The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

خاندان ابي سفيان

در ميان تمام كساني كه در مقابل دعوت اسلام به توحيد و خداپرستي عناد ورزيده و لجوجانه مخالفت كرده، و مقاومت نشان دادند ابو سفيان فساد و عناد و اصرارش از ديگران بيشتر بود: او تا وقتي كه مظفريت قطعي نصيب مسلمانها نشده بود براي خاموش كردن انوار آفتاب اسلام تلاش كرد، و در بدر، احد و خندق از سران مشركين، و در احد و خندق سردار لشكر و زعيم سپاه كفر بود.

ابوسفيان، خودش، زنش و پسرهايش آنچه توانستند به پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ اذيت كردند، و از شرك و كفر پشتيباني نمودند و در جنگ بدر سه تن از فرزندانش معاويه، حنظله و عمرو شركت داشتند علي ـ‎عليه السّلام‎ـ حنظله را كشت و عمرو را اسير كرد ولي معاويه گريخت. و آنچنان فرار كرد كه وقتي به مكه رسيد پاهايش باد كرده و ساق‎هايش ورم كرده بود به طوري كه تا دو ماه خود را معالجه مي‎كرد!1.

در سال فتح مكه ابوسفيان و زن و فرزندانش از روي اكراه و بيم قتل به ناچار اسلام آوردند ولي در كفر باطني خود باقي ماند و تا مرد با نفاق با مسلمانها زندگي كرد.

روايات و اخبار در ذمّ ابي‎سفيان فراوان نقل شده و از جمله روايتي است كه از رسول خدا ـ‎صلّي الله عليه و آله و سلّم‎ـ روايت كرده‎اند كه آن حضرت ديد ابوسفيان مي‎آيد در حاليكه بر الاغي سوار است; و معاويه زمام آن را گرفته و يزيد پسر ديگرش آن را مي‎راند فرمود:

«لَعَنَ اللهُ الرّاكِبَ: وَالْقائِدَ، وَالسّائِقَ»

خدا لعن كند آن را كه سوار است و آنكه زمام مركب را گرفته و آنكه آن را مي‎راند2.

راجع به نفاق او و اينكه اسلامش از روي اكراه بود و تا زنده بود دست از دشمني با اسلام و مسلمانها بر نداشت حكايات بسيار در تواريخ است.

از جمله كه معروف و مشهور  است اين است كه در روز بيعت عثمان كه آغاز حكومت بني‎اميّه بود گفت:

«تَلَّقَفُوها يا بَني عَبْدِ شَمْسِ تَلَّقُفَ الكُرَةِ فَوَاللهِ ما مِنْ جَنَّة وَلا نار»

اي فرزندان عبدشمس! بگيريد اين حكومت و رياست را و مانند گوي دست به دست هم بدهيد. پس سوگند به خدا بهشت و آتشي نيست3.

و در نقل ديگر است كه گفت:

«فَوَالَّذي يَحْلِفُ بِهِ اَبُوسُفْيانُ ما مِن جَنَّة وَلا نار»

قسم به آن كسي كه ابوسفيان به آن سوگند مي‎خورد (نه قسم به الله) نه بهشتي وجود دارد و نه جهنمي.

ابن عبدالبر از حسن بصري روايت كرده كه وقتي خلافت بر عثمان مقرر شد ابوسفيان بر او وارد شد، و گفت:

«قَدْ صارَتْ اِلَيْكُمْ بَعْدَتَيْم، وَ عَدِّي فَاَدِرْها كَالْكُرَةِ، وَ اجْعَلْ اَوْتادَها بَني اُمَيَّةَ فَاِنَّما هُوَ الْمُلْكَ، وَلا اَدْري ما جَنَّةٌ وَلا نار»

اين حكومت بعد از تيم وعدي (كنايه از ابوبكر و عمر است) به دست شما رسيده، پس آن را همچون توپ دست به دست بگردان و محور آن را بني‎اميّه قرار بده، به هوش باش كه اين سلطنت است! من نمي‎دانم بهشت و جهنم چيست؟!4.

وقتي بعد از آنكه اسلام آورده بود در حضور پيغمبر در پيش خود مي‎انديشيد، و حديث نفس مي‎كرد كه نمي‎دانم محمّد به چه علت بر ما پيروز گشت،

«فَضَرَبَ في ظَهْرِهِ وَ قالَ: بِاللهِ نَغْلِبُكَ»

پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بر پشت او زد و فرمود: به كمك خدا بر تو غالب شديم5.

بعد از آنكه كور شده بود برثنيه اُحد ايستاده و به آنكس كه او را راه مي‎برد گفت:

«هيهُنا رَمَيْنا مُحَمَّداً وَقَتَلْنا اَصْحابَهُ»

از جنگ احد سخن مي‎راند و با افتخار مي‎گفت:

در اينجا محمّد را به تير بستيم، و اصحابش را كشتيم6.

و ديگر از علائم نفاق او اين است كه به عباس گفت: ملك و پادشاهي پسر برادرت عظمت يافته. عباس گفت: واي بر تو، پادشاهي نيست پيغمبري است.

و همچنين وقتي ديد بلال بر كعبه معظمه اذان مي‎گويد و بانگش به «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» بلند شد، گفت: خدا عتبه را خوشبخت ساخت كه اين روز را نديد7.

در جنگ حنين وقتي سپاه مسلمين گريختند، و پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و علي ـ‎عليه السّلام‎ـ با عده قليلي ثبات ورزيدند ابوسفيان نفاق و كينه خود را آشكار ساخت در حالي كه ازلام همراهش بود مي‎گفت:

«لا تَنْتَهي هَزيمَتُهُمْ دُونَ الْبَحْرِ»

مسلمانان تا لب دريا فرار خواهند كرد!8.

و همچنين در جنگهاي شام، روميان را بر مسلمانها تحريص مي‎كرد، و وقتي روميها عقب نشيني مي‎كردند تأسف مي‎خورد9.

ابوسفيان علاوه بر نفاق و عناد، سوابق ننگين اخلاقي ديگر نيز داشت، و معاويه در الحاق زياد به او، به زناكاري او نيز اعتراف كرد.

زمخشري در ربيع الابرار مي‎نويسد: با نابغه مادر عمروعاص كه از زنان زانيه بود در طهر واحد چهار نفر زنا كردند كه از جمله ابوسفيان بود و عمرو از او متولد شد، هرچهار تن او را به خود نسبت دادند ولي نابغه خودش چون عاص مخارجش را مي‎داد او را نسبت به عاص داد، و ابوسفيان  بن الحارث عبدالمطلب در شعر خود به عمرو مي‎گويد: «اَبُوكَ اَبُوسُفْيانُ لاشَكَّ قَد بَدَتْ...»10.

وقتي پيغمبر اعظم از دنيا رحلت فرمود ابوسفيان در مكه مشغول تحريك و تهييج فتنه بر عليه اسلام شد و خواست مردم را به ارتجاع وادارد. سهيل بن عمرو در آن هنگام كه افكار، سخت متشنج و مضطرب بودند، نقشه‎هاي ابوسفيان را كه مردم را به ترك اسلام و بازگشت به جاهليت تحريص مي‎كرد، نقش بر آب ساخت، او خطبه‎اي خواند و گفت:

«به خدا سوگند، من مي‎دانم كه اين دين مانند آفتاب كه به مشرق و مغرب عالم مي‎تابد جهانگير خواهد شد. ابوسفيان شما را فريب ندهد او خودش نيز آنچه را من مي‎دانم مي‎داند لكن سينه‎اش از حسد با بني‎هاشم ناراحت و سنگين است»11.

ابوسفيان از مكه به مدينه آمد، داستان سقيفه بني ساعده و بيعت ابوبكر و غصب خلافت را، براي روشن كردن آتش يك جنگ داخلي در اسلام، وسيله خوبي شناخت، لذا نزد علي ـ‎عليه السّلام‎ـ آمد و گفت: «دست بده تا با تو بيعت كنم به خدا سوگند اگر بخواهي مدينه را از سوار و پياده پر مي‎كنم».

علي ـ‎عليه السّلام‎ـ چون از انديشه‎اش با خبر بود او را از پيش خود براند، و فرمود: به خدا سوگند، تو از اين كار غير از فتنه قصدي نداري و به خدا قسم از دير باز تا حال بدخواه اسلام بوده‎اي و ما را حاجت به تو نيست12.

هند زن ابي سفيان و مادر بزرگ يزيد: اين زن در دشمني با پيغمبر و خاندان نبوّت، مانند حمالة الحطب سرسخت بود بلكه كينه‎اش از او بيشتر بود. مردها را به جنگ با پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله‎ـ تشويق مي‎كرد و در سنگدلي و تربيت وحشيانه و كينهورزي او، اگر غير از شهادت حضرت حمزه هيچ گواه ديگر نباشد كافي است; زيرا به تحريك و تطميع او وحشي، ناجوانمردانه حمزه را شهيد ساخت، و هند زينتهاي خود را به او جايزه داد، و به آن وضع وحشتناك حمزه را مثله كرد، و از گوش و بيني و ساير اعضاي بدن او خلخال ساخت، و شكم حمزه را پاره كرد و جگرش را بيرون آورد و در دهن گذاشت خواست آن را ببلعد نتوانست13.

و حضرت زينب خاتون به همين جنايت و قساوت فوق العاده در مجلس يزيد در ضمن آن خطبه تاريخي اشاره فرمود:

«وَ كَيْفَ يُرْتَجي مُراقَبَةُ مَنْ لَفْظَ فَوهُ اَكْبادُ الاَْزْكِياء، وَنَبَتَ لَحْمُهُ بِدِماءِ الشُّهَداءِ»

چگونه مي‎توان توقع داشت حرمت حفظ افراد را از كسي كه كبد خوبان را جويده و گوشتش به خون شهدا روييده است!

علاوه بر اينها هند در جاهليت زني بدنام بود; حسان بن ثابت در اشعارش از زنادادن او و حملي كه از زنا برداشت ياد كرده و مي‎گويد:

وَنَسَيْتِ فاحِشَةً اَتَيْتِ بِها *** يا هِنْدُ وَيْحَكِ سَبةَ الدَّهْر

زَعَمَ الْقَوابِلُ اِنّها وَلَدَت *** ابناً صَغيراً كانَ مِن عَهِر14

«اي هند! فراموش كرده‎اي بي‎عفتّي را كه انجام داده‎اي، واي بر تو اي بدنام روزگار! قابله‎ها عقيده دارند كه او كودكي از زنا زائيده است».

معاوية بن ابي‎سفيان (پدر يزيد)

داستان پسر هند مگر نشنيدي *** كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد

پدر او لب و دندان پيمبر بشكست *** مادر او جگر عم پيمبر بمكيد

خود بناحق حق داماد پيمبر بگرفت *** پسر او سر فرزند پيمبر ببريد

معاويه همان نامه سياه، منافقي است كه علامت نفاق (بغض علي ـ‎عليه السّلام‎ـ) در هيچكس مانند او آشكار نگشت. آنچه اسلام و مسلمانان از خيانتها و جنايتهاي او كشيدند از دست احدي نكشيدند موبقات و كبائر گناهان و بدعتهاي زشت و كشتارهاي او از حد احصاء و شماره خارج است.

تا كسي يك دوره تاريخ زندگي او را نخواند به ماهيّت اين عنصر ناپاك و خطرناك و قيافه زشتي كه از او در صفحات تاريخ باقي مانده پي نخواهد برد، و هر كس بخواهد او را معرفي كند از عهده بر نخواهد آمد.

به گفته آن مرد دانشمند آلماني به شيخ محمد عبده، كسي كه راه را بر توسعه فتوحات اسلام بست، معاويه بود.

