The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

بخش دوم


بني هاشم و بني اميّه

گزاف و مبالغه نيست اگر بگوئيم: در مقابله بين حق و باطل و مواجهه خداپرستان و اصلاح طلبان با نابكاران و ستمگران، مواجهه‎اي مانند مواجهه بني‎هاشم و بني‎اميّه روي نداده است كه در آن هر دو دسته مشخص، و صف اصحاب فضيلت و خير و شرف از صف عناصر شر و باطل ممتاز باشد.

و گزاف نيست اگر بگوئيم: اينگونه كه حقيقت و قدس هدف حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ و پستي و بطلان بني اميّه در اين مبارزه ظاهر شد، در ديگر مبارزات حق‎پرستان با باطل آشكار نگشت، و آنچنانكه حق از جبين حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در كربلا نمايش و جلوه كرد، و جمال حقيقت او عالم را روشن ساخت و پرده‎هاي تمام اشتباهكاريها را پاره نمود در مظلوميت و شهادت هيچ يك از شهداي راه حق و رهبران ديني اينگونه حقيقت خودنمائي نكرد.

آري مثل اعلي و نمونه اكمل خصال ايمان، حق پرستي، بشر دوستي، عدالت و فضيلت حضرت خاتم الانبياء ـ‎صلّي الله عليه وآله‎ـ بود، و پس از آن حضرت در اين فضايل، علي ـ‎عليه السّلام‎ـ سرآمد تمام افراد بشر بود، و به قدري با حق همصدا و نزديك و بي‎فاصله ارتباط استوار و ناگسستني داشت كه زبان وحي، او و حق را ملازم يكديگر معرفي كرد.

همانگونه كه در نبردهاي پيغمبر و علي با شرك و باطل، جنود حق و توحيد از جنود شرك و كفر ممتاز بودند; در اين نبردي كه حق در جسم و شخصيت حسين، و باطل در جسم يزيد با هم دست و پنجه نرم كردند نيز همه كس حق را مي‎شناخت، و باطل را تشخيص مي‎داد.

بني هاشم در جاهليت و اسلام، دشمن ظلم و بيداد، و حامي مظلوم بودند. حق را ياري مي‎كردند; و در دفاع از آن همكاري داشتند و همانها بودند كه براي ياري مظلومان و ضعفاء و جلوگيري از تجاوز اقوياء، و امر به معروف و نهي از منكر، تعاون اقتصادي و كمك به فقرا و نيازمندان حلف الفضول را به شرحي كه در تواريخ است ترتيب دادند، و اين پيمان مقدس را از روي كمال حسن نيت، و بشر دوستي امضا كردند كه اگر در دنياي به اصطلاح متمدن كنوني ملتهاي مترقي، و پيشرفته چنان پيماني را ببندند، آن را يگانه افتخار خود مي‎شمارند.

حلف الفضول يكي از شريفترين پيمانهائي است كه پيش از اسلام بسته شد و نمونه‎اي از قدس روح، طهارت باطن، نزاهت اخلاقي، عدالت و آزاديخواهي بني‎هاشم است، زيرا نخستين كسي كه بستن اين پيمان، و تأسيس اين همكاري پاك و مقدس را پيشنهاد كرد و در بستن اين عهد سعي نمود، زبير بن عبدالمطلب عموي پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بود، و علاوه بر او عموم بني هاشم در آن، شركت جسته و وارد بودند، و شخص پيغمبر اكرم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ نيز از كساني بود كه در هنگام بستن اين پيمان مقدس در خانه عبدالله بن جذعان كه از شيوخ و پيرمردهاي قريش بود حضور يافت و سنّ مباركش در آن موقع بيست و پنج سال بود، و بعد از بعثت مي‎فرمود:

«لَقَدْ شَهِدْتُ في دارِ عَبْدِاللهِ بْنِ جَذْعانَ حَلْفاً لَوْدُعيتُ اِلي مِثْلِهِ فِي الاِْسْلامِ لاََجَبْتُ»

و بنا به نقل ديگر فرمود:

«لَقَدْ شَهِدْتُ في دارِ عَبْداللهِ بْن جذعان حَلْفاً ما أَحِبُّ اَنَّ لي بِهِ حُمَرُ النِّعَمِ، وَ لَو أُدْعي بِهِ في الإِسْلامِ لاََجَبْتُ».

يعني: حاضر شدم در خانه عبدالله بن جذعان پيماني را كه دوست نمي‎دارم از براي من به جاي آن شتران سرخ مو باشد، و اگر در اسلام به آن خوانده شوم هر آينه جواب مي‎دهم ـ يا به نقل ابن ابي الحديد: اگر در اسلام به چنان پيماني خوانده شوم جواب مي‎دهم، و به نقل ديگر فرمود:

«لَقَدْ...ما اُحِبُّ اَنَّ لي بِهِ حُمَرُ النِعَمِ، وَلَوْ دُعيتُ بِهِ اليَوْم لاََجَبْتُ لا يَزيدُهُ الاِْسْلامُ اِلاّ شِدَّةً».

