بخش دوم
بني هاشم و بني اميّه
گزاف و مبالغه نيست اگر بگوئيم: در مقابله بين حق و باطل و مواجهه خداپرستان و اصلاح طلبان با نابكاران و ستمگران، مواجههاي مانند مواجهه بنيهاشم و بنياميّه روي نداده است كه در آن هر دو دسته مشخص، و صف اصحاب فضيلت و خير و شرف از صف عناصر شر و باطل ممتاز باشد.
و گزاف نيست اگر بگوئيم: اينگونه كه حقيقت و قدس هدف حسين ـعليه السّلامـ و پستي و بطلان بني اميّه در اين مبارزه ظاهر شد، در ديگر مبارزات حقپرستان با باطل آشكار نگشت، و آنچنانكه حق از جبين حسين ـعليه السّلامـ در كربلا نمايش و جلوه كرد، و جمال حقيقت او عالم را روشن ساخت و پردههاي تمام اشتباهكاريها را پاره نمود در مظلوميت و شهادت هيچ يك از شهداي راه حق و رهبران ديني اينگونه حقيقت خودنمائي نكرد.
آري مثل اعلي و نمونه اكمل خصال ايمان، حق پرستي، بشر دوستي، عدالت و فضيلت حضرت خاتم الانبياء ـصلّي الله عليه وآلهـ بود، و پس از آن حضرت در اين فضايل، علي ـعليه السّلامـ سرآمد تمام افراد بشر بود، و به قدري با حق همصدا و نزديك و بيفاصله ارتباط استوار و ناگسستني داشت كه زبان وحي، او و حق را ملازم يكديگر معرفي كرد.
همانگونه كه در نبردهاي پيغمبر و علي با شرك و باطل، جنود حق و توحيد از جنود شرك و كفر ممتاز بودند; در اين نبردي كه حق در جسم و شخصيت حسين، و باطل در جسم يزيد با هم دست و پنجه نرم كردند نيز همه كس حق را ميشناخت، و باطل را تشخيص ميداد.
بني هاشم در جاهليت و اسلام، دشمن ظلم و بيداد، و حامي مظلوم بودند. حق را ياري ميكردند; و در دفاع از آن همكاري داشتند و همانها بودند كه براي ياري مظلومان و ضعفاء و جلوگيري از تجاوز اقوياء، و امر به معروف و نهي از منكر، تعاون اقتصادي و كمك به فقرا و نيازمندان حلف الفضول را به شرحي كه در تواريخ است ترتيب دادند، و اين پيمان مقدس را از روي كمال حسن نيت، و بشر دوستي امضا كردند كه اگر در دنياي به اصطلاح متمدن كنوني ملتهاي مترقي، و پيشرفته چنان پيماني را ببندند، آن را يگانه افتخار خود ميشمارند.
حلف الفضول يكي از شريفترين پيمانهائي است كه پيش از اسلام بسته شد و نمونهاي از قدس روح، طهارت باطن، نزاهت اخلاقي، عدالت و آزاديخواهي بنيهاشم است، زيرا نخستين كسي كه بستن اين پيمان، و تأسيس اين همكاري پاك و مقدس را پيشنهاد كرد و در بستن اين عهد سعي نمود، زبير بن عبدالمطلب عموي پيغمبر اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بود، و علاوه بر او عموم بني هاشم در آن، شركت جسته و وارد بودند، و شخص پيغمبر اكرم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ نيز از كساني بود كه در هنگام بستن اين پيمان مقدس در خانه عبدالله بن جذعان كه از شيوخ و پيرمردهاي قريش بود حضور يافت و سنّ مباركش در آن موقع بيست و پنج سال بود، و بعد از بعثت ميفرمود:
«لَقَدْ شَهِدْتُ في دارِ عَبْدِاللهِ بْنِ جَذْعانَ حَلْفاً لَوْدُعيتُ اِلي مِثْلِهِ فِي الاِْسْلامِ لاََجَبْتُ»
و بنا به نقل ديگر فرمود:
«لَقَدْ شَهِدْتُ في دارِ عَبْداللهِ بْن جذعان حَلْفاً ما أَحِبُّ اَنَّ لي بِهِ حُمَرُ النِّعَمِ، وَ لَو أُدْعي بِهِ في الإِسْلامِ لاََجَبْتُ».
يعني: حاضر شدم در خانه عبدالله بن جذعان پيماني را كه دوست نميدارم از براي من به جاي آن شتران سرخ مو باشد، و اگر در اسلام به آن خوانده شوم هر آينه جواب ميدهم ـ يا به نقل ابن ابي الحديد: اگر در اسلام به چنان پيماني خوانده شوم جواب ميدهم، و به نقل ديگر فرمود:
«لَقَدْ...ما اُحِبُّ اَنَّ لي بِهِ حُمَرُ النِعَمِ، وَلَوْ دُعيتُ بِهِ اليَوْم لاََجَبْتُ لا يَزيدُهُ الاِْسْلامُ اِلاّ شِدَّةً».