براي نيل به رياست و حكومت به نام خونخواهي عثمان جنگي بر پا كرد، و صدوده هزار نفر را به كشتن داد و سيصد و شصت نفر را از اصحاب پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ از كسانيكه در بيعت رضوان شركت داشتند15 شهيد ساخت; در جنگ جمل دست داشت و جنگ نهروان در نتيجه خروج او بر امام حادث شد.

آثار بي‎ديني و بي‎ايماني به دين و قرآن و بي‎اعتنائي او به شرف، و وجدان در تمام دوران زندگيش هويدا است.

بطور يقين معاويه تلاش مي‎كرد كه اسلام را از بين بردارد، و دين را دين ابي‎سفيان و شريعت جاهليت و روش آل حرب و طريقه بني‎اميّه قرار دهد و آنهمه دشمني و جنگهاي او با خاندان هاشم، مخصوصاً علي ـ‎عليه السّلام‎ـ دشمني با پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و تعقيب جنگهاي پدر، و جد مادري، و فاميلش به اسلام بود.

اگر كسي را در نفاق، طغيان، انكار حق، حيله، مكر و غدر، خيانت و پيمان شكني، بي‎مانند بدانيم، بطور مسلم چنين كسي همان معاويه است.

همانگونه كه در فضايل و ملكات عاليه افراد معدودي نخبه و برجسته و فوق العاده مي‎شوند، در رذالت و فتنه انگيزي، و حب جاه; و عداوت با اهل حق نيز افرادي فوق العاده هستند، معاويه، عمروعاص، يزيد، مروان، زياد، مسلم بن عقبه، عبدالملك، حجاج، بسر، عبيدالله و شمر، از اين طبقه هستند كه در خبث نفس و ناپاكي ضمير و زشتي رفتار در ميان همقطاران و همكاران خود از كفار، رتبه قهرماني دارند.

نسب نامه معاويه

معاويه بطوري كه معروف است پسر ابي‎سفيان است اما اين نسب نامه مورد تصديق همه علماء انساب نيست، و جمعي از محققين علم انساب در صحت نسب او ترديد دارند، مهمترين دليل بر صحت اين ترديد، وضع اخلاقي خاندان معاويه است كه اهل زنا و فسق و فجور در آنها بسيار بوده و آلوده داماني را عار نمي‎دانستند، و شعراي جاهليت و اسلام آنها را به اين اوصاف زشت هجو كرده‎اند و در ناپاكي معاويه و پدرش و اينكه اهل فجور و فحشاء بوده و از اين ننگ شرم نمي‎كردند داستان استلحاق معاويه، زياد بن ابيه را به پدرش كافي است به آن وضع رسوا و موهن ـ برخلاف حكم پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ كه فرمود: «اَلْوَلَدُ لِلْفِراشِ، وَلِلْعاهِرِ الحَجَرُ» او را به پدر ملحق ساخت.

زمخشري در ربيع الابرار گفته است معاويه به چهار پدر نسبت داده شده و از جمله آنان صباح، مغني عمارة بن وليد است كه اجير ابي سفيان شده بود. ابوسفيان بدشكل و كوتاه قد بود و صباح جواني خوشرو بود. هند او را به خود خواند. صباح خواهش هند را انجام داد، و گفته‎اند كه عتبه برادر معاويه هم از صباح است16.

سبط ابن الجوزي 17از اصمعي، و كلبي در مثالب نقل كرده كه معناي سخن حضرت مجتبي عليه السّلام به معاويه «قَد عَلِمتُ الفِراشَ الَّذي وُلِدْتَ فيه» اينست كه معاويه به چهار تن از قريش كه همه نديم ابي‎سفيان بودند نسبت داده شده، از جمله: عمارة بن وليد و مسافر بن ابي عمر، عماره از زيباترين مردان قريش بود. كلبي گفته كه عموم مردم معاويه را از مسافر مي‎دانستند، براي اينكه مسافر از همه به هند بيشتر عشق داشت، وقتي هند به معاويه حمل يافت، مسافر بيمناك شد كه معلوم شود حمل از او است به حيره گريخت و در نزد پادشاه حيره بماند تا از عشق هند مرد18.

و هم كلبي گفتگوي يزيد و اسحاق بن طايه را در حضور معاويه و اعتراف معاويه را به اينكه بعض قريش او را از غير ابي‎سفيان مي‎دانستند نقل كرده است19.

و علامه كبير شيخ محمد حسين كاشف الغطاء را در نسب معاويه رأيي است كه خود رابه آن متفرد شمرده وبعض شواهد تاريخي نيز آن را تأييد مي‎كند.

نگارنده مي‎گويد: هرچند آن شيخ جليل شواهدي را كه بر رأي خود يافته ذكر ننموده ولي ما ضمن فحص و مطالعه به بعضي شواهد بر رأي ايشان مطلع شديم كه از توضيح آن در اين كتاب خودداري كرده و به همان آراء قدماي فن نسب اكتفا نموديم.

معاويه در حديث و سنّت

روايات در لعن و نفرين و مذمت معاويه فراوان، و دركتب معتبره روايت شده است كه ما بعضي از اين روايات را در اينجا نقل مي‎نمائيم:

1 ـ ابن ابي الحديد از رسول اعظم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت نموده كه فرمود:

«يَطْلَعُ مِنْ هذَا الْفَجِّ رَجُلٌ مِنْ اُمَّتي يُحْشَرُ عَلي غَيْرِ مِلَّتي فَطَلَعَ مُعاوِيَةُ»

از اين راه مردي از امت من مي‎آيد كه بر غير ملت من محشور مي‎شود، پس معاويه آمد20.

2 ـ از براء بن عازب روايت است كه گفت: ابو سفيان با معاويه مي‎آمد رسول خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ فرمود:

«اَللّهُمَّ الْعَنِ التّابِعَ وَالْمَتْبُوعَ اَللّهُمَّ عَلَيْكَ بِالاَْقْيَعِسِ فَقالَ اِبْنُ الْبَراِء لاَِبيهِ مَنِ الاَْقْيَعِسُ قالَ مُعاوِيَةُ»

خدايا تابع (معاويه) و متبوع (ابو سفيان) را لعن كن! خدايا بر تو باد به اقيعس. پسر براء به پدرش گفت: اقيعس كيست؟ گفت: معاويه است»21.

3 ـ در حديث مشهور مرفوع است كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ فرمود:

«اِنَّ مُعاوِيَةَ في تابُوت مِنْ نار في اَسفَلِ دَرَك مِنْ جَحيم يُنادي يا حَنّانُ يا مَنّانُ فَيُقالُ لَهُ اَلآنَ، وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ، وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ22»

معاويه در تابوتي از آتش در پست‎ترين دركات جهنم است ندا مي‎كند: يا حنان يا منان، به او گفته مي‎شود: «اَلاْنَ وَقَدْ عَصَيْتَ...».

4 ـ و هم از رسول خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ روايت است كه فرمود:

«اِذا رَأَيْتُمْ مُعاوِيَةَ عَلي مِنْبَري فَاقْتُلُوهُ»

وقتي معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد!

حسن بصري كه يكي از روايت كنندگان اين حديث است مي‎گويد: امر پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ را اطاعت نكردند پس رستگار و پيروز نشدند23.

5 ـ در روايت است كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ معاويه را طلبيد او به عذر خوردن غذا مسامحه در شرفيابي كرد. حضرت فرمود:

«لا اَشْبَعَ اللهُ بَطْنَهُ»

خدا هرگز او را سير نكند!

پس از آن ديگر معاويه سير نشد، و مي‎گفت: من دست از غذا نمي‎كشم براي سيري از آن، بلكه از جهت خستگي از خوردن24.

بيش از اين مقدار هر كس بخواهد معاويه را از زبان احاديث و بزرگان صحابه و تابعين بشناسد به كتاب الغدير ج 10 رجوع نمايد.

ميگساري معاويه

شايد بعضي گمان كنند، يزيد نخستين كسي بوده از بني‎اميه كه شرب خمر و ميگساري مي‎كرد و علناً مرتكب اين گناه بزرگ كه شرع و عقل و علم، برنكوهش و منع آن اتفاق دارند مي‎شد، و ندانند كه اين كار زشت در خاندان يزيد سابقه داشته و از پدر و جدش به او ارث رسيده بود.

داستان ميگساري ابي‎سفيان در خانه ابي مريم خمّار درطائف، و زنايش با سميّه زانيه معروف و مشهور است، و از اين فاميل است وليد بن عقبه كه چنانكه پيش از اين گفته شد با حال مستي به مسجد رفت و دوگانه (نماز دو ركعتي) را چهارگانه (نماز چهار ركعتي) خواند، و در محراب قي كرد، و عثمان با آنكه اقامه شهود بر او شد از اجراي حد شرعي درباره او چون برادرش بود خودداري كرد، و اميرالمؤمنين علي ـ‎عليه السّلام‎ـ حد خدا را بر او جاري ساخت.

اما معاويه تواريخ معتبر، ميگساري او و اينكه علناً برايش شراب به دمشق حمل مي‎كردند را شرح داده‎اند. او بجاي اينكه در اجراي احكام خدا نظارت كند خودش با اين روش مردم را به هتك احترام احكام تشويق و گستاخ مي‎نمود، و وقتي او را نهي از منكر مي‎كردند خشمناك مي‎شد.

ابن عساكر، و ابن حجر، و ابن عبدالبر، و ابن اثير روايت كرده‎اند: روزي شرابهائي براي معاويه حمل مي‎شد كه عبادة بن صامت و عبدالرحمن سهل انصاري مشكهايش را پاره كردند25.

نفاق معاويه

چنانچه در روايات بسيار اهل سنت روايت كرده‎اند يكي از روشنترين علائم نفاق، بغض علي بن ابيطالب ـ‎عليه السّلام‎ـ است و چنانچه گفته شد و همه مي‎دانند، معاويه در اين صفت معروف و سرخيل اهل نفاق بود. او تمام كينه‎ها و عداوتهائي را كه با پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ داشت به حساب علي ـ‎عليه السّلام‎ـ گذاشت و انتقامي را كه خودش و پدرش مي‎خواستند از پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بكشند از علي ـ‎عليه السّلام‎ـ و فرزندانش كشيد.

او با پيغمبر و علي و قرآن و اسلام دشمن بود، و وقتي از دشمني با شخص پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مأيوس شد با خاندانش در مقام كينه توزي و دشمني برآمد و در خاندان آن حضرت كسي از علي سزاوارتر به اينكه هدف تير دشمني كفار و منافقين و دشمنان اسلام و پيغمبر شود نبود; زيرا علاوه بر آنكه كسي از علي به آن حضرت نزديك تر نبود، كسي هم مانند علي با پيغمبر همكاري نكرد و او ياري ننمود. پيغمبر و علي هر دو درخت اسلام را نشاندند، و آبياري كردند با اين، تفاوت كه پيغمبر، و نبي بود، و علي، ولي و وصي.

معاويه با اين حسابها دشمن سرسخت علي بود و اين علامت نفاق در وجودش ريشه دوانيده، همه نواحي وجودش را مثل سرطان گرفته بود، و قصدش از آنهمه جسارت و سبّ بر سر منابر، سبّ پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بود از سيوطي نقل شده كه در ايام بني‎اميّه بيش از هفتاد هزار منبر بود كه بر آنها به علي ـ‎عليه السّلام‎ـ لعن مي‎كردند.

در كتاب العتب الجميل محمد بن عقيل نقل كرده وقتي عمر بن عبدالعزيز اين بدعت نكوهيده را الغاء كرد، خطيب مسجد جامع حران خطبه خواند، و از منبر به زير آمد ، و آن حضرت را چنانچه از آن پيش رسم بود سبّ نكرد مردم نادان از هر طرف فريادشان بلند شد «وَيْحَكَ وَيْحَكَ السُّنَةَ اَلسُّنَةَ تَرَكْتَ السُّنَةَ...» زيرا گمان مي‎كردند اين سبّ و ناسزا از اجزاي مشروعه خطبه است 26.