اجمال حكايت علت اين پيمان اينست كه: مردي زبيد از اهل يمن كالائي به عاص بن وائل سهمي فروخت، عاص در پرداخت بها مماطله نموده و به فروشنده ستم كرد تا مأيوس شد. آن مرد اشعاري گفت و از قريش دادخواهي كرد. دادخواهي آن مرد ستم رسيده غريب، در دل بني هاشم اثر كرد زبير بن عبدالمطلب كه شجاع، آزادمنش، زيبا، آقا، بخشنده، شاعر، خطيب و نيك بود وقتي اشعار آن مرد را شنيد، سوگند ياد كرد، پيماني با قبايل قريش ببندد كه اقويا را از ظلم به ضعيف منع كنند و اهل مكه را از ستم به غريب باز دارند، و در اين موضوع اشعاري گفت، و آن حلف (سوگند، پيمان) را حلف الفضول (پيمان جوانمردان) ناميد، آنگاه، پنج قبيله از قبائل قريش از جمله بني هاشم و بني زهره (قبيله آمنه خاتون مادر معظمه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ) در دارالندوه اجتماع كردند و اتفاق نمودند كه داد مظلوم را از ظالم بگيرند، و هر ستمديده‎اي را خواه از اهل مكه باشد و يا از كساني كه به مكه مي‎آيند، ياري كنند و با ستمگر مبارزه كنند تا حق مظلوم را از او بستانند، و به منزل عبدالله بن جذعان رفتند و در آنجا سوگند ياد كردند و بهاي كالاي مرد زبيدي را از عاص بن وائل گرفتند و به او دادند; لازم به تذكر است كه بني اميّه از شركت در اين پيمان مقدس خودداري كردند.

پس از آن، اين پيمان، پناهگاه مظلومان و موجب سركوبي ستمكاران شد و هركس ستمي مي‎ديد به آن متوسل مي‎شد.

از جمله حكايت شده كه مردي از قبيله  خثعم با دخترش (به نام قتول) كه بسيار خوشرو و زيبا بود و براي تجارت به مكه آمد. نبيه بن حجاج سهمي، آن دختر را ديد و در او طمع بست، خواست او را از پدرش به زور براي فجور و نابكاري بگيرد. پدرش در مقام دفاع برآمد ولي نتوانست و نبيه بر او غالب شد و دختر را گرفت، و با خود برد. مرد بيچاره شد. به او گفتند: به حلف الفضول شكايت كن. آن مرد نزد بني‎هاشم آمد و شكايت كرد، بني هاشم آمدند و به نبيه كه دختر را در ناحيه‎اي از مكه برده بود گفتند:

«دختر را رها كن! وگرنه ما همان كسان هستيم كه مي‎شناسي».

گفت: «يك امشب مرا به او كامروا كنيد».

گفتند: «خدا رويت را زشت گرداند، چه قدر ناداني! به خدا سوگند يك لحظه هم نخواهد شد».

نبيه ناچار قتول را رها كرد، و در تأسف از ناكامي خود قصيده‎اي گفت1.

حلف الفضول و قضاياي تاريخي ديگر نشان مي‎دهد كه در نظر بني هاشم، كرائم اخلاق و شرف و فضيلت، پارسائي، غيرت، صداقت، عدالت، امانت، شجاعت، صراحت لهجه، تقوي، فداكاري، ايمان ونوع دوستي بسيار محترم بود.

براي اطلاع بيشتر از مكانت روحي و ملكوتي بني هاشم به تاريخ احوال پدران و نياكان پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ مراجعه شود.

طهارت نسب، عفاف، سخاوت، ميهمان نوازي، عدالت پروري، احسان به فقراء و پذيرائي از حاجيان از جمله صفات بارز بني‎هاشم بود كه تواريخ همه بر آن اتفاق دارند.

راجع به فضيلت بني‎هاشم هرچه سخن گفته شود كم و توضيح واضح است، و مقايسه آنها با بني اميّه اصلا برخلاف ادب، و دور از انصاف بوده و از يك نويسنده مسلمان بلكه از هر شخص مطلع از تاريخ، شايسته و سزاوار نيست زيرا كه قبيله‎اي كه به وجود شخصيت اول عالم بشريت، و برگزيده‎ترين خلق و نمونه اعلي و نمايش اكمل حقيقت انسانيت، حضرت خاتم الانبياء ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ افتخار يافته، بر تمام قبائل عالم و خلق اولين و آخرين ترجيح دارد، تا چه رسد بر قبيله‎اي مانند بني‎اميه كه معدن رذالت و كانون كفر و شرك و فحشاء و ضلالت بودند.

