجَعَلْتَ لَنا اَسْماعاً، وَأبْصاراً، وَ اَفْئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاكِرينَ اَمّا بَعْد فَاِنِّي لا اَعْلَمُ اَصْحاباً اَوْفي، وَلا خَيْراً مِنْ اَصْحابي، وَلا اَهْلَ بَيْت اَبَرَّ، وَلا اَوْصَلَ مِنْ اَهْلِ بَيْتي فَجَزاكُمُ اللهُ عَنّي خَيْراً (فَقَدْ اَبْرَرْتُمْ وَ عاوَنْتُمْ، اَلا وَ اِنَّهُ لاَُظُنُّ اَنَّ لَنا يَوْماً مِنْ هؤُلاءِ. اَلا وَ اِنِّي قَدْ اَذَنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَميعاً في حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنّي ذِمامٌ، وَ هذَا اللَّيْلُ قَدْ غَسِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا، وَ دَعَوْني وَ هؤُلاءِ الْقَوْمُ، فَاِنَّهُمْ لَيْسَ يُريدُونَ غَيْري»26.

فرمود:

«خدا را به نيكوتر وجهي مدح و ثنا مي‎كنم، و او را در خوشي و ناخوشي حمد و سپاس مي‎كنم. خدايا تو را حمد مي‎نمايم كه ما را به نبوت گرامي داشتي و قرآن بما آموختي و فقه دين به ما بخشيدي و براي ما چشم و گوش و دل قرار دادي پس ما را از شكرگزاران قرار بده (اما بعد) من اصحابي را با وفاتر و بهتر از اصحاب خود، و اهل بيتي را نيكوتر و با پيوندتر از اهل بيت خود نمي‎دانم، خدا شما را پاداش نيك دهد. كه شرط نيكي و ياري را بجا آورديد ما را با اينان روزي سخت در پيش است. به شما اذن دادم كه همگي برويد، بيعت خود را از شما باز گشودم، بر شما عهد و بيعتي نيست. اين تاريكي شب را مركب خود قرار دهيد، و مرا با اين مردم بگذاريد زيرا اينان جز من ديگر كسي را
طلب نكنند».

در اينجا نيز برادران و برادرزادگان و اصحاب امام هر يك به نوبت برخاستند، و شرط وفاداري بجا آوردند و سخناني گفتند كه تا جهان باقي است سرمشق اصفيا و اوليا است.

سپس حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ آنها را در حال دعا و عبادت گذاشت و به خيمه بازگشت و مشغول رسيدگي به كارها و وصيت به مهمّات خود گرديد27.

چنانچه مي‎بينيم حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ تا شب عاشورا همواره اصحاب و ياران خود را از پايان كار آگاهي مي‎داد و هرگز از فتح و غنيمت و اعطاء منصب و حكومت سخني به ميان نمي‎آورد و بجز امر خدا و تكليف شرعي و امتثال فرمان باعث و محركي نداشت.

بنابراين چنانچه گفتيم بسيار خطا است اگر كسي قيام امام را تعليل به علل سياسي يا اختلافاتي كه بين بني‎هاشم و بني‎اميه بوده است بنمايد هرچند آن اختلافات نيز بر اساس تباين اخلاقي و منافرات روحي و اختلاف فكر اين دو قبيله بود و از موجبات شدت دشمني يزيد، همان كينه‎هاي ديرينه او و فاميلش نسبت به بني هاشم و اخلاق زشتي بود كه در محيط فاسد تربيت بني اميه كسب كرده بود.

ولي قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ بالاتر از اين بود كه از آن اختلافات گذشته سرچشمه بگيرد. چنانچه بعثت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ ارتباطي به اختلاف بني هاشم و بني اميه نداشت، علت قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ نيز اين اختلاف نبود و يگانه كلمه‎اي كه مي‎توانيم در علت قيام آن حضرت بگوئيم اينست كه نهضت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ يك مأموريت الهي و فرمان پذيري واقعي بود كه با سياست و تصرف مسند حكومت و زمامداري  و منافع دنيوي هيچ گونه ارتباطي نداشت.