تبليغات دروغ معاويه خصوصاً در شام كه از مركز اسلام دور بودند خواه و ناخواه تأثير كرد، و سبب گمراهي جمعيتهاي انبوه گرديد.

معاويه با پول و وسايلي كه در دست داشت، گويندگان، شعرا و كساني را كه از افترا وتهمت به اشخاص پاك باك نداشتند به مزدوري گرفت، و حقايق اسلام را تحريف و آنها را واداشت كه علي ـ‎عليه السّلام‎ـ و ساير صحابه بزرگوار را به باد تهمت بگيرند تا خاندان نبوّت و بني‎هاشم از مقام و مرتبه‎اي كه در اجتماع دارند ساقط گردند و اسلام در ميان امواج فتن و جهالات و ظلم و كفر و سياست بني‎اميّه غرق شود.

ابن اثير نقل كرده است: در جنگ صفين در يكي از روزها جواني از سپاه معاويه براي نبرد بيرون آمد، و شعر مي‎خواند و حمله مي‎كرد و شمشير مي‎زد و لعن مي‎نمود. هاشم مرقال كه از افسران ارشد سپاه امام بود به او گفت: بعد از اين سخنان كه مي‎گوئي و اين نبردي كه مي‎نمائي فرداي قيامت حساب است، از خدا بترس كه از اين ايستگاه از تو مي‎پرسد. از اين جنگ و حمله چه مي‎خواهي؟ گفت: من با شما جنگ مي‎كنم براي آنكه صاحب شما نماز نمي‎خواند، و شما نماز نمي‎خوانيد و او خليفه ما را كشته،  و شما او را در كشتن خليفه ياري كرده‎ايد.

هاشم گفت: تو را با عثمان چه كار است؟ او را اصحاب رسول خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و فرزندان اصحاب آن حضرت، و قرّاء قرآن ـ كه همه اهل دين و علم هستند و يك چشم بهم زدن كار اين دين را مهمل نگذاشتند ـ كشتند.

و اما اينكه گفتي: صاحب ما نماز نمي‎خواند پس بدان كه صاحب ما اول كسي است كه نماز بجا آورد، و داناترين خلق خدا به دين خدا است، و نزديكترين همه به رسول الله ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ است و اين لشكر و سپاهي كه با من مي‎بيني همه از قرّاء قرآن هستند، شبها را به عبادت و تهجد بيدارند. متوجه باش كه اين اشقياء (يعني معاويه و مزدورانش) تو را گمراه نسازند.

جوان گفت: آيا براي من توبه است؟ هاشم گفت: آري توبه كن! خدا توبه را قبول مي‎كند و از گناهان عفو مي‎نمايد; جوان برگشت27.

از جاحظ نقل شده كه گروهي از بني اميّه به معاويه گفتند: تو به آنچه آرزو داشتي رسيدي، خوب است اين روش سبّ و ناسزا به علي را ترك كني. گفت: نه به خدا ترك نمي‎كنم تا بچه‎هاي كوچك براين روش، بزرگ و سالمندان پير گردند، و يك نفر فضايل علي را ياد نكند.

يكي ديگر از علائم نفاق معاويه دشمني او با انصار بود كه چون آنها پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله و سلّم‎ـ را ياري كردند معاويه آنها را دشمن مي‎داشت، و استهزاء مي‎كرد حتي افرادي مانند جابر را بار نمي‎داد.

مسعودي نقل كرده است كه جابر براي ملاقات معاويه وارد دمشق شد، تا چند روز به او اذن ملاقات نداد وقتي به او اذن ملاقات داد جابر گفت: معاويه مگر نشنيده‎اي كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ فرمود:

«مَنْ حَجَبَ ذافاقَة وَ حاجَة حَجَبَهُ اللهُ يَوْمَ فاقَتِهِ وَحاجَتِهِ»

هر كس فقير و حاجتمندي را بار ندهد خدا  او را در روز فقر و احتياجش به بارگاه قدس و ثواب خود راه ندهد.

معاويه خشمناك شد (از روي تمسخر و استهزاء به سخن پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ) گفت: شنيدم از او كه مي‎فرمود:

«اِنَّكُمْ سَتُلْقَوْنَ بَعدي اُثْرَةً فَاصْبِرُوا حَتّي تَرِدُوا عَلَي الْحَوْض»

شما (انصار) بعد از من گرفتار كساني مي‎شويد كه خود را بر شما برگزينند پس صبر كنيد تا نزد حوض وارد شويد بر من (يا بر حوض وارد شويد)

چرا صبر نكردي؟ جابر گفت مرا به ياد چيزي آوردي كه فراموش كرده بودم و از نزد معاويه بيرون آمد، و سوار شد و برگشت. معاويه ششصد دينار براي او فرستاد جابر آن را رد كرد، و اشعاري به او نوشت، و به فرستاده معاويه گفت: به خدا سوگند، هرگز پسر هند جگر خوار در صحيفه اعمالش حسنه‎اي نخواهد يافت كه من سبب آن باشم28.

ننگ بزرگ تاريخي

يكي از گناهان غير قابل عفو معاويه كه تا زمان او سابقه نداشت اين بود كه وقتي مي‎خواست به صفين برود، و با خليفه به حق، معارضه نمايد، و آتش جنگ داخلي و برادركشي را در بين مسلمين روشن سازد، از بيم كنستان امپراطور روم كه مبادا از طرف بنادر شام به دمشق حمله نمايد قرار باج و خراجي براي امپراطور داد كه هر سال آن را بدهد. اين ننگ تاريخي يك لكه سياهي بود كه بر جبهه آن همه فتوحات درخشان مسلمين و خدمات مجاهدين نشست.

هر كس تاريخ اسلام و غيرت و همت و فداكاريهاي سربازان و افسران رشيد مسلمين را مطالعه كرده باشد، مي‎داند كه در صدر اسلام پذيرفتن چنين ننگي از بدترين خيانتها شمرده مي‎شد، و وضع تربيت مسلمانان و سربازان غيور و خداپرست آنها از قبول اين گونه معاهدات ابا داشت.

مجاهدين اسلام هزار بار در ميدان جهاد شهيد شدن را بر تحمل ننگ ذلت در برابر بيگانه و دشمنان خدا و تسلط كفار ترجيح مي‎دادند و مسأله تسليم و معاهدات ننگين كه امضاي ضعف و زبوني مسلمين باشد در فكرشان خطور نمي‎كرد.

معاويه براي اينكه مي‎خواست حكومت واقعي و مركزي اسلام را ساقط كند برخلاف دستور محكم «اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم» با روميان عهدنامه ذلت‎آميز و دادن جزيه را امضا كرد، و با مسلمانان و وصي پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ اعلان جنگ داد.

اي كاش به اين اكتفا كرده بود. پس از مرگ كنستان كه در سال 668 ميلادي تقريباً 47 هجري اتفاق افتاد يكبار ديگر در سال 60 هجري، مطابق 679 م چند ماه پيش از مرگش رسماً بر طبق معاهده‎اي ديگر عهده‎دار شد كه همه ساله به كنستانتين (معروف به پوكونات) جزيه بدهد.

معاويه بعد از آنكه در حوالي قسطنطنيه شكست فاحشي از روميان خورد دانست كه مسلمانان مانند گذشته فداكاري و ثبات قدم نشان نمي‎دهند، زيرا هم روحيه و اخلاق اكثر سربازان در اثر بدي دستگاه حكومت، فاسد و ضعيف شده بود، و هم مسلمانان از توسعه فتوحات چندان خوشحال نمي‎شدند و به جهاد رغبت اظهار نمي‎كردند، براي اينكه فداكاري آنها موجب توسعه قلمرو حكومتي مي‎شد كه علم ضد اسلام و خاندان نبوّت را به دست گرفته و در دارالاسلام و مراكز مهم اسلام، مثل مكه معظمه و مدينه طيبه و كوفه و بصره به شدّت با اسلام مبارزه مي‎كرد، و احكام و برنامه‎هاي اسلامي را عملا متروك و موقوف الاجراء ساخته بود.

از طرفي هم معاويه طرح ولايتعهدي يزيد را با رشوه و زور سرنيزه عملي كرده بود و مي‎دانست كه پس از مرگش اغتشاشات داخلي به ظهور ميرسد. و يزيد و سپاه اموي را با اغتشاش داخله و حكومت بر ملت ناراضي، استعداد آن نيست كه بتوانند با روميان جنگ كنند و حمله آنها را دفع دهند; لذا براي بار دوم تسليم روميان شد، و چند تن از اعراب نصراني را با هداياي بسيار به قسطنطنيه فرستاد و معاهده‎اي به مدت سي سال بين او و كنستانتين برقرار شد، و بر طبق آن معاويه و جانشينانش متعهد شدند همه ساله سي هزار عدد مسكوك طلا و هشتصد نفر از اسراي عيسوي و هشتصد رأس اسب عربي به قسطنطنيه باج بفرستند، و مخصوصاً در ماده چهارم مقرر شد كه اين اموال را به اسم خراج به دربار امپراطور ارسال دارند و پس از معاويه يزيد خراج بيشتري را قبول كرد29.

به اين ترتيب معاويه و پسرش براي اينكه مي‎خواستند خود را برخلاف افكار عمومي بر مسلمانان تحميل كنند و اسلام را از ميان بر گيرند تن بزير بار اين ننگ بزرگ دادند، و مملكت اسلام را خوار و خفيف و تحت نفوذ بيگانه قرار دادند.

مستشاران مسيحي

يكي ديگر از خيانتهاي بني‎اميّه استخدام مستشاران بيگانه و واگذاري امور مسلمين به مسيحي‎ها بود. برخلاف تعاليم صريحه قرآن مجيد، معاويه به مسيحي‎ها در امور مالي و لشكري و كشوري كمال اعتماد را داشت، و با آنها مشورت مي‎كرد، و آنها را محرم اسرار خود قرار داده كه از جمله آنها سرجون نصراني و پسرش منصور بوده كه معاويه وزارت ماليه و حسابداري ارتش را به او سپرده بود و او به واسطه اين شغل فوق العاده حساس و مهم در تمام دستگاههاي حكومتي مخصوصاً در بين افسران و سربازان نفوذ، و اعتبار يافته بود30 و به حدس ما سرجون و رفقاي نصراني او كه با دربار روم ارتباط داشتند، در شكست سپاه مسلمين در قسطنطنيه كه منتهي به كشته شدن سي هزار سرباز مسلمان شد دست داشتند، و سرجون (يا پسرش منصور) چنانچه در حجة السعاده31 نقل كرده وزير يزيد هم بوده و برحسب نقل تواريخ32 در قتل حسين ـ‎عليه السلام‎ـ هم دست داشت، و يزيد با مشورت او عبيدالله بن زياد را به استانداري كوفه انتخاب كرد.

تامل در اين حوادث تاريخي و آنچه در صفحات آينده راجع به تربيت يزيد خواهيم نگاشت نشان مي‎دهد كه مسيحي‎ها حكومت اسلام را در عهد معاويه و يزيد تحت نفوذ سياست خود قرار داده و ايادي آنها در دستگاه بني‎اميّه بر امور مسلمين نظارت داشتند، و حكومت شام به امپراطوري روم و مسيحي‎ها متكي بود.

بلكه بطوريكه عقاد هم در كتاب «معاوية بن ابي سفيان في الميزان» در فصل «تمهيدات الحوادث» از ادله تاريخي استنتاج كرده، بني‎اميّه با دربار روم از جاهليت ارتباط داشته و بعضي از آنها مثل عثمان و ابوسفيان آلت اجراي بعضي مقاصد سياسي و عمليات جاسوسي حكومت بيزانسي بوده‎اند.