اجمال حكايت علت اين پيمان اينست كه: مردي زبيد از اهل يمن كالائي به عاص بن وائل سهمي فروخت، عاص در پرداخت بها مماطله نموده و به فروشنده ستم كرد تا مأيوس شد. آن مرد اشعاري گفت و از قريش دادخواهي كرد. دادخواهي آن مرد ستم رسيده غريب، در دل بني هاشم اثر كرد زبير بن عبدالمطلب كه شجاع، آزادمنش، زيبا، آقا، بخشنده، شاعر، خطيب و نيك بود وقتي اشعار آن مرد را شنيد، سوگند ياد كرد، پيماني با قبايل قريش ببندد كه اقويا را از ظلم به ضعيف منع كنند و اهل مكه را از ستم به غريب باز دارند، و در اين موضوع اشعاري گفت، و آن حلف (سوگند، پيمان) را حلف الفضول (پيمان جوانمردان) ناميد، آنگاه، پنج قبيله از قبائل قريش از جمله بني هاشم و بني زهره (قبيله آمنه خاتون مادر معظمه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ) در دارالندوه اجتماع كردند و اتفاق نمودند كه داد مظلوم را از ظالم بگيرند، و هر ستمديدهاي را خواه از اهل مكه باشد و يا از كساني كه به مكه ميآيند، ياري كنند و با ستمگر مبارزه كنند تا حق مظلوم را از او بستانند، و به منزل عبدالله بن جذعان رفتند و در آنجا سوگند ياد كردند و بهاي كالاي مرد زبيدي را از عاص بن وائل گرفتند و به او دادند; لازم به تذكر است كه بني اميّه از شركت در اين پيمان مقدس خودداري كردند.
پس از آن، اين پيمان، پناهگاه مظلومان و موجب سركوبي ستمكاران شد و هركس ستمي ميديد به آن متوسل ميشد.
از جمله حكايت شده كه مردي از قبيله خثعم با دخترش (به نام قتول) كه بسيار خوشرو و زيبا بود و براي تجارت به مكه آمد. نبيه بن حجاج سهمي، آن دختر را ديد و در او طمع بست، خواست او را از پدرش به زور براي فجور و نابكاري بگيرد. پدرش در مقام دفاع برآمد ولي نتوانست و نبيه بر او غالب شد و دختر را گرفت، و با خود برد. مرد بيچاره شد. به او گفتند: به حلف الفضول شكايت كن. آن مرد نزد بنيهاشم آمد و شكايت كرد، بني هاشم آمدند و به نبيه كه دختر را در ناحيهاي از مكه برده بود گفتند:
«دختر را رها كن! وگرنه ما همان كسان هستيم كه ميشناسي».
گفت: «يك امشب مرا به او كامروا كنيد».
گفتند: «خدا رويت را زشت گرداند، چه قدر ناداني! به خدا سوگند يك لحظه هم نخواهد شد».
نبيه ناچار قتول را رها كرد، و در تأسف از ناكامي خود قصيدهاي گفت1.
حلف الفضول و قضاياي تاريخي ديگر نشان ميدهد كه در نظر بني هاشم، كرائم اخلاق و شرف و فضيلت، پارسائي، غيرت، صداقت، عدالت، امانت، شجاعت، صراحت لهجه، تقوي، فداكاري، ايمان ونوع دوستي بسيار محترم بود.
براي اطلاع بيشتر از مكانت روحي و ملكوتي بني هاشم به تاريخ احوال پدران و نياكان پيغمبر اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ مراجعه شود.
طهارت نسب، عفاف، سخاوت، ميهمان نوازي، عدالت پروري، احسان به فقراء و پذيرائي از حاجيان از جمله صفات بارز بنيهاشم بود كه تواريخ همه بر آن اتفاق دارند.
راجع به فضيلت بنيهاشم هرچه سخن گفته شود كم و توضيح واضح است، و مقايسه آنها با بني اميّه اصلا برخلاف ادب، و دور از انصاف بوده و از يك نويسنده مسلمان بلكه از هر شخص مطلع از تاريخ، شايسته و سزاوار نيست زيرا كه قبيلهاي كه به وجود شخصيت اول عالم بشريت، و برگزيدهترين خلق و نمونه اعلي و نمايش اكمل حقيقت انسانيت، حضرت خاتم الانبياء ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ افتخار يافته، بر تمام قبائل عالم و خلق اولين و آخرين ترجيح دارد، تا چه رسد بر قبيلهاي مانند بنياميه كه معدن رذالت و كانون كفر و شرك و فحشاء و ضلالت بودند.