 


= خضر و موسي است پس ما نمي‎توانيم علل حركات و اعمال امام را دقيقاً مورد
بررسي قرار دهيم، بنابراين آنچه را در اين موضوع بگوئيم نه به منظور تصويب و توجيه قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ است; زيرا قيام آن حضرت عين صواب و حقيقت است، و نه به منظور احاطه به حكم و مصالح اين قيام مقدس است; چون گنجايش بحر در سبو ممكن نيست، بلكه به منظور روشن شدن بعضي از افكار، و تقويت مباني ايمان و اخلاق نسل جوان مسلمان، به مقدار درك ناقص خود توضيحاتي مي‎دهيم.

2 ـ سوره بقره، آيه 201.

3 ـ سوره انبياء، آيه 27.

4 ـ سوره صافات، آيه 99.

5 ـ سوره انعام، آيه 79.

(*) با الهام از آيات 161 و 162 از سوره انعام: (قُلْ اِنَّ صَلاتي وَ نُسُكي وَ مَحْياي وَ مَماتي للهِِ رَبِّ الْعالَمينَ، لا شَريكَ لَهُ...).

7 ـ انصاف اينست كه مردم كوفه در پرستش مظاهر فريبنده مادي و ترك حق تنها نيستند و فقط آنها را نبايد به باد توبيخ و لعنت گرفت. در سائر اعصار نيز مردماني بوده و هستند كه به همان روش اهل كوفه مي‎روند و دين و حاميان دين را تنها مي‎گذارند، با اين تفاوت كه كساني كه دعوت به حق مي‎كنند، مقام و شخصيت حسين را ندارند ولي هدف و مقصد حسين باقي است و امروز هم علت عمده گرفتاري‎هاي مسلمانان وضعف و سستي آنان و تجزيه كشورها و تفرقه و اختلاف و يكي نبودن حرفها، ترس از زوال منافع مادي و حب دنيا و وحشت از مرگ است. چنانچه در روايت است كه پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ فرمود: «كَيفَ بِكُمْ اِذا تَداعي عَلَيْكُم وَالاُْمَمُ كَما تَداعي الآكِلةُ عَلَي القِصاعِ قالُوا اَمْ مِن قِلة يَومئذ يا رَسُولَ الله قالَ: بَلْ مِنْ كَثْرَةِ وَلكِنَّكُمْ غُثاء كَغُثاءِ السَّبيلِ قَد أَوْهَنَ قُلُوبَكُم حُبُّ الدُّنيا وَ كراهيّةُ المَوت».

«چگونه خواهيد بود آن وقتي كه بر شما هجوم آورند دشمنان از هر امت و قبيله‎اي؟! مانند هجوم آوردن خورندگان بر كاسه‎ها! عرض كردند: يا رسول الله اين به سبب كمي جمعيت ماست؟ فرمود: بلكه جمعيت شما در آن وقت زياد است، لكن شما همچو گياهان خشكيده‎اي هستند كه سيل انباشته كرده، دلهاي شما را دوستي دنيا و ناخوشايند بودن مرگ سست كرده است».

و مخفي نماند كه روايت مذكور به اين متن نيز نقل شده «كَيْفَ بِكُمْ اِذا تَداعي عَلَيْكُم بَنُوالاَصْفَر» و بر اين تقدير ممكن است بنابرآنكه بني اميّه اصلا رومي هستند يا اقلا بني مروان چنانچه عقاد و ديگران نقل كرده‎اند مراد از بني الاصفر همان بني‎اميّه و بني‎مروان باشند كه براي بلعيدن جوامع اسلامي دهن باز كردند و مسلمانان با آنكه جمعيتشان زياد بود چون از ترس مرگ و حب دنيا دلهايشان سست شده بود از اسلام دفاع نكردند تا= =بني‎اميّه آنها را از حقوق اسلام محروم نمودند.