پس عجب نيست اگر بعضي از مستشرقين متعصب مسيحي مانند لانس بلژيكي، از معاويه و يزيد طرفداري مي‎كنند; زيرا حكومت آنها تحت نفوذ مسيحي‎ها و سدّ راه اجراي حقيقي برنامه‎هاي اسلامي بود و چنين حكومتها هميشه مورد پشتيباني و تأييد حكومتهاي استعماري مسيحي بوده و هست.

تجاهر معاويه به ارتكاب گناه (و اخلاق خصوصي او):

معاويه متجاهر به محرّمات و خلاف سنت پيغمبر بود، از ربا و شراب پرهيز نداشت در ظرفهاي طلا و نقره غذا مي‎خورد، انگشتر طلا در انگشت مي‎كرد. زينتهاي قيمتي به خود مي‎بست و در دين بدعتهائي گذارد. به شنيدن آوازهاي غنا و لهو و طرب مأنوس بود، سفره‎هاي رنگين مي‎انداخت و به غذاهاي لذيذ و خوش طعم بسيار راغب بود، لباسهاي فاخر و گرانبها مي‎پوشيد، و بطور كلي روش او در خوراك، و پوشاك دنيائي و بناي كاخهاي رفيع33، و نگاهداري غلامان و كنيزان و حركت با اسكورت و تشريفات سلطنتي برخلاف روش پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و صحابه و برنامه‎هاي اسلام بود. او بيت المال مسلمين را در تشكيلات پادشاهي و وظايف درباريها و اطرافيان و سربازان گارد مخصوص خود صرف مي‎كرد و سوء سياست مالي او موجب شد كه بيت المال خالي شود بناچار مالياتهاي سنگين به مردم بست و با اهل جزيه برخلاف پيمان رفتار مي‎كرد، و ترتيبات مالي اسلام را به هم زد او علاوه برآنكه سبّ امير المؤمنين ـ‎عليه السّلام‎ـ را معمول ساخت و علاوه بر استلحاق زياد و استخلاف يزيد، به مقام مقدس پيغمبر استخفاف مي‎كرد و در حضور او به آن حضرت جسارت مي‎شد و او منعي نمي‎كرد حتي به رسالت برخودش سلام كردند و از آن منع نكرد34.

او از فضايل اخلاقي مانند شجاعت، عدالت، انصاف، غيرت، تقوي، امانت و مردانگي بي‎بهره بود، حتي از حلم و سياست نيز سهمي نداشت و اگرچه حكاياتي از او نقل شده كه افراد كم اطلاع از تاريخ آنها را دليل حلم او مي‎شمارند، ولي با دقت و تأمل در حوادث تاريخي معلوم مي‎شود كه او حلم را به خود مي‎بسته، و تظاهر او به حلم از روي سياست و نيرنگ بوده; زيرا وقايعي مانند قتل حجر مشتش را باز كرد.

عقاد در كتاب معاويه35 فصل «الحلم» بطور مبسوط روشن ساخته كه اين تظاهرات معاويه بي‎ارتباط به حلم بوده و در سياست و نيرنگ و خدعه هم آنطور كه پاره‎اي گمان كرده‎اند امتياز نداشته. چنانچه عقاد در فصل «الدهاء» استنتاج مي‎كند. سياست او ناشي از قوت قوه عقليه نبوده و در نيرنگ از هم طرازان خود مثل عمروعاص، مغيره و زياد اگر كمتر نبوده جلوتر نبوده است.

آنچه باعث پيشرفت او شد، اوضاع و احوال مساعد و بي‎پروائي او از هر كار ناروا و جنايت بود كه هر شخص سياسي متوسط هم در آن ظروف و احوال مي‎توانست به مقاصد سياسي خود برسد و گرنه سياست معاويه خصوص در امور مالي و اجتماعي و امنيت بسيار نكوهيده بود36.

هدفهاي معاويه

هركس تاريخ زندگي معاويه و رفتار او را بخواند برايش شكي باقي نخواهد ماند كه از فتنه‎هائي كه در اسلام برپا كرد و جنايتهائي كه مرتكب شد، قصدش حكومت و سلطنت بود و اين سودا را از زمان خلافت عثمان در سرداشت و با اينكه مي‎دانست بر باطل است و مثل او كسي را از خلافت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ نصيبي نيست مع ذلك با ولّي خدا و كسي كه به اتفاق تمام صحابه از او و هر كسي اولي و سزاوارتر به خلافت بود به جنگ پرداخت و كرد آنچه كرد.

معاويه در كارهايش خود را آزاد مي‎دانست. نه مقيد به حفظ مصالح اسلامي و نه رعايت احكام شرع بود، او مصالح خود و حكومتش را مي‎ديد و مقصدش حكومت بود.

حتي در دعواي خونخواهي عثمان37 هم به هيچ وجه قصدش خونخواهي از او نبود بلكه خونخواهي او را دستاويز حكومت قرار داد، و لذا وقتي به سلطنت رسيد ديگر حرفي از آن به ميان نياورد و آنها را كه قاتلين عثمان معرفي مي‎كرد آزاد گذارد.

بعد از آنكه با نيرنگهاي سياسي و تطميع اصحاب و ياران حضرت مجتبي ـ‎عليه السّلام‎ـ آن امام مظلوم ناچار به مصالحه گرديد، معاويه در كوفه خطبه‎اي خواند و همانجا پرده از روي مقاصد خود برداشت و گفت:

اي اهل كوفه! شما گمان كرديد من با شما جنگ كردم براي خاطر نماز و زكات و حج، با اينكه مي‎دانستم شما اهل نماز و زكات و حج هستيد؟ من با شما جنگ كردم تا برشما امارت و حكومت يابم38.

با اينكه در صلحي كه بين او و حضرت مجتبي ـ‎عليه السّلام‎ـ واقع شد شرايطي را قبول كرد ولي به هيچ يك از آن شرايط عمل نكرد39، حجر و اصحابش و عمرو بن حمق را كشت و سبّ علي ـ‎عليه السّلام‎ـ را ترك نكرد، و از براي يزيد به زور از مردم بيعت گرفت و حضرت مجتبي  را به زهر مسموم و شهيد ساخت و به شعائر اسلام بي‎اعتنائي مي‎كرد، و از اينكه نام پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ در اذان برده مي‎شود سخت ناراحت بود، و تلاش مي‎كرد كه اين نام نامي را از ميان بردارد تا از اسلام اثري باقي نماند.

مسعودي از كتاب «الموفقيات» ابن بكار، از مطرف بن مغيرة بن شعبه نقل كرده است كه گفت: با پدرم مغيره بر معاويه وارد شديم پدرم همواره با معاويه ملاقات و مجالست مي‎كرد، و در بازگشت براي ما از معاويه سخن مي‎گفت و از زيركي او تعجب مي‎كرد. يك شب به منزل آمد و از خوردن شام خودداري كرد. او را غمناك ديدم ساعتي منتظر ماندم كه خودش سبب غم و اندوهش را بگويد و گمان كردم كه در كار و شغل ما تصميمي گرفته شده است.

گفتم: چرا امشب غمناكي؟

گفت: پسر! من از نزد خبيث‎ترين مردم آمده‎ام من با معاويه خلوت كردم، و به او گفتم: تو به آرزوهايت رسيده‎اي، اكنون پير شده‎اي وقت آنست كه عدالت اظهار كني و خير و نيكي را گسترش دهي و به برادرانت از بني‎هاشم نظر كني و صله رحم نمائي! به خدا سوگند امروز چيزي كه تو از آن بترسي نزد ايشان نيست.

معاويه گفت: هرگز هرگز، چنين كار نكنم سپس از ابي بكر و عمر و عثمان ياد كرد كه هريك از آنها حكومت يافتند وقتي هلاك شدند و از ميان رفتند اسمشان هم از ميان رفت، ولي در هر روز پنج مرتبه فرياد بلند مي‎شود: «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» با اين برنامه چه كاري باقي مي‎ماند؟ به خدا سوگند بايد اين مراسم دفن و متروك شود40.

از اين حكايات معلوم مي‎شود كه معاويه علاوه بر اغراض سياسي، قصدش از بين بردن نام پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و بازگشت دادن مردم به عصر جاهليت بوده است. ما اگر بخواهيم در جرائم و جنايات معاويه قلم را رها كنيم و بسط سخن دهيم خود و خوانندگان را در زحمت نوشتن و خواندن يك كتاب بزرگ خواهيم گذارد و پس از آن هم بايد از اينكه حق سخن را ادا نكرده‎ايم عذر بخواهيم. بهتر اينست كه خوانندگان ارجمند خودشان به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و كتابهاي تاريخ و جلد 10 الغدير، و كتاب با ارزش «النصائح الكافيه» مراجعه فرمايند تا تصديق كنند كه آنچه را ما بگوئيم از مطاعن اين عنصر ناپاك و دشمن اسلام، نيست مگر اندكي از بسيار و مشتي از خروار.

فقط در خاتمه اين فصل اين حقيقت را يادآور مي‎شويم كه معاويه از كُتّاب وحي نبوده; و از يكنفر از مورخين و محدثين موثق شنيده نشده كه معاويه براي پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ حتي يك آيه از قرآن مجيد نوشته باشد41.

از كتاب «تعجب» علامه كراچي نقل شده كه معاويه همواره در شرك باقي بود و وحي را دروغ مي‎شمرد و شرع را مسخره مي‎كرد و در سال فتح، در يمن بود وقتي شنيد پدرش اسلام آورده به او نامه نوشت و او را با نثر و نظم سرزنش كرد و خود همچنان در شرك ماند تا به سوي مكه گريخت; چون در آنجا مأوائي نيافت بناچار نزد پيغمبر آمد و خود را بر پاي عباس عموي آن حضرت افكند و اظهار اسلام كرد و عباس از او شفاعت نمود، پيغمبر او را عفو كرد. و اسلام او پيش از وفات پيغمبر به شش يا پنج ماه بوده، در اين مدت با اينكه پيغمبر چهارده نفر كاتب داشته اصلا معلوم نيست معاويه نامه‎اي براي آن حضرت نوشته باشد و بر فرض هم اگر يك نامه نوشته باشد، اين براي مثل معاويه جز اينكه دلالت دارد از «مؤلفة قلوبهم» بوده فضيلتي  ثابت نمي‎سازد.

يزيد كيست؟

از بزرگترين عبرتهاي دنيا پيدا شدن شخصي مانند يزيد در صحنه تاريخ اسلام و حكومت يافتن او بر رجال بزرگ از صحابه و تابعين است.

سياه‎ترين صفحات تاريخ بشر صفحاتي است كه در آن، شرح زندگي يزيد ثبت شده است. اگرچه رسوائيها و جنايتهاي بني‎اميه آنها را در ميان بزه كاران تاريخ و زمامداران پست و جبار، مشهورتر از همه ساخت; ولي يزيد  براي اين دودمان ننگ و عاري شد كه نزديك بود مردم آنهمه ننگ ورسوائي ساير افراد اين فاميل را فراموش كنند و فقط يزيد را يگانه قهرمان كفر و شرارت، طغيان و سبك مغزي، دنائت و عداوت با خاندان پيغمبر بشناسند.

بني اميّه مانند يك صفحه سياه در تاريخ ظاهر شدند، و يزيد در آن صفحه سياه نقطه‎اي شد كه سياهيش تاريكتر، و مصداق «ظلمات بعضها فوق  بعض» گشت.

تربيت خانوادگي يزيد

به گفته علائلي براي آنكه  معناي  شهادت حسين را بفهميم لازم است يزيد را بشناسيم  و براي آنكه يزيد را بشناسيم بايد به تربيت خانوادگي او توجه كنيم چون واضح است كه محيط تربيت و پرورش در تكوين شخصيت بسيار مؤثر است.