ابراهيم خليل الله و نمرود، موسي كليم الله و فرعون، محمّد حبيب الله ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و ابوجهل و ابوسفيان، علي ولي الله و معاويه، حسين سيدالشهداء و يزيد; اينها اگر چه در برابر هم واقع شدند و هر يك حقيقت و ماهيت خود را نشان دادند اما اين معارضه، معارضه نور و ظلمت، حق و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، و علم و جهل بود.

در چنين مصاف و معارضه نبايد سخن از ترجيح به ميان آورد; زيرا يك طرف تمام حقيقتش امتياز و فضيلت و حقيقت است، و يك طرف تمام هويتش بي‎امتيازي، بي‎حقيقتي و شرارت و رذالت است، و معلوم است كه اثبات برتري حق بر باطل، و خير بر شر، و علم بر جهل محتاج به دليل و برهان نيست.

اگر تنها شخصيت مقدس و روحاني حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ و محبوبيت فوق العاده او را در بين مسلمين، و بدنامي يزيد و تنفر عموم را از او در نظر بگيريم، براي آنكه صحنه اين مصاف را كاملترين صحنه‎هاي مصاف، و نبرد حق و باطل بشناسيم كافي است.

حسين كسي بود كه در صلاحيت اخلاقي و قدس مقام و بلندي رتبه او احدي از بني‎اميه هم ترديد نداشت، و حتي آنهائيكه به جنگش رفتند و او را به طمع منافع دنيا شهيد كردند، اگر به وجدان خود رجوع مي‎كردند نمي‎توانستند منكر فضايل او و اينكه سزاوارترين مردم به خلافت و پيشوائي مسلمانان است بشوند.

او محبوبترين مردم و نزديكترين همه افراد به دلهاي مسلمين بود، و عواطف قلبي همه به او متوجه بود، و طبعاً مي‎بايست همينطور باشد. مگر مسلمان، مسلمان نباشد، يا دوستي و مهر فوق العاده پيغمبر را نسبت به حسين نشنيده باشد.

مگرنه پيامبر اسلام از گريه حسين ناراحت مي‎شد، و از فاطمه عزيزش مي‎خواست تا او را آرام كند، و طوري با او با مهر و نوازش باشد كه اين كودك محبوب، دلش نشكند، و صدايش به گريه بلند نشود.

پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله‎ـ ، حسين را مي‎بوسيد، مي‎بوئيد، به سينه مي‎چسبانيد، او را مي‎خندانيد، با او ملاطفت مي‎كرد، عواطفي اظهار مي‎داشت كه در آن زمان از هيچ پدري نسبت به فرزندش چنان عواطف ديده نمي‎شد.

آنقدر موضوع شدت محبت رسول خدا ـ‎صلّي الله عليه و  آله‎ـ به حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در روايت شرح داده شده كه براي انسان شكي باقي نمي‎ماند كه پيغمبر حسين را مصدر آيات، و صاحب مقامات برجسته مي‎شناخته و يك آينده بسيار عظيم و درخشان، در سيما و رخسار او مي‎ديده است. لذا اينهمه لطف و عنايت را به او داشته است.

در بعضي از روايات است كه فاطمه زهرا ـ‎سلام الله عليها‎ـ بيمار شد، و شيرش خشكيد براي حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ مرضعه خواستند، پيدا نشد پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله‎ـ به حجره فاطمه مي‎آمد و انگشت ابهامش را در دهان حسين مي‎گذاشت، و حسين مي‎مكيد، و خدا در انگشت ابهام پيغمبر خودش رزقي قرار داد كه حسين به همان تغذيه مي‎نمود، و چهل شبانه روز پيغمبر به اينگونه حسين را غذا داد. خداوند گوشت او را از گوشت پيغمبر رويانيد2.

حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ در حدود پنجاه و هفت سال در بين مردم زندگي كرد. دشمناني داشت كه از هر تهمت و افترائي در حق كسي پروا نداشتند ولي طهارت اخلاقي و فضايل و حسن شهرت حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ چنان بود كه براي آنها هم فرصت آنكه او را به يك عيب و نقطه ضعف متهم سازند نبود. هيچ كس او را به عيبي نسبت نداد، و هيچ كس در صلاحيت و پاكدامني و قدس روحي او ترديد نكرد.