8 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 290. تذكرة الخواص، ص 251.

9 ـ ابصار العين، ص 86. ابوالشهداء، ص 75، بطله كربلا، ص 108.

10 ـ مقتل خوارزمي، ف 8 ص 160.

11 ـ مقتل خوارزمي، ف 10، ص 218.

12 ـ طبري، ج 4، ص 31 ـ كامل، ج 3، ص 278.

13 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 292. الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 91 و 92.

14 ـ مقتل خوارزمي، ص 191 و 192.

15 ـ قمقام زخار، ص 333.

16 ـ مقتل خوارزمي، ص 187، ف 9 . قمقام، ص 263 و 264. ترجمه تاريخ ابن= =اعثم، ص 346.

17 ـ قمقام، ص 359 . نظم درر السمطين، ص 215.

18 ـ اشتباه نشود! غرض ما از اينكه مي‎گوئيم حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مقصد سياسي نداشت اين نيست كه مرد خدا بايد در سياست مداخله ننمايد و در جريان امور عامه بي‎نظر و بي طرف و به صلاح و فساد و عزت و ذلت جامعه مسلمين بي اعتنا و ساكت باشد ـ زيرا اين روش چنانچه بعد هم توضيح مي‎دهيم، برخلاف تعاليم اسلام است. در احكام اسلام، حتي عبادات از نماز جماعت و حج و روزه و شعائر ديگر دين، سياست به اين معني و مبارزه با اهل باطل و كفر و اظهار عظمت و شوكت اسلام و همكاري براي پيشرفت و ترقي مسلمين وارد است و اسلام و مسلماني در هيچ حال و هيچ مكاني از توجه به حسن جريان امور بر اساس نظام اسلام جدا نيست ـ بلكه غرض اينست كه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مقصدش از قيام، طلب رياست و تصرف مسند سياست و جاه و مقام نبود.

19 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 290. تذكره ص 251.

20 ـ تاريخ طبري، ج 4، ص 269. كامل، ج 3، ص 276 . قمقام، ص 334.

21 ـ كامل، ج 3، ص 275 ـ طبري، ج 4، ص 289.

22 ـ طبري، ج 4، ص 289 ـ كامل، ج 3، ص 276 ـ نورالابصار، ص 116 ـ پوشيده نماند كه ابن زبير از ماندن و توقف امام در مكه كراهت داشت زيرا با وجود امام كسي به او توجهي نمي‎كرد، آنچه را مي‎گفت براي آن بود كه خود را ظاهراً تبرئه نمايد (ابوالشهداء ص 100 ـ بطلة كربلا، ص 93 و 94 و 95 و كتابهاي ديگر).

23 ـ قمقام، ص 353 و كتابهاي ديگر با اندك اختلاف لفظي ـ مثل ذخائر العقبي، ص 150 ـ الاتحاف ص 25 ـ درر السمطين ص 316 ـ حلية الاولياء، ج 2، ص 39 ـ الحسن و= =الحسين سبطا رسول الله، ص 160.

24 ـ قمقام، ص 354.

25 ـ ابصار العين، ص 48. بطلة كربلا، ص 104 . كامل، ج 3، ص 278.

26 ـ ابصار العين، ص 9 ـ قمقام، ص 382 ـ ابوالشهداء، ص 156 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 120. طبري، ج 4، ص 217 ـ بطلة كربلا، ص 113.

27 ـ ابصار العين، ص 9 ـ قمقام زخار، ص 383 ـ ابوالشهداء، ص 157 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول‎الله، ص 121 و 122. الحق آن اصحاب با وفا به آنچه گفتند عمل كردند و روز عاشورا فداكاري و ثبات قدم و ايماني از خود نشان دادند كه دوست و دشمن از وفا و پايداري و استقامت و محبتشان به خاندان پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ متحير شدند.