دامن و شير مادر، رفتار و اخلاق پدر، سوابق خانوادگي در روي انسان اثر مي‎گذارند، اين حقيقتي است كه هم علماي اخلاق و روانشناس آن را تأييد كرده‎اند، و هم در تعاليم اسلامي بطور جامع و كافي مراعات آن شده است.

ميان آنكس كه در محيط آلوده به گناه و  فحشاء قمار و ميگساري  و  ستم بزرگ شده و سالها از سفره ظلم و غصب اموال مردم، و حقوق فقرا خورده با آنكس كه در محيط صداقت، عفت، نجابت، عدالت و پارسائي و قناعت پرورش يافته، فرق و جدائي بسيار است42.

بنابر اين مطالعه تربيت خانوادگي افراد و رجال  تاريخ، و ملاحظه چگونگي محيط رشد  افكار و نفسيّات آنها لازم است، و يزيد از آن كسان است كه اعمال و رفتارش با تربيت خانوادگي و محيط زندگيش ارتباط داشت، و نسخه‎اي مطابق اصل بود.

در اين كتاب پدر و قبيله و اجداد يزيد و مادر بزرگ و جمعي از افراد فاميلش را بطور مختصر شناسانديم، و در قسمتهاي بعد هم شايد توضيحات بيشتر بدهيم. اكنون به نگارش هويت مادرش كه تا حال از آن سخن به ميان نياورده‎ايم بپردازيم و سپس تربيت و اخلاق و ساير مشخصات او را  نشان مي‎دهيم.

مادر يزيد

مادر يزيد ميسون دختر بجدل كلبي است و بطور اختصار بنا بنقل تجارب السلف، و الزام النواصب و زمخشري در ربيع الابرار، و اشعار نسابه كلبي، نسب يزيد مورد طعن و مردود است و مادرش را وقتي پيش معاويه بردند به يزيد از غلام پدرش حامله بود43.

تربيت يزيد

علائلي مي‎گويد: نشو و نماي يزيد و تربيتش مسيحي بود يا به مسيحيت نزديكتر بود تا به اسلام (سپس مي‎گويد):

شايد غريب به نظر آيد اگر تربيت يزيد را مسيحي بدانيم بطوري كه از تربيت اسلامي و آشنائي او  به  عرف اسلام بسيار دور باشد، و شايد خواننده از آن تعجب كند ولي تعجب ندارد هرگاه بدانيم كه يزيد از طرف مادر از بني كلب است كه پيش از اسلام دين مسيحي داشتند، و از بديهيات علم الاجتماع اينست كه ريشه كن ساختن عقائدي كه جامعه‎اي داشته، و آن عقائد در عرف و عادت آنها اثر گذاشته محتاج به گذشت زمان و طول مدت است.

يزيد در چنين قبيله‎اي كه هنوز افكار و عادات مسيحيت را پشت سر نگذاشته بود تربيت شد علاوه بر اين بنا به نظر طايفه‎اي از مورخين بعضي از استادان يزيد مسيحي بوده، و سوء تأثير چنين تربيتي در كسي كه زمام دار امور مسلمين باشد معلوم است.

و به همين جهت بود كه يزيد مسيحيان را به خود نزديك كرد، و بر خلاف دستور قرآن (يا اَيُّهَا الِّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنِّصاري اَولياء)44 به آنها اعتماد كرد و آنان را از خواص و محرم اسرار حكومت كرده بود و به قدري به آنها اطمينان داشت كه تربيت فرزندش خالد را به اتفاق مورخين به يك نفر مسيحي واگذار كرد و همچنين با اخطل، شاعر نصراني روابط صميمانه داشت، و او را بهجو انصار پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ واداشت، و رابطه‎اش با اخطل چنان گرم بود كه وقتي مرد يزيد برايش مرثيه گفت.

تمام اين دقائق تاريخي شهادت مي‎دهد كه يزيد از تربيت اسلامي محروم بود و مانند بعضي از غرب زدگان زمان ما شديداً تحت تأثير عادات بيگانگان بود: رقص، اشتغال به غنا و لهو، ميگساري، سگبازي همه از عادات مسيحي‎ها بود كه يزيد در تحت تأثير آن تربيت فاسد، به آن معتاد شد، و شعائر اسلام را محترم نمي‎شمرد و علناً مرتكب اين معاصي مي‎گشت، و به خاندان رسالت، و به مقام روحاني و معنوي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ اعتنا و توجه نمي‎كرد.

پس عجب نيست اگر جمعي  از  مورخين نقل كرده‎اند كه يزيد قواي مسلمين را از فتح يونان و قبرس باز گرداند، و در مقابل مبالغي اموال گرفت زيرا براي يزيد فتح اسلامي معنائي نداشت45.

يزيد در كارها با مسيحي‎ها و بيگانگاني چون سرجون رومي مشورت مي‎كرد، و رأي آنها را به كار مي‎بست، و (چنانچه گفته شد) عبيدالله بن زياد را به استانداري كوفه نيز با مشورت سرجون انتخاب كرد46.

علاوه بر اين تربيت، يزيد يك تربيت با ديه‎اي نيز داشت كه از آن هم كمتر از عادات نكوهيده‎اي كه در تربيت مسيحي فراگرفته بود متأثر نبود، چنانچه مي‎دانيم معاويه ناچار شد با مادر يزيد متاركه نمايد، و او را به باديه فرستاد، و يزيد در باديه متولد شد، و هر چند علت اين متاركه را بعضي كراهت ميسون از زندگي شهري در آن كاخ مجلل، و منادمت كنيزكان زيبا و فرشهاي گرانبها و ظروف طلا و نقره دانسته‎اند. ولي آيا واقعاً علت اين متاركه اين بود يا علت همان علاقه به غلام پدرش بود، كه چون بر عشق او توانائي شكيب نداشت; اشعار مي‎خواند و بي‎تابي مي‎كرد تا معاويه ناچار شد او را به همان محل دلخواهش فرستاد.

اخلاق و روش يزيد

عقّاد مي‎گويد: يزيد جوان بدخوئي بود كه شب و روزش را در ميگساري و اشتغال به تار مي‎گذراند و از مجلس زنها و ندمايش بر نمي‎خاست مگر براي شكار، و هفته‎ها را در شكار بي‎اطلاع از جريان امور كشور سر مي‎كرد47.

هم او مي‎گويد: علاقه شديد يزيد به شعر او را به ميگساري و معاشرت با شعراء و ندماء راغب كرده بود، و ميل مفرط او به شكار او را از رسيدگي به امور ملك و سياست باز مي‎داشت. توجه او به تربيت يوزها و بوزينگان او را در عداد و همرديف صاحبان يوز و بوزينه قرار داد. يزيد بوزينه‎اي داشت كه آن را ابوقبيس مي‎خواند، و لباس حرير به او مي‎پوشاند و آن را به طلا و نقره زينت مي‎نمود و در مجالس شراب حاضر مي‎ساخت و در مسابقات اسب دواني بر الاغي سوارش مي‎كرد و تحريص مي‎نمود تا مسابقه را از اسبها ببرد48 يزيد حتي در مدينه پيغمبر نيز از ميگساري، و گناه خودداري نمي‎كرد49.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در حضور معاويه يزيد را اينگونه معرفي كرد:

يزيد خودش خود را معرفي كرده تو براي همان چيز را بگير كه خودش گرفته كه سگها را براي آنكه به جنگ هم اندازد، و كبوترها را براي كبوتر بازي و زنهاي آوازه خوان و مغنيه و صاحبان آلات طرب را براي خوشگذراني، جمع آوري كرده است50.

دانشمند مصري محمد رضا مي‎گويد: نشو و نماي اولاد طبقه اشرافي عادتاً اينطور است كه به تعاليم دين اعتنا ندارند، و حلال را از حرام نمي‎شناسند، و همتشان به خوش گذراني، لهو و شكار، رقص، غنا و ميگساري است، بنابر اين تربيت يزيد برخلاف تربيت فرزندان صحابه بود; زيرا تربيت آنها ديني بود. معاويه توانست با قدرت سلطنت از اهل شام براي يزيد بيعت بگيرد. اما نتوانست در اهل مدينه اثر كند لذا وقتي مرد، يزيد به استعمال اسلحه متوسل شد51.

مسعودي مي‎گويد: يزيد صاحب طرب، و بازها و سگهاي شكاري و بوزينه‎ها و يوزها و مجالس شراب بود. بعد از شهادت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ روزي برسر سفره شراب نشست در حاليكه ابن زياد در طرف راست او نشسته بود به ساقي شراب گفت:

اِسْقِني شَرْبَةً تُرَوي فُؤادي *** ثُمَّ هَلْ فَاسق مِثْلُها اِبنَ زياد

صاحِبُ السِّرِّ وَالاَْمانَةِ عِنْدي *** وَلِتَسْديدِ مَغنَمي، وَجهادي

سپس مغنيان را امر به تغنّي، و آوازخواني كرد52.

خواص يزيد و عمال و كارگزاران او در فسق و فجور از او پيروي مي‎كردند و در حكومت او در مكه و مدينه غنا آشكار شد، آلات لهو به كار افتاد و ميگساري فاش و علني گرديد.

سپس داستان بوزينه‎اش ابو قبيس را كه در مجالس شراب و لهو حاضرش مي‎ساخت و برايش متكا مي‎گذاشت و او را بر خر وحشي سوار مي‎كرد و تزيينات و تشريفات ابي قبيس و خر وحشيش را شرح داده كه هر خواننده را به شگفت مي‎آورد53.

كيا الهراسي الشافعي مي‎گويد: يزيد با يوز شكار مي‎رفت. و نرد مي‎باخت و به ميگساري معتاد بود و پس از اينكه دو بيت از او در وصف شراب نقل كرده فصل طويلي در مذمت او نگاشته و در پايان گفته است كه اگر به كاغذ مدد مي‎شدم عنان قلم را رها مي‎ساختم و كلام را در مخازي اين مرد گسترش مي‎دادم54.

جنايتهاي بزرگ يزيد

1 ـ اعظم جنايات و اكبر مظالم يزيد همان قتل سيد الشهداء و جوانان هاشمي، و اخيار و افاضل دودمان رسالت و اصحاب ابرار آن حضرت و اسارت بانوان اهل بيت است، عبيدالله بن زياد، سيدالشهداء ـ‎عليه السّلام‎ـ را به امر يزيد شهيد كرد، و اهل بيتش را مانند كفار اسير ساخت، و به فرمان يزيد آن عزيزان خدا را با سر بريده امام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ به شام فرستاد، و به دستور يزيد آنها را بر در مسجد دمشق همانگونه كه ديگر اسيران را نگاه مي‎داشتند نگاه داشتند تا مردم آنها را ببينند. و يزيد او را به پاس اين خدمات تا زنده بود از استانداري معزول نكرد، و از آنهمه جرائم و جناياتي كه مرتكب شد از بستن آب به روي اهل بيت، و اطفال خردسال و كشتن كودكان شيرخوار مؤاخذه‎اي ننمود، و وقتي عبيدالله به دمشق آمد او را گرامي داشت و با او به ميگساري پرداخت، و در مدحش شعر گفت و مغنيانش غنا مي‎خواندند، و مجلس بزمشان را گرم مي‎نمودند.