ابراهيم خليل الله و نمرود، موسي كليم الله و فرعون، محمّد حبيب الله ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و ابوجهل و ابوسفيان، علي ولي الله و معاويه، حسين سيدالشهداء و يزيد; اينها اگر چه در برابر هم واقع شدند و هر يك حقيقت و ماهيت خود را نشان دادند اما اين معارضه، معارضه نور و ظلمت، حق و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، و علم و جهل بود.
در چنين مصاف و معارضه نبايد سخن از ترجيح به ميان آورد; زيرا يك طرف تمام حقيقتش امتياز و فضيلت و حقيقت است، و يك طرف تمام هويتش بيامتيازي، بيحقيقتي و شرارت و رذالت است، و معلوم است كه اثبات برتري حق بر باطل، و خير بر شر، و علم بر جهل محتاج به دليل و برهان نيست.
اگر تنها شخصيت مقدس و روحاني حسين ـعليه السّلامـ و محبوبيت فوق العاده او را در بين مسلمين، و بدنامي يزيد و تنفر عموم را از او در نظر بگيريم، براي آنكه صحنه اين مصاف را كاملترين صحنههاي مصاف، و نبرد حق و باطل بشناسيم كافي است.
حسين كسي بود كه در صلاحيت اخلاقي و قدس مقام و بلندي رتبه او احدي از بنياميه هم ترديد نداشت، و حتي آنهائيكه به جنگش رفتند و او را به طمع منافع دنيا شهيد كردند، اگر به وجدان خود رجوع ميكردند نميتوانستند منكر فضايل او و اينكه سزاوارترين مردم به خلافت و پيشوائي مسلمانان است بشوند.
او محبوبترين مردم و نزديكترين همه افراد به دلهاي مسلمين بود، و عواطف قلبي همه به او متوجه بود، و طبعاً ميبايست همينطور باشد. مگر مسلمان، مسلمان نباشد، يا دوستي و مهر فوق العاده پيغمبر را نسبت به حسين نشنيده باشد.
مگرنه پيامبر اسلام از گريه حسين ناراحت ميشد، و از فاطمه عزيزش ميخواست تا او را آرام كند، و طوري با او با مهر و نوازش باشد كه اين كودك محبوب، دلش نشكند، و صدايش به گريه بلند نشود.
پيغمبر ـصلّي الله عليه و آلهـ ، حسين را ميبوسيد، ميبوئيد، به سينه ميچسبانيد، او را ميخندانيد، با او ملاطفت ميكرد، عواطفي اظهار ميداشت كه در آن زمان از هيچ پدري نسبت به فرزندش چنان عواطف ديده نميشد.
آنقدر موضوع شدت محبت رسول خدا ـصلّي الله عليه و آلهـ به حسين ـعليه السّلامـ در روايت شرح داده شده كه براي انسان شكي باقي نميماند كه پيغمبر حسين را مصدر آيات، و صاحب مقامات برجسته ميشناخته و يك آينده بسيار عظيم و درخشان، در سيما و رخسار او ميديده است. لذا اينهمه لطف و عنايت را به او داشته است.
در بعضي از روايات است كه فاطمه زهرا ـسلام الله عليهاـ بيمار شد، و شيرش خشكيد براي حسين ـعليه السّلامـ مرضعه خواستند، پيدا نشد پيغمبر ـصلّي الله عليه و آلهـ به حجره فاطمه ميآمد و انگشت ابهامش را در دهان حسين ميگذاشت، و حسين ميمكيد، و خدا در انگشت ابهام پيغمبر خودش رزقي قرار داد كه حسين به همان تغذيه مينمود، و چهل شبانه روز پيغمبر به اينگونه حسين را غذا داد. خداوند گوشت او را از گوشت پيغمبر رويانيد2.
حسين ـعليه السّلامـ در حدود پنجاه و هفت سال در بين مردم زندگي كرد. دشمناني داشت كه از هر تهمت و افترائي در حق كسي پروا نداشتند ولي طهارت اخلاقي و فضايل و حسن شهرت حسين ـعليه السّلامـ چنان بود كه براي آنها هم فرصت آنكه او را به يك عيب و نقطه ضعف متهم سازند نبود. هيچ كس او را به عيبي نسبت نداد، و هيچ كس در صلاحيت و پاكدامني و قدس روحي او ترديد نكرد.
حتي معاويه وقتي از حسين ـعليه السّلامـ نامهاي به او رسيد كه او را به ارتكاب جرائم و جنايات سرزنش و ملامت فرموده بود، با اطرافيان چاپلوس خود مشورت كرد. آنها كه وجدان و شرف انسانيت را به پولهاي زرد و سفيد معاويه فروخته بودند، او را به نوشتن نامه جسارت آميز به مقام امام تحريك و ترغيب نمودند معاويه به آنها گفت:
«وَما عَسَيْتُ اَنْ اَعْيَبَ حُسَيْناً وَاللهِ ما أَري لِلْعَيْبِ فيهِ مَوْضِعاً».