حتي معاويه وقتي از حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ نامه‎اي به او رسيد كه او را به ارتكاب جرائم و جنايات سرزنش و ملامت فرموده بود، با اطرافيان چاپلوس خود مشورت كرد. آنها كه وجدان و شرف انسانيت را به پولهاي زرد و سفيد معاويه فروخته بودند، او را به نوشتن نامه جسارت آميز به مقام امام تحريك و ترغيب نمودند معاويه به آنها گفت:

«وَما عَسَيْتُ اَنْ اَعْيَبَ حُسَيْناً وَاللهِ ما أَري لِلْعَيْبِ فيهِ مَوْضِعاً».

معاويه مكار، معاويه عيب جو و سيّاس كه مردان عاليقدر را با تهمت و افترا مي‎گرفت، و دامن پاك بيگناهان را به تهمت و حيله سياسي، آلوده معرفي مي‎كرد در پاسخ آنها گفت:

«من در شأن حسين چه بگويم، من راه به جستن عيبي در حسين ندارم، به خدا قسم در او موضع عيبي نمي‎بينم».

آري معاويه كه از زوايا و آشكار و نهان زندگاني حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ با اطلاع بود، و از جاسوسان و كارآگاهانش هم پي در پي از حالات حسين گزارش دريافت مي‎كرد; و از هركسي بيشتر به نسبت دادن عيب به حسين مايل بود گفت: «وَاللهِ ما اَري لِلْعَيْبِ فيهِ مَوْضِعاً»

چاره‎اي هم نداشت چون مي‎دانست هرچه بگويد خود را سبك و رسوا مي‎كند، و مردم مي‎گويند: لعنت بر دروغگو! زيرا همه مي‎دانستند كه در حسين موضع عيبي نيست.

زان قطره كه مي‎چكد زابر سحري *** بالله هزار بار پاكيزه تري

حتي در كشندگان حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ يك نفر كه واقعاً حسن ظن به يزيد، و ابن زياد و دستگاه آنها داشته باشد و بدگمان به حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ باشد يافت نمي‎شد، و عموم كساني كه در اين جرم بزرگ با بني‎اميه همدست شده بودند، و آنها را ياري كردند يا سكوت نمودند، براي طمع در مال يا مقام يا ترس از عزل و بركناري از شغل، و هتك عرض و اموال بود.

پس اگر ما فقط قدس مقام حسين را از هر كدام از جوانب و نواحي بنظر بياوريم و رذالت و دنائت شخص يزيد را در هرجهتي ملاحظه كنيم، براي شناختن حق و باطل، مانند آفتاب در وسط آسمان هركس را رهنما خواهد بود. بلكه اگر هر يك از ياران و سپاهيان آنها را با هر يك از افراد طرف مقابل روبرو سازيم براي پي بردن به حقيقت اين نبرد تاريخي كافي است.

اصحاب حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ امثال سيدالقرّاء حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، زهير، برير، حر، عابس و جوانان پاكيزه جان هاشمي مانند مسلم و ابي الفضل و علي اكبر ـ‎عليهم السّلام‎ـ بودند.

و پيروان يزيد: ابن زياد، عمر سعد، شمر، مسلم بن عقبه، مروان، حصين بن تميم، و حصين بن نمير و ديگر از اشقياء معروف و جلادان و خونخوار و آدم كشان بي‎رحم تاريخ بودند كه يا در قتل سيدالشهداء ـ‎عليه السّلام‎ـ ، و يا در قتل عام مدينه و تخريب مكه و كعبه معظمه و مظالم ديگر شركت كردند.

براي اينكه عظمت قيام حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ و لزوم آن انقلاب مقدس معلوم شود، بطور فهرست هويت بني‎اميّه و چند نفر از سران اين شجره ملعونه در اينجا يادآور شده و گوشه‎هائي از كفر و شرك، و دنائت نسب و رسوائيهاي آنها را به اختصار نقل مي‎كنيم. خوانندگان از اين مجمل، حديث مفصل را بخوانند.

 


1 ـ راجع به حلف الفضول آنچه نوشته شد از اين مصادر است: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 455، 463 و464. سيره ابن هشام، ج 1، ص 144 و 145. مروج الذهب، ج 2، ص 168. السيرة الحلبية، ج 1، ص 157. السيرة النبويه، ج 1، ص 101. و از جمله حكاياتي كه راجع به اعتبار و احترام اين پيمان در بين قبائل قريش كه در آن شركت نموده بودند، نقل شده حكايت منازعه‎اي است كه ميان حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ= =و معاويه در زميني كه ملك حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ بود واقع شد و همچنين منازعه ديگر كه بين آن حضرت و وليد حاكم مدينه روي داد معاويه و وليد مي‎خواستند بر حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ ستم كنند. آن حضرت آنها را به حلف الفضول تهديد كرده و از ستمي كه اراده كرده بودند بازداشت تا به حق آن حضرت تسليم گشتند (رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 1، ص 146. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 464).

2 ـ ابوالشهداء، ص 62.