ابن عباس در پاسخ نامه يزيد به او نوشت: گمان ميكني فراموش كرده‎ام كه تو حسين و جوانان بني عبدالمطلب را كشتي در حاليكه بدنهاي آغشته به خونشان برهنه بر خاك ماند تا خدا ياري كرد، و مردمي را برانگيخت تا آنها را به خاك سپردند، من هر چه را فراموش كنم فراموش نمي‎كنم كه تو حسين را از حرم خدا، و حرم پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ طرد كردي، و به پسر مرجانه نوشتي، و او را به قتل حسين مأمور ساختي، و من اميدوارم كه خدا تو را به زودي به كيفر اين گناه كه عترت پيغمبر را كشتي مؤاخذه فرمايد (و هم در ضمن اين نامه نوشت):

تو پسر عم من و اهل بيت رسول خدا را كه چراغان هدايت، و ستارگان نوربخش در ظلمات غوايت هستند كشتي، آيا فراموش نموده‎اي كه ياران خودت را به سوي حرم خدا فرستادي تا حسين را بكشند و همواره از پي قتل او بودي تا ناچار راه عراق گرفت اين ستمها را براي دشمني با خدا و پيغمبر و اهل بيتش كه خدايشان از هر رجس و آلايشي پاك گردانيد مرتكب شدي (تا باينجا مي‎رساند كه مي‎نويسد):

از بزرگترين جرمهائي كه موجب شماتت و سرزنش تو است اين است كه دختران رسول خدا ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ، و اطفال و حرم آن حضرت را از عراق به سوي شام اسير بردي تا مردم قدرت و قهر تو را نسبت به ما ببينند، و از اين همه قهر و استيلا، كين نياكان كافر، و انتقام كشته شده‎گان بدر را مي‎گرفتي، و آن كينه را كه در دل ساختي آشكار كردي55.

و از اعمال كفر آميز او كه دل خواص و نزديكانش هم از آن به درد آمد و بانگ اعتراض همه را بلند كرد اين بود كه سر مبارك حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ را با بانوان و پردگيان حرم آن حضرت در مجلس عمومي حاضر ساخت و آن سر انور را در جلو خود گذارد و با چوب دستي يا شمشير بر آن رو و لب و دنداني كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ مي‎بوسيد و مي‎بوئيد مي‎زد و شعر مي‎خواند، و شادي مي‎كرد.

2 ـ پس از واقعه جانسوز و دلخراش كربلا واقعه ديگري كه به فرمان يزيد عالم اسلام را داغدار و مصيبت زده ساخت واقعه حرّه بود. اين واقعه نيز پرده از روي كفر او و پدرش برداشت، و بر همه مردم خطري را كه از ناحيه بني‎اميه به اساس و مقدسات اسلام متوجه بود آشكار ساخت.

پس از شهادت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ ، و بروز آن جنايت عظيمه مسلمانها عموماً خطر يزيد را براي اسلام احساس كردند و دانستند كه كوبيدن اسلام و مسلمين و هتك محرمات و الغاء قوانين و احكام و بي‎اعتنائي به مقام رسالت جزو برنامه‎هاي اساسي بني‎اميه است، و يزيد عنصر پليدي است كه در نظرش سوابق اشخاص، و موازين عدل و شرع هيچ ارزشي ندارد و شنائع اعمال و مظالم او در هيچ مرز و حدي متوقّف نمي‎شود. عطاياي مردم را از بيت المال منع كردند. لذا در مدينه كه بزرگترين مراكز علمي و ديني و مجمع صحابه بود مقدمات قيام و انقلاب فراهم شد.

والي مدينه براي آنكه از شورش جلوگيري كند چند تن از رجال و سران شهر را به دمشق فرستاد تا يزيد از آنها دلجوئي كند و با پول و رشوه، دين آنها را بخرد. يزيد هم از تطميع، و اعطاء جوائز و صلات به آنها خودداري نكرد اما مسافرت اين افراد به شام حقايق را بر آنها آشكارتر ساخت; آنها يزيد را سرگرم معاصي و غرق در مخالفت خدا و پيغمبر ديدند وقتي برگشتند گفتند:

ما از نزد يزيد بيرون نيامديم، مگر آنكه ترسيديم بر ما از آسمان سنگ ببارد او مردي است كه دين ندارد، با محارم خود زنا مي‎كند، شراب مي‎نوشد و نماز نمي‎خواند، روزگارش را به لهو و لعب و تار و مصاحبت زنهاي آوازه‎خوان و با سگبازي مي‎گذراند، و شبها با اهل فساد و امارد به فحشا مشغول است.

در تواريخ معتبر است كه چون فسق و اسراف يزيد در معاصي به حدّ كمال رسيد و جور و ظلم او و فرمانداران و مأمورينش همه مردم را گرفت، و روش فرعون را تجديد نمود مردم مدينه بر او شوريدند و فرماندارش را بيرون كردند.

يزيد، مسلم بن عقبه را كه در قساوت قلب و ظلم و بي‎اعتنائي به محترمات ديني و اخلاقي در ميان افسران حكومت اموي كم نظير بود (و از دست پروردگان معاويه و طرف اعتماد او بود) با سپاهي گران به مدينه فرستاد و به او دستور داد سه روز به قتل و غارت مدينه بپردازد با اينكه از پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ روايت است

«مَنْ اَخافَ اَهْلَ الْمَدينَةِ اَخافَهُ اللهِ وَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَلائِكَةِ وَالنّاسِ اَجْمَعينَ»

كسي كه اهل مدينه را بترساند، خداوند او را مي‎ترساند و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد!.

مسلم يا به تعبير بعضي از تاريخ نگاران مسرف با آن سپاه بي‎باك خون آشام به مدينه آمد و به تحريك و كمك مروان ملعون و خيانت يكي از بني‎حارثه مدينه را فتح كرد و مظالم و شنائع و جناياتي مرتكب شد كه قلم از تفصيل آن شرمگين، و براي بيان اجمال آن الفاظي كه حاكي از آنهمه شرارت باشد كمياب است، يزيد مال و جان و ناموس اهل مدينه را بر لشكر شام مباح ساخت و باستثناء چند نفر مانند علي بن الحسين ـ‎عليه السّلام‎ـ كه خود و خاندانشان از تعرض مصون ماندند ساير صحابه و تابعين در اين واقعه مقتول شدند.

علاوه بر اطفال و زناني كه در اين واقعه فجيعه كشته شدند يكهزار و هفتصد نفر از سران انصار و مهاجرين و صحابه و زهاد و اهل عبادت و هفتصد نفر از حاملين و حافظين قرآن به قتل رسيدند و از ساير مردم ده هزار نفر را كشتند.

 كار غارت را به جائي رساندند كه در خانه‎ها از اثاث و فرش براي كسي چيزي باقي نماند، و در تعرض به نواميس مسلمانان در اين شهر مقدس به امر يزيد هر چه توانستند كوتاهي نكردند، و با اينكه زنان و دختران، فراري و پراكنده و پنهان شده بودند در اين سه روز به هزار دوشيزه عفيفه مسلمان، قشون يزيد باصطلاح خليفه و پادشاه اسلام، تجاوز كردند و شماره زناني كه از زنا حمل برداشتند به روايت مدائني هزار و به روايت ديگر ده هزار رسيد.

سربازي وارد خانه‎اي شد كه در آن زني از انصار نوزادي در بغل داشت، سرباز اثاث خانه را خواست.

گفت: به خدا چيزي باقي نگذارده‎اند، و هرچه بوده به غارت برده‎اند.

سرباز گفت: البته بايد به من چيزي بدهي و گرنه خودت و اين كودك را ميكشم.

زن گفت: واي بر تو اين پسر ابن ابي كبشه انصاري از اصحاب پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ است من از زناني هستم كه در بيعت شجره شركت داشتم بيعت كردم كه زنا نكنم، دزدي نكنم، فرزند نكشم، بهتان نزنم و به بيعتي كه نمودم وفا كردم پس بترس از خدا.

سپس رو به كودكش كرد و گفت: پسر جان به خدا اگر چيزي داشتم كه به فداي تو به اين مرد بدهم، فدا مي‎دادم.

سرباز بي‎رحم پاي طفل را همچنانكه پستان مادر را به دهان داشت گرفت و كشيد، و چنان او را به سختي به ديوار زد كه مغز سرش به روي زمين ريخت.

تاريخ نگاران نقل كرده‎اند هنوز از خانه بيرون نرفته بود كه نصف رويش سياه شد.

خلاصه، تجاوز و كفرشان به حدّي منتهي شد كه مراكبشان را در مسجد پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بردند، و به منبر شريف و قبر مطهر جسارت كردند و گروهي از مردم را كه پناهنده به روضه مقدسه و قبر و منبر آن حضرت شده بودند در همانجا كشتند و روضه، و  مسجد را از خونشان پر ساختند.

تمام اين جرائم را به فرمان يزيد و قدرت او مرتكب شدند و يزيد از مروان كه براي اجراي فرمان او با مسرف همكاري كرد تقدير نمود و به او جايزه داد.

3 ـ يكي ديگر از شنائع مظالم يزيد اين بود كه از اهل مدينه بيعت گرفت بر اينكه همه غلام و مملوك يزيدند، و گردنهاي آنها را مانند غلامان مهر زدند.

وقتي سه روزي كه يزيد دستور داده شهر مدينه بر سپاهش مباح باشد، پايان يافت روز چهارم، مسرف ملعون فرمان داد تا اسيران را در غل كردند، سپس ساير مردم را كه از قتل نجات يافته بودند احضار كرده و از آنها براي يزيد و جانشين او بيعت گرفت كه جان و مالشان ملك او باشد هر حكمي بخواهد در آن بدهد. در آن روز هركس از اين بيعت سرباز زد و تصويب نكرد يا عذري آورد، كشته شد.

نخستين كسي كه براي بيعت خوانده شد عبدالله بن ربيعه فرزندزاده امّ سلمه همسر پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله سلّم ـ بود وقتي مسرف به او پيشنهاد بيعت داد گفت: بر كتاب خدا و سنت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بيعت مي‎كنم.

مسرف گفت: بايد بيعت كنيد بر اينكه مملوك يزيد هستيد كه در اموال و فرزندان شما هر چه خواست بكند عبدالله خودداري كرد مسرف فرمان داد گردنش را زدند.

باين وضع مسرف از بزرگاني كه از صحابه و تابعين باقي مانده بودند و طبقات ديگر باستثناء حضرت علي بن الحسين ـ‎عليه السّلام‎ـ رأي بيعت گرفت كه آنها بنده قن يزيد هستند (يعني بنده‎اي كه پدر و مادرش نيز مملوك يزيد بوده) و بر گردن همه مانند نشاني كه به اسبها مي‎نهند، نشان و علامت نهادند و همچنين بركف دستهايشان، چنانكه نسبت به غلامان رسم بود، علامت بندگي نقش نمودند.

در حقيقت، اهل مدينه غرامت خدماتي را كه به اسلام و توحيد و پيغمبر و مسلمانان در هنگام هجرت پيغمبر نمودند به بني‎اميّه پرداختند و يزيد انتقام از آنها گرفت و كينه خود و دودمانش را نسبت به اسلام و پيامبر اعظم آشكار ساخت.

4 ـ چهارمين فاجعه بزرگ و تعرض صريحي كه يزيد به اسلام و مسلمين نمود: هتك مسجد الحرام و منجنيق بستن به خانه كعبه معظمه قبله مسلمانان و سوزاندن سقف و پرده‎هاي كعبه و خراب كردن خانه بود56.

كفر يزيد

از آنچه از جرائم يزيد گفته شد براي هر كس خالي از تعصب و عناد باشد شكي در كفر او باقي نخواهد ماند.

معلوم است كه يزيد براي پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و مسجد و روضه آن حضرت، و كعبه معظمه احترامي قائل نبوده و به رسالت و نبوت ايمان نداشته كه در هتك حرمت مقدسات اسلام اينگونه جسور و بي باك بود.

هر كس در اعمال و حركات او و پدرش دقت كند مي‎فهمد كه اگر شخص پيغمبر هم در اين دنيا بود، معاويه و يزيد اگر مي‎توانستند اين جنايتها را مرتكب مي‎شدند و آن حضرت را به قتل مي‎رساندند و به همان راه گذشتگانشان در جنگ بدر و احد و خندق مي‎رفتند.