معاويه مكار، معاويه عيب جو و سيّاس كه مردان عاليقدر را با تهمت و افترا ميگرفت، و دامن پاك بيگناهان را به تهمت و حيله سياسي، آلوده معرفي ميكرد در پاسخ آنها گفت:
«من در شأن حسين چه بگويم، من راه به جستن عيبي در حسين ندارم، به خدا قسم در او موضع عيبي نميبينم».
آري معاويه كه از زوايا و آشكار و نهان زندگاني حسين ـعليه السّلامـ با اطلاع بود، و از جاسوسان و كارآگاهانش هم پي در پي از حالات حسين گزارش دريافت ميكرد; و از هركسي بيشتر به نسبت دادن عيب به حسين مايل بود گفت: «وَاللهِ ما اَري لِلْعَيْبِ فيهِ مَوْضِعاً»
چارهاي هم نداشت چون ميدانست هرچه بگويد خود را سبك و رسوا ميكند، و مردم ميگويند: لعنت بر دروغگو! زيرا همه ميدانستند كه در حسين موضع عيبي نيست.
زان قطره كه ميچكد زابر سحري *** بالله هزار بار پاكيزه تري
حتي در كشندگان حسين ـعليه السّلامـ يك نفر كه واقعاً حسن ظن به يزيد، و ابن زياد و دستگاه آنها داشته باشد و بدگمان به حسين ـعليه السّلامـ باشد يافت نميشد، و عموم كساني كه در اين جرم بزرگ با بنياميه همدست شده بودند، و آنها را ياري كردند يا سكوت نمودند، براي طمع در مال يا مقام يا ترس از عزل و بركناري از شغل، و هتك عرض و اموال بود.
پس اگر ما فقط قدس مقام حسين را از هر كدام از جوانب و نواحي بنظر بياوريم و رذالت و دنائت شخص يزيد را در هرجهتي ملاحظه كنيم، براي شناختن حق و باطل، مانند آفتاب در وسط آسمان هركس را رهنما خواهد بود. بلكه اگر هر يك از ياران و سپاهيان آنها را با هر يك از افراد طرف مقابل روبرو سازيم براي پي بردن به حقيقت اين نبرد تاريخي كافي است.
اصحاب حسين ـعليه السّلامـ امثال سيدالقرّاء حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، زهير، برير، حر، عابس و جوانان پاكيزه جان هاشمي مانند مسلم و ابي الفضل و علي اكبر ـعليهم السّلامـ بودند.
و پيروان يزيد: ابن زياد، عمر سعد، شمر، مسلم بن عقبه، مروان، حصين بن تميم، و حصين بن نمير و ديگر از اشقياء معروف و جلادان و خونخوار و آدم كشان بيرحم تاريخ بودند كه يا در قتل سيدالشهداء ـعليه السّلامـ ، و يا در قتل عام مدينه و تخريب مكه و كعبه معظمه و مظالم ديگر شركت كردند.
براي اينكه عظمت قيام حسين ـعليه السّلامـ و لزوم آن انقلاب مقدس معلوم شود، بطور فهرست هويت بنياميّه و چند نفر از سران اين شجره ملعونه در اينجا يادآور شده و گوشههائي از كفر و شرك، و دنائت نسب و رسوائيهاي آنها را به اختصار نقل ميكنيم. خوانندگان از اين مجمل، حديث مفصل را بخوانند.
1 ـ راجع به حلف الفضول آنچه نوشته شد از اين مصادر است: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 455، 463 و464. سيره ابن هشام، ج 1، ص 144 و 145. مروج الذهب، ج 2، ص 168. السيرة الحلبية، ج 1، ص 157. السيرة النبويه، ج 1، ص 101. و از جمله حكاياتي كه راجع به اعتبار و احترام اين پيمان در بين قبائل قريش كه در آن شركت نموده بودند، نقل شده حكايت منازعهاي است كه ميان حسين ـعليه السّلامـ= =و معاويه در زميني كه ملك حسين ـعليه السّلامـ بود واقع شد و همچنين منازعه ديگر كه بين آن حضرت و وليد حاكم مدينه روي داد معاويه و وليد ميخواستند بر حسين ـعليه السّلامـ ستم كنند. آن حضرت آنها را به حلف الفضول تهديد كرده و از ستمي كه اراده كرده بودند بازداشت تا به حق آن حضرت تسليم گشتند (رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 1، ص 146. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 464).
2 ـ ابوالشهداء، ص 62.