يزيد علاوه بر انجام دادن اين اعمال كفر آميز، به صراحت و با زبان نيز اظهار كفر كرد، و وقتي سر مبارك سيدالشهداء ـ‎عليه السّلام‎ـ را در جلو خود گذارده بود با چوب خيزران به آن سر نازنين مي‎زد اين اشعار را مي‎خواند.

يا غُرابَ الْبَيْنِ ما شِئْتَ فَقُل *** اِنَّما تَنْدُبُ اَمْراً قَد حَصَل

لَيْتَ اَشياخي بِبدْر شَهِدوا *** جَزَعَ الْخَزْرَج فِي وقَع الاَسَل

فَأَهلُّوا، وَاسْتَهِلُّوا فَرَحاً *** وَ لَقالُوا يا يَزيدُ لا تَشلْ

قَد قَتَلْنَا القَرْنَ مِنْ ساداتِهِم  *** وَعَدَلْنا قَتْلَ بَدْر فاعتَدِلُ

لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا *** خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْي نَزَل

لَسْتُ مِنْ خَنْدَفِ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ *** مِن بَني احمدَ ما كانَ فَعَلَ57

«اي كلاغ جدايي هر چه مي‎خواهي بگو! همانا تو گريه مي‎كني بر كاري كه عملي شده است. كاش پدران من كه در بدر كشته شدند مي‎ديدند زاري كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه! از شادي فرياد مي‎زدند و مي‎گفتند: اي يزيد دستت شل مباد! مهتران و بزرگان آنها را كشتيم و اين را به جاي كشتگان بدر گذاشتيم، پس حسابمان تسويه شد! بني‎هاشم با سلطنت بازي كردند; نه خبري از آسمان آمد و نه وحيي نازل شد. من از خاندان خندف نيستم اگر از فرزندان احمد آنچه را انجام داده‎اند، انتقام نكشم».

ابن عقيل گويد: يكي از دليلهاي كفر و زندقه يزيد، اشعار او است كه در آنها الحاد و خباثت ضمير و بدكيشي خود را آشكار كرده است از جمله در قصيده‎اي كه بعضي از ابيات آن اينست:

عُلِيّةُ هاتي وَاعْلَني وَتَرنمي *** بِذلِكَ اِنّي لا اُحِبُّ التَناجِيا

حَديثُ اَبي سُفْيانَ قَدْماً سُمي بِها *** اِلي اَحد حتّي اَقام البواكِيا

اَلاهاتِ فَاسقيني عَلي ذاك قَهْوَةً *** تُخبرها العنسي كرماً شآميا

اِذا ما نَظَرَنا في اُمورِ قَديمَة *** وَ جَدْنا حلالاً شُربَها مُتَوالِيا

وَ انْ مِتُ يا اُمَ الاُْحيمر فانكحي *** وَلا تاَمْلي بَعْدَ الْفِراقِ تَلاقيا

فَاِنَّ الَّذي حُدِثَتْ عَنْ بَعْثنا *** اَحاديثُ طَسْم تَجْعَلُ القلْبَ ساهِياً

وَ لا بُدَّلي مِنْ اَن اَزُورَ مُحمَّداً *** بَمشمولة صَفراءَ تروي عظامِياً58

و از جمله اشعار او است:

معشَر الندمانِ قُومُوا *** وَاسْمَعُوا صوتَ الاَغاني

وَاشْرَبُوا كَاْسَ مُدام *** وَاتْرَكُوا ذِكرَ الْمَعاني

اَشَغَلتْني نِغْمَةُ العيدان *** عَن صوَتِ الاَداني

وَ تَعوضتُ عَنِ الحُور *** عَجوزاً فِي الدُنانِ59

«اي گروه نديمان برخيزيد و نغمه تار و تنبور بشنويد، پياله‎هاي مداوم بنوشيد و صحبت از معنويات را كنار بگذاريد (كه) نغمه‎هاي سازها مرا از شنيدن اذان بازداشته است و من حوري‎هاي بهشتي را با پيرزن در خمره (شراب كهنه) عوض كرده‎ام».

و از اشعار كفر آميز او است:

لَمّا بدَتْ تِلْكَ الحُمُولُ وَاشْرَقَتْ *** تِلْكَ الشُّموسُ عَلي ربي جِيرون

نَعِب الغُرابُ فَقُلتَ نَحْ او لا تَنْح *** فَلَقدْ قَضِيَتْ مِنَ الْغَرِيم دُيوني60

«وقتي كه آن هودج‎ها نمايان شد و آن آفتابها بر بلنديهاي جيرون تابيد، كلاغ آواز شوم سر داد، من گفتم (اي كلاغ) چه نوحه سرايي بكني يا نكني، من طلب‎هاي خود را از بدهكار پس گرفتم!».

اوضاع اجتماعي در عصر يزيد

به گواهي محققين علم تاريخ اوضاع اجتماعي مسلمانان از عصر زمامداري عثمان و حكومت يافتن بني اميّه در شهرها و استانها رو به انحطاط عجيبي گذاشت، و در عصر معاويه خصوص بعد از شهادت حضرت مجتبي ـ‎عليه السّلام‎ـ با سرعت عجيبي اجتماع در سرآشيبي سقوط افتاد بطوري كه با اوضاع مجتمع عصر پيغمبر اسلام و دوران خلافت علي ـ‎عليه السّلام‎ـ تفاوتهاي فاحش يافت.

فكر، اخلاق و روش مسلمانان عوض شد فساد و سوء استفاده در همه جا رخنه كرد رسوم حكومتهاي روم و ايران كه ظهور اسلام و نهضت آسماني نو آن را پشت سر گذارده بود بازگشت كرد، شريعت و قرآن و احكام را به ميل شخصي خود تأويل و توجيه مي‎كردند. عقايد و آراء تحت كنترل و بازرسي شديد مأمورين حكومت در آمده بود. فرهنگ و تعليم و تربيت اموي افكار را عوض مي‎كرد و مردم را به قبول ظلم و خضوع و سكوت و تملق در برابر دستگاههاي دولتي و خود مختاري معاويه پرورش مي‎داد.

در مسائلي كه مراجعه به آراء عمومي رسم بود (مانند بيعت يزيد) غير از رأي حاكم، رأي احدي محترم نبود و زور سر نيزه و برق شمشير آراء را به ميل بني اميه قرار مي‎داد، و مراجعه به آراء عموم و شورا كه در آن عصر بر زبانها تكرار مي‎شد بسيار مسخره و توهين به جامعه بود.

معاويه رسماً اعلان مي‎كرد و در مجمع بزرگي مثل مسجد الحرام منبر مي‎رفت و در حضور مخالفين  ولايتعهدي يزيد با كمال بي‎حيائي و بي شرمي از آزادي انتخابات در ولايتعهدي يزيد و موافقت سران امت سخن مي‎گفت در حالي كه در پاي منبرش جلادان و آدم كشان او آماده بودند كه اگر كسي نفس بكشد همانجا گردنش را بزنند.

آن مسلمانهائي كه براي رضاي خدا جهاد مي‎كردند و شهادت در راه خدا را با افتخار استقبال مي‎كردند و به ماديات بي اعتنا بودند و به آزادگي و سادگي و قناعت و عدالت خو گرفته بودند و از سطوت حكام نمي‎هراسيدند و مانند ابي ذر و عمار اجراي  تعاليم قرآن را با شدت و جديت مطالبه مي‎كردند، جاي خود را به مردمي دنيا پرست و بوالهوس سپردند كه گوش و چشم بصيرتشان را تجملات و غذاهاي لذيذ و لباسهاي قيمتي و خانه‎هاي وسيع، كر و كور ساخته و حبّ دنيا قواي اخلاقي آنها را سست نموده براي پول و حقوقي كه از زمامداران مي‎گرفتند همه گونه ذلت و پستي را تحمل مي‎كردند و هر فرماني را از آنها اطاعت نموده وغيرت ومردانگي وشرف وكرامت انسانيت را كنار گذاشته بودند.

ديگر در ميان كارمندان و مأموران و افسران كسي نبود كه از مافوق براي اطاعت از قانون اطاعت نمايد يا از فرمان مافوق در دستور خلاف قانون اطاعت نكند. مأموران خود را به حقوق و جايزه‎ها و انعامات فروخته بودند و مانند بندگان از اوامر معاويه و يزيد و زياد و شمر و ديگران اطاعت مي‎كردند و قانون را براي اطاعت مافوق زير پا مي‎گذاشتند.

و اگر كساني مثل والي خراسان61 در دستگاه بودند كه از اطاعت اوامر نامشروع و تجاوز به حقوق ملت خودداري مي‎كردند، به تدريج تصفيه شده و خانه نشين گرديدند.

براي اين افراد تفاوت نمي‎كرد يزيد و معاويه زمامدار باشد يا علي و حسين ـ‎عليهما السّلام‎ـ  بلكه چون منافع شخصي آنها در حكومت معاويه و يزيد تأمين مي‎شد به حكومت آنها مايل بودند.

خفقان، ركود و سكوت، جميع نواحي زندگي اجتماعي را فرا گرفته بود امر به معروف و نهي از منكر متروك شده و مأموران از آن جلوگيري مي‎نمودند.

خطباء جز به نفع زمامداران و دعا و نيايش براي معاويه و يزيد، و نفرين و ناسزا به اخيار و بندگان شايسته خدا سخن ديگر نمي‎توانستند بگويند.

فقر عمومي و تنگدستي مردم را سخت در فشار گذارده و بيت المال مسلمين كه بايد صرف رفاه حال مردم و پيشرفت امور اقتصادي و عمراني و تأمين منافع عامه و ترقي و پيشرفت جامعه شود، بيشتر صرف انعام و جوائز و صلات و حقوقهاي كلان به طرفداران سياست و جاسوسان و سازمانهاي دستگاه بني‎اميه و خريد كنيزان خواننده و نوازنده و مجالس بزم و شراب و قمار و رقص و طرب مي‎شد.

افكار، معارف، علوم و دين و ايمان رو به تنزل مي‎رفت و به آخرين مراتب انحطاط رسيده بود.

قدرت اجتماع و نيروي عمومي و ملّي اسلامي آنقدر ضعيف بود كه احدي را جرأت اعتراض به تخلف يك مأمور ساده حكومت نبود، خفقان فكري و ديني بطوري بود كه از اسلام اسمي، و از قرآن رسمي بيشتر باقي نمانده و حدود و نظامات اسلامي بازيچه گرديده و ملاك و ميزان جريان امور، اراده حاكم و دستگاه او بود. دين اسلام از آن جهت كه برنامه و دستور العمل حكومت و زمامداري است، از ارزش و اعتبار افتاده بود.

خفقان علمي هم به نوعي بود كه معاويه رسماً شخصي مانند ابن عباس را كه از معروفترين علماي اسلام بود، از تفسير قرآن و بيان حقايق طبق نظر اهل بيت، و رواياتشان از پيغمبر اكرم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ ، منع نمود، و بحث و تفسير و نقل حديث; و بيان احكام حلال و حرام تحت مراقبت كارآگاهان قرار داشت.

و خلاصه همانطور كه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ فرمود: سنت پيغمبر ميرانده، و از ميان رفته و بدعت زنده و رايج شده بود. نه به حق عمل مي‎شد، و نه از باطل كسي باز داشته مي‎گشت.

كدام دليل بر پستي عزائم و انحطاط اخلاق جامعه و ضعف فكر و ايمان روشنتر از اين است كه مردمي شمشير زن، سرباز، مسلح، با رغبت و اصرار از شخصي مانند حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ دعوت كنند و پي در پي نامه و فرستاده بفرستند و از او بخواهند كه براي اقامه عدل و احياي شرع و دفع بدعتها دعوت آنها را اجابت كند و با نماينده او (مسلم بن عقيل) بيعت نمايند و همينكه ابن زياد آنها را به مال و منال دنيا تطميع كرد، عقل و دين و بيعت خود را كنار بگذارند و نماينده امام را غريب و تنها سازند تا به آن وضع فجيع به قتل برسد و بعد از آنكه حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ به سوي آنها آمد، همان افراد پول و رشوه بگيرند و به جنگ او بروند و آب را بر روي او و كودكان خردسالش ببندند.

ما در سابق هم از اين تنزل اخلاق چيزهائي تذكر داديم و گفتيم كه لشكر كوفه لشكري بود كه دست و پا و زبانش با وجدان و روح و فكرش جنگ مي‎كرد، عمر سعد و شبث بن ربعي و عمرو بن حجاج و حجار بن ابجر و ديگران را حبّ دنيا و ترس از زوال مقام به كربلا برد. در پاسخهائي كه عمر سعد به حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ داد بنگريد كه از روي انحطاط فكري و تسلط روح ترس و بيم و تن دادن به زير باز ظلم و فقر اخلاقي مردم آن زمان، پرده بر مي‎دارد حسين ـ‎عليه السلام‎ـ  به او فرمود: آيا با من جنگ مي‎كني؟ آيا از خدا نمي‎ترسي؟ من پسر آنكسم كه تو مي‎داني. آيا با من نمي‎شوي؟ و اينها را رها نمي‎كني زيرا اين به خدا نزديكتر است.

ابن سعد نگفت: چون حق با بني‎اميّه است. نگفت: چون نهضت و قيام شما را خلاف مصلحت امت ميدانم، بلكه گفت: مي‎ترسم خانه‎ام خراب شود.

امام فرمود: من برايت آن را بنا مي‎كنم. گفت: مي‎ترسم دهِ من گرفته شود فرمود: من بهتر از آن را به تو در حجاز مي‎دهم.

گفت: من عائله دار هستم، و مي‎ترسم ابن زياد آنها را بكشد.

هرچه گفت از ترس و بيم گفت، اگر چه محرك اصلي او همان طمع حكومت ري بود ولي به هر حال اين مقالات انحطاط اخلاق را در آن زمان نشان مي‎دهد كه چگونه روح ترس و بيم، و فقدان شجاعت اخلاقي و رشد فكري بر مردم سايه انداخته و علاقه به مظاهر فريبنده دنيا همت‎ها را پست و اراده‎ها را سست نموده بود.

آري وقتي افرادي مانند معاويه، يزيد، مسلم بن عقبه، مغيره، زياد، بسرو عمرو عاص، زمامدار و رهبر جامعه گردند محصول آن غير از دنائت اخلاق و فساد اجتماع و كوتاه فكري و بشر پرستي نخواهد بود چنان جامعه‎اي با مصلحين و رجال خدائي و ملي هم قدمي نخواهد كرد، و براي نجات آن جامعه، فداكاري و قيام و نهضتي چون نهضت حسيني لازم است.

 
 


1 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 412 ـ سيره ابن هشام، ج 2، ص 294 ـ بنا به نقل علامه كراچكي در كتاب «التعجب» معاويه در سال فتح در يمن بوده و پدرش را در مورد اينكه اسلام آورده بود سرزنش كرد، چون خونش هدر شده بود ناچار پنج يا شش ماه پيش از وفات پيغمبر، اسلام آورد.

2 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 433.

3 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 443.

4 ـ استيعاب، ج 4، ص 87 ـ عثمان هم به وصيت عموزاده‎اش عمل كرد و تا توانست بني اميّه را در شهرها حكومت داد، و بر مسلمانها مسلط ساخت تا هرچه مي‎خواستند ظلم و ستم كردند.

5 ـ الاصابه، ج 2، ص 179 ـ 4046.

6 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 443.

7 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444.

8 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 72 ـ المختصر، ج 2، ص 51.

9 ـ ابوالشهداء، ص 24.

10 ـ تذكرة الخواص پاورقي ص 209. الغدير، ج 10، ص 219.

11 ـ الاستيعاب، ج 2، ص 110.

12 ـ الكامل، ج 2، ص 220.

13 ـ سيره ابن هشام، ج 3، ص 341.

14 ـ النصايح الكافيه، ص 115 ـ براي اطلاع شرح سوابق هند مراجعه شود به كتاب نامبرده و الغدير، ج 10، ص 170و شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 111، چاپ قديم مصر و المجالس الحسينيه، ص 134.

15 ـ الاصابه، ج 2، ص 389، ص 5075

16 ـ النصايح الكافيه، ص 115 ـ الغدير، ج 10، ص 170. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 111، المجالس الحسينيه، ص 134.

17 ـ تذكرة الخواص ، ص 211.

18 ـ الغدير، ج 10، ص 169

19 ـ تذكرة الخواص، ص 213 و 214.

20 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444 ـ الغدير، ج 10، ص 141.

21 ـ الغدير، ج 10، ص 139.

22 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444ـ الغدير، ج 10، ص 142.

23 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444. كنور الحقايق، ج 1، ص 19 ـ الغدير، ج 10، ص 142 و 143.

24 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444.

25 ـ تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 211. الاصابه ج 2، ص 401 و 402. استيعاب، ج 2، ص 44 ـ اسدالغابه، ج 3، ص 299 ـ الغدير، ج 10، ص 180 و 181 ـ النصايح الكافيه، ص 96.

26 ـ الاسلام بين السنة و الشيعة، ص 25.

27 ـ كامل، ج 3، ص 159.

28 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 58.

29 ـ حجة السعادة، ج 2، ص 70 و 71.

30 ـ بنا به نقل «فردينال توئل» مسيحي در اعلام الشرق وزير ماليه و حسابدار ارتش معاويه، منصور بن سرجون پدر يوحناي دمشقي بوده است و عقاد در كتاب «معاوية بن ابي سفيان في الميزان» ص 168 مي‎گويد: امور مالي را به سرجون بن منصور و پس از او به پسرش منصور واگذار كرد ـ و اصل سرجون چنانچه در (حجة السعاده) ج 2، ص 72 نگاشته سرژيوس است.

31 ـ حجة السعاده، ج 2، ص 72.

32 ـ مقتل خوارزمي ص 198. كامل ابن اثير، ج 3، ص 268 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 84 و 85.

33 ـ وقتي معاويه كاخ «الخضراء» را ساخت از ابي ذر پرسيد: چگونه مي‎بيني اين كاخ را؟ ابوذر گفت: اگر آن را از مال خدا بنا كرده‎اي از خيانتكاراني و اگر از مال خودت ساخته‎اي پس از اسراف كنندگاني يعني در هر دو حال ساختن اين قصر گناه بوده و خلاف فرموده خدا رفتار كرده‎اي (معاوية بن ابي سفيان، ص 190).

34 ـ النصايح الكافيه، ص 94 تا 99 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان، ص 27 و 36 و 187 تا 189.

35 ـ كتاب معاويه ص 76 تا ص 117.

36 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان ص 41 تا 75 ـ عقّاد در اين كتاب موقعيت امام و موقعيت معاويه را كاملا آشكار نموده و روشن كرده كه راه امام يك راه بسيار دقيق و مستقيم و ديني و الهي بوده كه انحراف از آن را امام جايز نمي‎شمرد و راه معاويه راهي بوده كه حق و عدالت و مصالح مسلمين در آن به هيچ وجه ميزان و مقياس نبوده است مطالعه اين كتاب را هرچند در موارد چندي خالي از اشتباه نيست به اهل نظر توصيه مي‎نمائيم.

37 ـ راجع به خونخواهي از عثمان و بازيهاي سياسي معاويه به نام خونخواهي او، عقاد در كتاب معاويه فصلي تحت عنوان «موقف معاويه من قضية عثمان» نگاشته كه اگر چه مختصر است ولي خواننده را به جريانهاي كثيف سياسي كه خلافت اسلام در اثر غصب حق خاندان نبوت و خصوص روي كار آمدن بني اميّه به آن مبتلا شد آگاه مي‎سازد.

38 ـ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 6.

39 ـ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 7.

40 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 362.

41 ـ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 12. ابوالشهداء ص 75. معاوية بن ابي سفيان، ص 164.

42 ـ اين قاعده كلي و تخلف ناپذيرنيست و به عبارت ديگر علت تامه تكوين شخصيت، محيط تربيت نيست، بسا اتفاق مي‎افتد كه از افراد ناپاك و در محيط‎هاي آلوده افرادي پارسا و پرهيزكار به وجود مي‎آيند و برعكس  كساني كه در محيط‎هاي مناسب و شرايط مساعد تربيت بزرگ شده‎اند خوب از امتحان بيرون نمي‎آيند و مصداق (يُخْرجُ الْحَي مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَي) مي‎شوند، اما اين دليل آن نيست كه محيط اثرندارد بلكه دليل آنست كه با محيط فاسد هم مبارزه ممكن است، و بدي محيط براي بدان عذر بد رفتاري نيست.

43 ـ مراجعه شود به قمقام زخار ص 229 و المجالس الحسينيه ص 134.

(*)اي اهل ايمان! يهود و نصاري را به دوستي مگيريد. سوره مائده، آيه 51.

45 ـ سمو المعني، ص 66 تا 68، مروج الذهب، ج 3، ص 3.

46 ـ الكامل، ج 3، ص 268 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 84 و 85، حجة السعاده، ج 2، ص 6.

47 ـ ابوالشهداء، ص 21 و 3.

48 ـ ابو الشهداء، ص 77.

49 ـ كامل ابن اثير، ج 3، ص 317.

50 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 60.

51 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 60

52 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 15 ـ تذكرة الخواص، ص 290.

53 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 15 و 16.

54 ـ حياة الحيوان، ج 2، ص 224.

55 ـ تذكرة الخواص، ص 285 و 276 ـ قمقام زخار، ص 584 ـ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 221 و 222.

56 ـ راجع به واقعه حره و ختم اعناق مسلمين و آن بيعت خبيثه و ويران كردن كعبه معظمه به اين كتابها مراجعه فرمائيد: الامامة و السياسة ج 1، ص 220 تا 232 و ج 2، ص 11. تاريخ الخلفاء، ص 139 و 140. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 195 تا 199. الاخبار الطوال، ج 1، ص 220 تا 237. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 223 و 224. مروج الذهب، ج 3، ص 17 تا 19. تذكرة الخواص، ص 298 و 299. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 470. تاريخ طبري، ج 4، ص 370. كامل ابن اثير، ج 3، ص 310.

57 ـ البداية و النهاية، ص 92 و 197 و 204. تذكرة الخواص، ص 271 و 300، مقاتل الطالبيين، ص 120. الاتحاف، ص 18. السيده زينب، ص 17 و 18. البدء و التاريخ، ج 6، ص 12. حفيدة الرسول، ص 58.

(*)«در اين چند بيت شاعر ملحد (يزيد) از معشوقه و نديمه خود مي‎خواهد كه علني و آشكار و با عشوه براي او آواز بخواند و داستانهاي كهنه و ملال انگيز را كنار نهد و از شرابهايي كه تاك (درخت انگور) آن براي شراب برگزيده مي‎شود به او بنوشاند و سپس آن را حلال مي‎شمرد و به او سفارش مي‎كند كه پس از مرگ آرزومند ديدار او نباشد و ديگري را به نكاح خود برگزيند و پس از آن منكر حيات و رستاخيز شده و مي‎گويد آنچه از بعث و رستاخيز به تو گفته شده حديثهاي كهنه‎اي است كه موجب سهو قلب (و فراموش شدن شراب و شهوات) مي‎گردد و سپس به مقام قدس حضرت رسول ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ جسارت و اهانت نموده است».

59 ـ تذكرة الخواص، ص 291.

60 ـ تذكرة الخواص، ص 261.

61 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان، ص 189.